شهيد گمنام عزيزالله عبديزدان در سن 56 سالگي پس از هفت سال حضور مستمر در ميادين نبرد به شهادت رسيد. براي او سن و سال در مسير جهاد مفهومي نداشت. رفت تا در واپسين روزهاي دفاع مقدس به آرزويش برسد و مفقودالاثر شد. عبديزدان 27 سال گمنام بود تا اينكه شناسايي شد و به آغوش خانواده بازگشت. حالا ديگر بچههايش هم پا به سن گذاشته بودند و مثل خود او در دوره ميانسالي قرار داشتند. كم كه نيست، نزديك سه دهه گمنام باشي و... آنچه در پي ميآيد حاصل همكلامي ما با احسان عبديزدان فرزند شهيد است.
من متولد 1348هستم. فرزند سوم خانوادهام و يك برادر و خواهر ديگر هم دارم. وقتي پدر رفت، 19 سال داشتم. حالا خودم هم مرد جاافتادهاي هستم مثل آن وقتهاي او. پدرم در يك خانواده مذهبي و انقلابي رشد كرده بود. به همين خاطر هم در سنين ميانسالي بارها و بارها به جبهه رفت و عاقبت شهيد شد. اوايل جنگ كردستان ميرفت و بعد راهي جنوب شد. خود من اواخر جنگ سرباز سپاه بودم و در يزد خدمت ميكردم. اما برادرم همراه پدر از طريق بسيج راهي جبهه شده بود. بعد از اتمام خدمت سربازي وقتي خواستم راهي شوم به خواست پدر در خانه ماندم. مادرم بيمار بودند و خواهرم هم ازدواج كرده بود. براي همين بايد دركنار ايشان ميماندم تا كمك حالشان باشم. كمي بعد هم كه خبر شهادت پدر را برايمان آوردند.
پدرتان در چه عملياتي مفقودالاثر شد؟
بعد از هفت سال و اندي جهاد، پدرم عزيزالله عبد يزدان در تاريخ 27 فروردين ماه 1367 در تك دشمن در فاو مفقودالاثر شد. آن زمان 56 سال داشت.
به نظر شما چه انگيزهاي باعث ميشد كه پدرتان با آن سن و سال چندين سال در جبهه حضور داشته باشد؟
حاجي مرد مؤمن و معتقدي بود. در جواني به زيارت خانه خدا و كربلا مشرف شده بود. ارادت زيادي به امام خميني (ره) داشت. سال 1356 در نجف با ايشان ديدار داشت و پاي سخنرانيشان نشسته بود. از همان زمان هم مهر امام و راهشان به دل پدر نشست و انقلابي شد. بعد از انقلاب هم شد يك بسيجي واقعي. جنگ كه شروع شد ايشان عزمش را براي جهاد و مبارزه جزم كرد. ميگفت: به مملكتمان تجاوز شده و بايد از وطن دفاع كنيم. پدر از همه ميخواستند كه آستين بالا بزنند و هركسي از هر طريقي كه ميتواند در اين جهاد شركت كند. از خانمهاي دوست و آشنا ميخواستند كه از طريق ستاد پشتيباني دست به كار شوند.
آن زمان از نحوه مفقودالاثر شدنش اطلاع داشتيد؟
زماني كه اسرا آزادشده و به ميهن اسلاميمان بازگشتند، با يكي از دوستان پدرم كه اسير شده بود ملاقات كرديم. تا آن زمان نميدانستيم زنده هستند يا شهيد. دوست پدرم گفت كه حاجي شهيد شده است. گفتند اسرا خودشان ديدهاند كه سه پيرمرد گروهان امام رضا (ع) هر سه با هم و دركنار هم به شهادت رسيدهاند. گويي پدر از ناحيه شكم به شدت مجروح ميشوند و همين هم باعث شهادت ايشان شده بود.
آقاي عبد يزدان از سالها انتظار و دوري خانوادهتان از پدر برايمان روايت كنيد.
يك بار نام پدر به عنوان اسير از راديو عراق خوانده شده بود اما نام پدر آن اسير، با نام حاجي من متفاوت بود. اين اتفاق شوك زيادي به خانواده ما وارد كرد و اميدمان را از اسير بودن پدر كاملاً قطع كرد. بعدها با روايت همرزمان به شهادت پدر اطمينان پيدا كرديم و براي هميشه چشم انتظار مانديم. سالها منتظر بوديم. خيلي زجرآور بود. مگر ميشود كسي كه مفقود داشته باشد چشم انتظار نماند. پدر ستون خانه است. حضورش بسيار حياتي است. هر چقدر فرزندان بزرگ باشند باز هم به پدر نيازمند هستند. نبودن پدر خيلي براي ما آزاردهنده بود. 27 سال بر مزارخالي پدر ضجه زديم و دلتنگش بوديم. نميدانستيم پدر در چه شرايطي است و چه اتفاقي برايش افتاده است. اين چشم انتظاري براي مادرم بيش از ما دردآور و سخت بود؛ مادري كه در نبودنهاي پدر خيلي سختي كشيد و مسئوليت بچهها را هم به عهده داشت. اما اين روزها كه پدر به خانه بازگشت مادرم سيه پوش از دست دادن تنها دخترش است. آمدن پدر اين روزها چون مرهمي بر دل داغديده مادرشده است. روز سوم پدر با چهلمين روز وفات خواهرم يكي شد.
چطور پيكرشان شناسايي شد؟
پدر بعد از 27 سال آرميده در خاكهاي فاو به همت كميته تفحص شناسايي شد. گويا پيكرش پلاك نداشت اما از طريق كارت گواهينامهاش كه سالم مانده بود شناسايي شد. در جيب پدر جانمازش هم بود. آن جانماز را خوب به ياد دارم. همراه هميشه پدر در نمازهاي اول وقت بود. وقتي خبر تفحص پدر داده شد ما درگير مراسم خواهرم بوديم. همه با شنيدن اين خبر خوشحال شديم و اشك شوق ريختيم. به همراه پدر پنج شهيد ديگر هم تشييع شد. مراسم باشكوه و خاصي بود. مردمي كه همواره در صحنه هستند، خوب ميدانند شهدا چه ديني گردن همهما دارند. ماامنيت امروز كشورمان را مديون و مرهون خون شهدا هستيم. شهدا هرگز در تاريخ گم نميشوند.