اين كتاب كه به قلم محمدصادق كريمي نوشته شده و از طريق انتشارات روايت فتح انتشار يافته است، حاوي نكات بسيار زيبايي است كه از قلم خوب نويسنده و دقت نظر و ريزبيني راوي (اصحاب كريمي) نشئت ميگيرد.
«روايت راه» در واقع، روايتگر حال و هواي نوجوانان و جوانان دهه شصتي است كه براي دفاع از كشور اسلاميشان، سر از پا نميشناختند و با سن و سال كم راهي جبهههاي جنگ ميشدند. بيان زيبا و تأثيرگذار اين شور و شوق و حال و هوا، يكي از موارد مثبت كتاب است كه از همان ابتداي كار به خواننده منتقل ميشود. رفته رفته ما با نوجواني روبهرو ميشويم كه در برخورد با واقعيات جنگ، پختهتر شده و همان طور كه در مقدمه كتاب آمده است، ظرف چند ماه به اندازه چند سال بزرگتر ميشود.
«از خاطرات جنگ كه اسم ميبري، صحنههاي زيادي از عملياتهاي مختلف از جلوي چشمهاي «اصحاب كريمي» ميگذرد؛ اما بيت المقدس برايش خاطرهانگيزترين است؛ روزهاي اولين حضورش در جنگ، وقتي كه هنوز دانشآموز بود. وقتي كه تنها در چند ماه، چندين سال بزرگتر شد.»
از ويژگيهاي بارز اين كتاب، راوي نسبتاً نامآشناي آن است كه اكنون از مسئولان سپاه تهران بزرگ به شمار ميرود. اصحاب كريمي كه سمتهاي متعددي در لشكر27 محمدرسول الله(ص) و اكنون سپاه حضرت رسول(ص) دارد، از چهرههاي شناخته شده به شمار ميرود كه از اين حيث، سفر به گذشتههاي او و آشنايي با نوجوانيهاي اين يادگار دفاع مقدس، از حيث خوانندگان حرفهاي ادبيات دفاع مقدس، جالب توجه است.
در روند كتاب و همراه با روايتهاي راوي، ما قدم به قدم با يك نوجوان مشتاق براي حضور در جبهه آشنا ميشويم كه چطور از طريق فرمهاي پخش شده از سوي سپاه در دبيرستانشان، مسير زندگياش تغيير ميكند و بعد به سختي از پدرش رضايت ميگيرد و شب اعزام از ترس او در خانه پسرعموهايش سر ميكند! سپس همراه اصحاب كريمي و تعدادي از هم مدرسهايها و نوجوانان و جوانان ديگر، راهي يزد ميشويم تا آموزشهاي مقدماتي براي حضور در جبههها را پشت سر بگذاريم.
شيوه كار نويسنده كتاب، روايت خطي ماجراست. به اين نحوه كه به عمق وقايع و شخصيتها فرو نميرود و اصولاً اين شيوه نگارشي مخصوص كتابهاي كم حجمي است كه روايت فتح در خصوص دفاع مقدس منتشر ميسازد. به اين قسمت از كتاب دقت كنيد: «بابا خيلي سخت راضي شد. من پسر بزرگش بودم و دو تا برادر كوچكتر از خودم داشتم. بعد از رضايت بابا رفتيم پايگاه مالك...» مشخص نميشود كه پدر راوي چطور راضي ميشود. اما با توضيحاتي كه بعدها آورده ميشود، خواننده متوجه ميشود سايه سنگين پدر به قدري است كه اصحاب كريمي از ترس او شب قبل از اعزام را به خانه نميرود.
روايت طنزآلود راوي از ديگر ويژگيهاي «روايت راه» (از مدرسه تا جبهه) به شمار ميرود. اين روايت طنزگونه علاوه بر افزايش جذابيت كار، نشان از روحيه و شور و شعف بالاي رزمندگان نوجوان در آن برهه زماني دارد و باعث ميشود تا خواننده امروزي هرچه بيشتر در فضاي اتفاقات رخ داده قرار بگيرد.
«جلوي يك ماشين را گرفتيم، گفتيم چقدر ميبري تا اصفهان؟ ما اين قدر پول داريم. » نگاهي بهمان كرد و ديد لهجهمان به يزديها نميخورد. گفت «اين جا چه كار ميكنيد؟ از خونه فرار كرديد؟» نگاهي به همديگر كرديم. بهمان برخورده بود. گفتيم «مرد حسابي، ما رزمندهايم!» بعد شروع كرديم به توضيح دادن. طرف زد زير خنده و گفت سوار شويم. شايد تا سي، چهل كيلومتر بعدي هنوز داشت ميخنديد.
كتاب «روايت راه» قصد ندارد دوران طولانيمدت حضور اصحاب كريمي در جبهههاي جنگ را روايت كند بلكه تا بخش اعظم كتاب در خصوص چگونگي اعزام او و همقطاران نوجوانش به جبهههاي جنگ و نيز شرحي از وقايع رخ داده در عمليات الي بيت المقدس به عنوان عمليات خاطرهانگيزي را كه كريمي در آن شركت كرده است، شرح ميدهد. نكته ديگر اين است كه نويسنده از ذكر تاريخ وقايع اجتناب ميكند و همان طور كه از وقايع نامآشنايي چون فتح خرمشهر به عنوان بخش پاياني كتاب نام برده ميشود، خواننده ميتواند متوجه بشود كه اين وقايع بين سال 60 و 61 رخ داده است.
در پايان بخشي از كتاب كه مربوط به مجروحيت راوي ميشود را تقديم حضورتان ميكنيم: ديگر راه رفتن برايم سخت شد. ضعف كرده بودم. هر قدمي كه برميداشتم ميخواستم بيفتم زمين. دستم را به هر كس كنارم بود ميگرفتم و ميرفتم. ميگفتم «منو نذاريد بريد. نميخوام جا بمونم. » مقداري كه رفتيم، ديگر از نفس افتادم. به خاطر خوني كه از من رفته بود، ضعف بهم غالب شد. افتادم و صدا زدند؛ امدادگر...