با خواندن اين يادداشت بر آن شديم تا گفتوگويي با اين همسر شهيد انجام دهيم. او كه تنها دو سال از زندگي مشتركش ميگذشت، همسرش را راهي دفاع از حرم اهل بيت كرد و خيلي زود نيز روحالله در سوريه به شهادت رسيد. مصاحبه ما با زينب فروتن همسر شهيد مدافع روحالله قرباني را پيش رو داريد.
خانم فروتن از خودتان و روحالله بگوييد و اينكه فصل آشناييتان با شهيد چطور رقم خورد.
زينب فروتن هستم متولد 1370 و اهل تهران. روحالله متولد 1/3/68 بود و هر دو در يك خانواده مذهبي بزرگ شديم. آن طور كه از خود روحالله شنيدم، پدرشان ابتدا نام عباس را براي او انتخاب ميكند اما با رحلت امام خميني، نام روحالله را در شناسنامهاش ثبت ميكند. مادر روحالله هم آنقدر عاشق اهل بيت(ع) بود كه آرزو داشت پسرش يا طلبه شود يا شهيد! روحالله در دامن چنين پدر و مادري رشد كرد و بزرگ شد. پدرانمان همديگر را ميشناختند و دخترخاله مادرم دوست صميمي مادر روحالله بود. از طريق آنها آشنايي من و روحالله رقم خورد. براي روحالله كارش خيلي مهم بود و در اولين ديدارمان به همين نكته اشاره كرد و گفت: يك مسئوليت، قول و وظيفهاي دارم كه ميخواهم آن را انجام دهم و دوست دارم همسرم در انجامش كمكم كند. در زندگي با من شايد مجبور باشي روزهايي را تنها بگذراني. من در يك خانوادهاي بزرگ شده بودم كه پدرم نظامي و مدام مأموريت بود به همين دليل اين شرايط را درك ميكردم. بنابراين قبول كردم. دوست داشتم با فردي ازدواج كنم كه به ايمان، اخلاق و نماز اول وقت اهميت دهد. روحالله كنار اين خصوصيات تقوا را هم اضافه كرد و همه اين موارد در رفتار و عملش نمايان بود. كنار همه اين خصوصيات ورزشكار بود. نجاتغريق بود و در ورزش رزمي مهارت داشت. او دانشجوي دانشگاه امام حسين(ع) و من هم دانشجوي علوم آزمايشگاهي بودم. 15/4/91 عقد كرديم و 27/6/92 زندگيمان را زير يك سقف آغاز كرديم.
از خصوصيات اخلاقي روحالله در زندگي كوتاه و شيريني كه با او گذرانديد بگوييد.
روحالله در زندگي برنامهريزي دقيقي داشت. يك دفترچه كوچك داشت كه كارهاي هفتگي، ماهانه و گاهي سالانه را در آن مينوشت. به من هم توصيه ميكرد كارهايم را بنويسم تا با هدف جلو بروم. بسيار به درس، تحصيل و خواندن كتاب علاقه داشت. مسلط به زبان عربي و انگليسي بود و تصميم داشت زبان سوم را هم شروع كند. براي بزرگترها به خصوص پدر و مادر احترام خاصي قائل بود. با وجود مشغله كاري از پدر و مادرم ميخواست هر كاري داشتند از او كمك بگيرند. بسيار روابط حسابشدهاي با ديگران داشت و سعي ميكرد روابط را حفظ كند. اگر مشكلي براي اقوام پيش ميآمد روحالله ناراحت ميشد و كمك ميكرد تا حل شود. مدام دنبال چارهاي براي حل مشكل مردم بود. در صلهرحم اگر وقت سرزدن به اقوام را نداشت حتماً تلفني جوياي احوالشان ميشد. خيلي به تفريحات اهميت ميداد. بعد از مأموريتهاي طولاني و مشغلههاي كارياش زماني كه برميگشت براي من وقت زيادي ميگذاشت و سعي ميكرد بيشتر كنارم باشد تا نبودنهايش جبران شود. گاهي براي شام رستوران و براي قدم زدن و تفريح پارك ميرفتيم. براي خريد نيز حوصله بسياري داشت. من از تفريح و خريد كردن با روحالله بسيار لذت ميبردم.
وقتي با شغل نظامياش آشنايي بيشتري پيدا كرديد با رفتنش به سوريه مخالفت نكرديد؟
نه، چون خيلي به كارش علاقه داشت و مصمم بود. وقتي حرف از عمليات و كارش ميشد آرامش را در چهرهاش ميديدم، به همين دليل مخالفت نميكردم ولي نگرانش بودم. او ميگفت هدف من جهاد است. من كارم را انجام ميدهم نتيجهاش با خدا. بايد زندگي و سرنوشت را دست خدا سپرد.
چند بار به سوريه اعزام شد؟ از لحظات اعزام آخر برايمان بگوييد.
