وقتي شما ميبينيد كسي امروز تصميمي ميگيرد كه رويش پافشاري ميكند اما چند سال بعد بهشدت از تصميم اجراشدهاش پيشمان است، مطمئن باشيد هنگام تصميمگيري كمترين ميزان تأثير عقل در او وجود داشته است و تصميمش لحظهاي، صرفاً براساس احساس و فارغ از آيندهنگري بوده است.
ما وقتي ميبينيم سن ازدواج در كشورمان بالا رفته است به خودمان اميدواري ميدهيم كه ممكن است آيندهنگري، تأمين اقتصادي و مشكلات بازار كار و درآمد باعث چنين بحراني شده باشد اما قطعاً كسي كه در سن سيوچند سالگي ازدواج ميكند تصميم عاقلانهتري نسبت به ازدواج يك نوجوان ميگيرد، پس طبيعي است كه ازدواج بهتري كند و كمتر به شكست منتهي شود. حالا در كمال تعجب ميبينيم در همين به ظاهر ازدواجهاي منطقي ما طلاقهاي بيشتري داريم و گذشت كمتر از يك دهه ثابت ميكند در بين همين طلاقهاي به ظاهر منطقي ما پشيمانيهايي صددرصد داريم. چرا؟!
طلاقهايي از جنس خودخواهي
اين روزها ما با تعداد زيادي از مراجعهكنندگان روبهرو هستيم كه بعد از گذشت سالها اقرار ميكنند تصميمشان براي طلاق گرفتن درست نبوده و الان با عقل امروزشان حتي ميپسندند كه با همسر قبليشان و با وجود همان مشكلات بسازند. چطور ميشود كه يك نفر در كمتر از چند سال چنين تصميمهاي متفاوتي ميگيرد؟
از نظر من پاسخ مشخص است چون در تصميم اول براي طلاق او فقط خودش و موقعيت زمانش را ميديده است. بعد از هر دعوا و مشاجرهاي با خودش تصور ميكرده تنها راه رهايي و حل مشكلات اين است كه خودش يا همسرش را از آن زندگي حذف كند، به همين خاطر از نظر او زندگي مشتركش ميدان جنگي شده بوده كه براي پيروزي در آن نياز به لشكركسي و قشونكشي داشته، به همين خاطر خانوادهاش را هم تحريك كرده است. طبيعي است چنين روندي باعث شكل گرفتن طلاق شود و قطعاً طبيعيتر اينكه چنين طلاقي منطقي و عاقلانه نباشد.
نمونههاي مشابه خودت را ببين
من به هر زوجي كه با مواجه شدن با مشكلات بزرگ فكر ميكنند طلاق به مشكلاتشان پايان ميدهد پيشنهاد ميكنم بروند و كشي را پيدا كنند كه شرايط امروز آنها را دارد و جدا شده است. خانمي بود كه با وجود يك فرزند ميگفت همسرش به دانشگاه رفتنش ايراد ميگيرد و معتقد است او با استاد دانشگاهش ارتباط دارد. او ميگفت همسرش شائبه شك به او را به همه اقوام گفته است و اين باعث شده او نتواند در جمع فاميل ظاهر شود، چون فكر ميكند همه نسبت به او فكر بد ميكنند پس تصميم گرفته خودش را از اين زندگي جدا كند تا با رفتن همسر و خانوادهاش تمام اين فكرها هم حذف شود.
من نه تنها در موضع موعظه ظاهر نشدم بلكه به او گفتم با تصميم طلاقش موافقم، به شرط آنكه قبل از اقدام برود خانمي را پيدا كند كه شرايط مشابه او را داشته و جدا شده است. فراموش كردم بگويم اين خانم به شدت معتقد بود چون دانشجوي مقطع دكتراي جنينشناسي است از موقعيت شغلي و اجتماعي خوبي برخوردار است، پس دليلي ندارد كه نگران زندگي بعد از طلاقش باشد.
خلاصه اينكه او با پرسوجو توانسته بود يكي از اساتيد دانشگاه را پيدا كند كه اتفاقاً خانم بوده و حدود 12 سال از جدايي با شوهرش ميگذشته است. من به مراجعهكنندهام گفتم دقيقاً وضعيت امروزش را براي او شرح دهد و از او راهنمايي بخواهد. جالب اينجا بود كه اين استاد دانشگاه خانم تنها راهي كه به مراجعهكننده من پيشنهاد نداده بود طلاق بود، چون با قاطعيت گفته بود من اين راه را آمدهام، تصور امروزم آن چيزي نيست كه 12 سال پيش فكر ميكردم، پس به تو هم هشدار ميدهم با اين تصور چنين تصميمي نگير.
خلاصه اينكه استاد دانشگاه به او گفته بود: «مادامي كه خودت در وسط ميدان دعوا با شوهرت هستي تصميمي ميگيري كه مربوط به همان موقعيت خودت و اوست و به تصور خودت تصميمي منطقي است اما كافي است چند قدم بيايي عقب و از دور به زندگيات نگاه كني، قطعاً تصميمت همان طلاق نخواهد بود. من نمونه عقب آمده تو هستم. 12 قدم عقبتر از تو ايستادهام و امروز ميگويم اشتباه كردم همسرم دوست نداشت تا اينجا پيشرفت كنم اما نه از آن دوستداشتنها كه صددرصد باشد. خب اول زندگي بود و نسبت به من حساسيت داشت و من چون تازه وارد زندگي مشترك شده بودم اين حساسيت را درك نكردم. آن روزها فكر ميكردم من شغل و وجهه اجتماعيام را نبايد فداي خودخواهي او كنم و لحظهاي به خودم نگفتم شايد اگر من كمي گذشت كنم و بيشتر وقت بگذارم او هم مانع پيشرفت من نشود. حالا كه زمان گذشته ميفهمم چقدر اشتباه تصميم گرفتم. به خيال خودم مهريهام را هم بخشيدم تا حضانت فرزندم را بگيرم و امروز او شبيهترين آدم به شوهر سابقم است. در مقابل چشمانم كه قدم ميزند از شباهت چهرهاش دلم براي زندگي و همسرم تنگ ميشود اما چون در جايگاهي ايستادهام كه غرور دارد، پس نبايد اين شكست را بپذيرم، علاوه بر اين وقتي او رفته و ازدواج كرده ديگر پذيرفتن اشتباه من تأثير بر زندگي خودم ندارد چرا بايد به زبان بياورم. مهم اين است كه خودم متوجه شدم مشكلات آنقدر بزرگ نبود كه به طلاق برسد و بعد از دوران طلاق روزها آنقدر بد نبود كه پايبند زندگيام نباشم.»
از بيرون به موضوع نگاه كنيم
كافي است بياييم و از بيرون و از بالا به موضوع نگاه كرده و تجربههاي طلاق ديگران را آينه خود كنيم. تا وقتي كنار هم هستيم نميتوانيم نظر درستي بدهيم و چون ما نميتوانيم آنطور كه بايد نگاه كليتري نسبت به زندگيمان بدهيم، پس بهتر است برويم و از كساني كه اين راه را رفتهاند بپرسيم كه امروز تصورشان از زندگي بعد از طلاق چقدر با تصورشان در روزهاي دعوا مطابقت دارد و آيا اگر بازگردند به گذشته حاضر هستند همچنان طلاق بگيرند يا نه؟
*
روانشناس و عضو ارشد انجمن بينالمللي تحليل رفتار