نويسنده نام آشناي «پهلوان گود گرمدشت» كسي نيست جز گل علي بابايي كه خود از رزمندگان لشكر 27 بوده و به همراه حسين بهزاد، تيم منسجمي را تشكيل دادهاند و تاكنون از آنها كتابهايي چون همپاي صاعقه، ضربت ذوالفقار، مهتاب خين و. . . به انتشار رسيده است.
گل علي بابايي در اين كتاب نيز باز از مشاورههاي حسين بهزاد بهره جسته و با توجه به اينكه از نظارت چهرههايي چون شهيد حاج حسين همداني، محسن كاظميني و محمدحسن محققي بهره برده است، توانسته مجموعه خوبي از خاطرات و داشتههاي شهيد قجهاي را در «پهلوان گودگرمدشت» فراهم آورد. اتفاقاً فصل ابتدايي كتاب نيز با خاطرهاي از شهيد همداني در خصوص شهيد قجهاي آغاز ميشود:
براي ناهار عدس پلو داخل كيسههاي پلاستيكي داده بودند. يكي از آن پلاستيكها را پاره كرديم و به اتفاق شهبازي مشغول خوردن شديم. در همين لحظه حسين قجهاي فرمانده گردان سلمان فارسي وارد سوله شد. سرتاپاي لباسهايش خاكي و آغشته به خون بود. دستهايش هم تا آرنج، خوني بود. اين هم دليل داشت؛ آخر، شخصاً مجروحان گردان خودش را برميداشت و به نقاط امنتر منتقل ميكرد... كيسه پلو را كشيديم وسط و بفرما زديم... او هم كه مشخص بود گرسنه است، بسمالله گفت و بعد، همان دست خون آلودش را ميبرد توي كيسه، لقمه ميگرفت...»
با چنين تصويري از سردار شهيد قجهاي، خواننده به استقبال زندگي او ميرود كه با تولدش در زرين شهر اصفهان و به تاريخ چهاردهم شهريور1337، آغاز شده و به صورت گذرا و خيلي كوتاه، كودكي تا نوجواني شهيد را از نظر ميگذرانيم. سپس به سرعت به دوران نوجواني او قدم گذاشته و با تغيير سبك داستاني كتاب، ناگهان با خاطرهگويي مرتضي صفائيان از دوستان دوران تحصيل شهيد قجهاي روبهرو ميشويم. خاطرهاي كه پشت بند خود، خاطرات ديگري از ساير دوستان حسين قجهاي را در پي دارد و مجموعه همين خاطرات ما را با شمهاي از شخصيت قهرمان اصلي كتاب آشنا ميسازد.
يكي از اين خاطرات زيبا را از نظر ميگذرانيم: «روز مسابقه، يكي دو كشتي گرفت و هنگام استراحت به من گفت: يك مأموريت فوري دارم. ميروم و زود برميگردم... رفت و هنوز مسابقه شروع نشده برگشت، من كه كنجكاو شده بودم حين مسابقه چه كار مهمي پيش آمده، طاقت نياوردم و از حسين پرسيدم جريان رفتنت چه بود؟ در جواب گفت: يك خواهر دارم كه مشكل جسمي دارد. من بايد هر دو سه ساعت يك بار سري به او بزنم. ايشان آنقدر به اين امر حساس بود كه در سر كلاس درس هم سعي ميكرد تا حتماً سر ساعت به خانه برود...»
از زيبايي و گيرايي خاطرات معلوم است كه نگارنده با وسواس آنها را انتخاب كرده است. اين خاطرات حسين قجهاي را آنطور كه بايد به ما ميشناسانند، سپس همراه او از مبارزه عليه رژيم طاغوت شروع كرده و با پيروزي انقلاب و فرا رسيدن پاييز سال 58، حسين قجهاي ناگهان ناپديد ميگردد و بعدها مشخص ميشود كه او براي بررسي درگيريهاي خطه كردستانات احساس مسئوليت كرده و بدون آنكه خانواده را در جريان بگذارد، شخصاً به آن مناطق رفته است. البته در اين زمان حسين قجهاي عضو سپاه زرينشهر اصفهان شده بود و مسئوليت واحد عمليات را نيز برعهده داشت.
به همين ترتيب در كتاب با توالي خاطراتي كه به شكل منظم و هدفدار هم سرگذشتنامه حسين را بيان ميدارند آشنا ميشويم و هم از جذابيتهاي خاطره گويي بهره برده و از خواندن ماوقع لذت ميبريم. اين مقاطع شامل آشنايي با حاج احمد متوسليان، حضور در كردستانات، رفتن به جبهههاي جنوب، تشكيل تيپ 27 محمد رسول الله(ص) و نهايتاً شهادت حسين قجهاي طي عمليات اليبيتالمقدس به تاريخ 16 ارديبهشت ماه 1361 در ايستگاه گرمدشت، ميشود. اتفاقي كه نام حسين قجهاي را در تارك تاريخ دفاع مقدس جاودانه ميسازد.