دو بار اعزام شد. اعزام اول روز سالگرد ازدواجمان بود. اعزام دوم و آخرين اعزامش شهريورماه 94 بود. خردادماه به يك دوره آموزشي رفت كه اوايل تير تمام شد. وقتي برگشت زمزمه رفتن دوباره او شروع شد تا مرا كم كم آماده و راضي كند. شوق رفتن در صورتش موج ميزد؛ مثل دفعه قبل نتوانستم مانع شوم. قرار شد 19 شهريور در مكاني جمع شوند و از آنجا به فرودگاه بروند. بستن ساكش برايم سخت بود و امروز و فردا ميكردم تا روز رفتن. صبح پنجشنبه 19 شهريور بلند شديم، وسايلش را آوردم و با هم چيديم. اطراف ظهر بعد از نماز و ناهار رفتيم. از همه لحظات اعزامش، رد شدن از زير قرآن، كاسه آبي كه قرار بود پشت سرش بريزم و... عكس گرفتم. سوار ماشين شديم و رسيديم به محل قرار. خواستم از ماشين پياده شوم تا خداحافظي كنم گفت ديگر پياده نشو و برو. هر چه اصرار كردم نگذاشت. برگشت دستي تكان داد و در آيينه كه نگاه كردم دوباره برگشت پشت سرش را نگاه كرد و رفت. 19 شهريور آخرين روز ديدارمان بود.
از نحوه شهادتش چيزي شنيدهايد؟
مدتي كه آنجا بود 54 روز ميشد. در روزهاي آخري كه مأموريتش تمام شده بود، ساكش را جمع كرده بود تا برگردد. شهيد قدير سرلك را ميبيند كه ميخواستند بروند تا لوازم بياورند. روحالله با او همراه ميشود. با ماشين ميروند و وسايل را برميدارند. هنگام برگشت وقتي روحالله از ماشين پياده ميشود ناگهان ماشين را منفجر ميكنند. بر اثر انفجار هر دو شهيد ميشوند و چيزي از جسمشان نميماند.
همسرتان شما را براي روزهاي تنهايي آماده كرده بود؟
ميدانستم روحالله شهيد ميشود حتي مراسم او را در خواب ديده بودم ولي فكر نميكردم اينقدر زود از كنارم برود. در روزهاي ابتداي آشنايي ميگفت زينب جان! در اين دنيا خيلي با هم زندگي نميكنيم ولي در آن دنيا هميشه با هم هستيم. گويا به خودش هم الهام شده بود. او از شاگردان درس اخلاق حاجآقا مجتبي تهراني هم بود. دو هفته قبل از شهادت شبها تماس ميگرفت و با من صحبت ميكرد. انگار مقدمهچيني ميكرد تا مرا آماده نبودنهايش كند. ميگفت زينب جان! ديدي مادرم رفت، حاجآقا مجتبي تهراني رفت، دنيا خيلي بيارزش است. اگر قسمت بود برنگشتم و شهيد شدم غصه نخور، تحمل كن، قول ميدهم در آن دنيا با هم باشيم. تو ميتواني تحمل كني. اين تلفنها و صحبتها اضطرابم را بيشتر ميكرد و لحظات سختي داشتم. دو روز قبل از شهادتش آخرين تماس را گرفت. نگران كارم بود. گفتم كه شرايط بهتر شده است. خواست به همه خانواده و اقوام سلام برسانم و بگويم روحالله به ياد همه آنها هست. خدا كند در آن دنيا نيز به ياد همه ما باشد.
چطور با خبر شهادتش روبهرو شديد؟
آن روز اضطراب عجيبي داشتم و حالم خيلي بد بود. يكي از اقوام كه از شهداي مدافع حرم مطلع بود با پدرم تماس گرفت و از پدرم خواست به ديدنش برود. پدرم ناراحت بود و سريع رفت. مادرم و برادرم هم بسيار منقلب شدند. از مادرم سؤال كردم پدر كجا رفت؟ گفت مادربزرگ حالش بد است و پدر رفته تا او را به دكتر برساند. با جواب مادر شك و ترديدم برطرف شد تا فردا صبح كه قرار بود پدرم به مأموريت برود اما نرفته بود و گوشي روحالله كه صفحه گوشياش پر شده بود از تماسهاي بيپاسخ دوستانش. اضطراب داشتم. طي مسير به محل كارم مدام صلوات ميفرستادم و خودم را آرام ميكردم. خاله روحالله تماس گرفت وقتي فهميد اطلاع ندارم چيزي نگفت. بعد پدر روحالله تماس گرفت و گفت روحالله مجروح شده است. بلافاصله با پدرم تماس گرفتم گفت آرام باش روحالله مجروح شده و قرار است برگردد. مرخصي گرفتم و برادرم و چند نفر از اقوام دنبالم آمدند. وقتي رسيدم خانه همه اقوام و دوستان جمع بودند. مادرم در آغوشش گفت روحالله شهيد شده است. تنها در آغوش مادرم طاقت شنيدن اين خبر را داشتم.
بعد از رجعت پيكر اولين ملاقات شما با روحالله كجا بود؟
معراج شهدا. خيلي حالم بد بود و اصلاً متوجه اطرافم نبودم. نميدانم چطور آن لحظات برايم گذشت. خيلي لحظات سختي بود. وقتي رسيديم به معراج كمي معطل شديم تا او را آوردند. هنگام ورود من از بالاي سرش وارد شدم. چيزي از جسمش نمانده بود. اگر نميگفتند او روحالله است نميشناختمش. فقط سرش را به من نشان دادند. ولي با همه اين جراحات من به جز زيبايي چيزي نديدم. صورت روحالله به من آرامش داد و از اضطرابها و پريشانيهايم كم شد.
دوري از او را چطور تحمل ميكنيد و بعد از شهادت روحالله چه وظيفهاي داريد؟
روزهاي اول خيلي برايم سخت بود. چيزي كه مرا آرام ميكند ياد امام حسين(ع) و مظلوميت اهلبيت اوست. وقتي آن لحظه كه امام حسين(ع) فرياد زد «كيست مرا ياري كند» و از طرفي غربت حرم خواهرش زينب(س)يادم ميآيد به خودم ميگويم زينب روحالله و آرزوهايت را در راه امامي بخشيدي كه همه هستياش را براي نجات ما داد. روحالله و امثال او چه ديده بودند و چقدر با غيرت بودند كه تمام آرزوها و جوانيشان را گذاشتند و رفتند. به هدف آنها كه فكر ميكنم آرام ميشوم. روحالله كار حسيني كرد و من بايد كار زينبي انجام دهم. با تمام شكستنها و دلواپسيها اجازه نميدهيم دشمن شاد شود و بفهمد چقدر ناراحتيم و شبها گريه ميكنيم. به روحالله قول ميدهم باشم و بايستم تا كار زينبياي كه ميخواست انجام دهم. كار روحالله بزرگ بود و من بايد به همه مردم، روحالله و هدفش را بفهمانم؛ اينكه در دنيا چطور بود و خدا را چطور ديد.
جواب شما در انتقاد به رفتن رزمندگان ايراني به سوريه چيست؟
بهترين پاسخ فرمايش مقام معظم رهبري است كه فرمودند سوريه خط مقدم ماست. مردم ما بدانند اگر جوانهاي ما نروند چشم باز كنيم دشمن را در خانه و كنار خودمان ميبينيم. جوانهايي كه تازه زندگي جديد را شروع كردهاند و بعضي از آنها فرزندان زير سه يا چهار سال دارند اما از همه آنها گذشتند و رفتند. آنها كه منتقدند چشمانشان را باز كنند و نظرشان را تغيير دهند. زرق و برق دنيا، پست و مقامسرگرمشان نكند و چشم روي حقايق نبندند و بدانند طبق آيه شريفه قرآن«قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ»؛به آنها بگو سرمايه زندگى دنيا، ناچيز است.
فرازي از وصيتنامه شهيد را برايمان بگوييد او به چه چيزي تأكيد كرده بود؟
نكتهاي كه روحالله خيلي بر آن تأكيد و سفارش ميكرد احترام به پدر و مادر و حفظ تقوا بود. خودش هم به آنها بسيار اهميت ميداد و عمل ميكرد.
شهداي سوريه به اسم مدافعان حرم شناخته ميشوند. اگر حرمين شريف باز شود، دفاع از سوريه در همين چارچوب بازگشايي حرمين ميماند يا ادامه دارد؟
جهاد ادامه دارد. هدف ما آزادي بيتالمقدس است بايد به بالاتر از آنها فكر كنيم. اميدوارم به حرمت خون شهدا و به اشك مادران شهدا سوريه آزاد و حرم حضرت زينب(س) و حضرت رقيه(س) مانند حرم امام رضا (ع) آنقدر زائر پيدا كند كه چشم دشمنان كور شود. روزي برسد كه مناطق جنگي سوريه مثل حلبچه و حاج عمران ايران شود و مردم بروند تا از محل تكه تكه شدن پيكر جوانها حاجت بگيرند. سوريه آزاد ميشود و پاي آزادي آن محكم ايستادهايم. ما خانواده شهدا قول ميدهيم جوانها را براي دفاع از اسلام تربيت كنيم و شجاعت در مادران قوت بگيرد تا نسل آينده نسلي مخلص شوند و تا ظهور مهدي فاطمه پاي دفاع از ارزشهاي اسلام بايستند.
خیلی خیلی غم انگیز بود
چند وقتی میشه با روح الله آشنا شدم
کتاب جذاب دلتنگ نباش بسیار جذاب و در عین حال جانسوز بود ان شاالله در روز قیامت شهدا شفاعت ما را هم بکنند. شهيدان را شهيدان میشناسند.
خوش بحال شهدا
خیلی غم انگیزه
خوش به حال شهیدروح الله
برامون دعا کن روح الله عزیز ??? آخر الزمان هست برامون دعا کن توی مسیر بمونیم ما که لیاقت شهادت رو نداریم اما دعا کن حداقل مسیر رو از دست ندیم ????