کد خبر: 770304
تاریخ انتشار: ۱۹ بهمن ۱۳۹۴ - ۲۱:۲۹
همسايگي هم آدابي دارد!
مارال همراه با خانواده‌اش در طبقه پانزدهم مجتمع آپارتماني 16 طبقه‌اي زندگي مي‌كرد. 17 سال داشت و دانش‌آموز بود و البته، حسابي هم درسخوان.
هليا شيرجعفري

طبقه بالاي آپارتمان آنها چند سالي بود كه خالي مانده بود و در نتيجه اصولاً و اكثر اوقات خبري از سر و صدا و شلوغي نبود. همسايه‌هاي طبقه پايين هم خانواده شلوغ و پر سر و صدايي نبودند. در كل، به دليل بزرگ بودن مجتمع و تعداد زياد واحدها، همسايگان، آشنايي چنداني با هم نداشتند و به قولي سرشان به زندگي آپارتماني خودشان گرم بود. مي‌رفتند و مي‌آمدند و سلام و عليكي با هم داشتند و شايد هم گاهي در آسانسور در حد چند ثانيه با هم همكلام مي‌شدند. با اينكه تعداد واحدها زياد بود اما تعداد شكايات كم بود؛ در حقيقت كسي كاري به ديگري نداشت و هركس هم مي‌دانست كه بايد چطور رفتار كند. مي‌دانستند كه سر و صداي زياد باعث به وجود آمدن ناراحتي و نارضايتي مي‌شود و همينطور مهماني‌ها و دورهمي‌هايشان به آرامي و بدون سر و صداي آزاردهنده برگزار مي‌شد.

همسايه جديد

زمان امتحان‌هاي پايان ترم مارال فرا رسيد و درست در همان زمان بود كه او و خانواده‌اش متوجه شدند قرار است همسايه جديدي به آپارتماني كه درست در طبقه بالاي آنها قرار داشت، نقل مكان كند. مارال از طرفي خوشحال بود و از طرفي هم ناراحت و نگران. وقتي مادرش علت خوشحالي‌اش را پرسيد، مارال جواب داد: «اگر آنها خانواده خوب و با صلاحيتي باشند، مي‌توانيم با آنها رفت و آمد كنيم! و بالاخره هر چه باشد، با همسايگان جديد، راحت‌تر مي‌توان ارتباط برقرار كرد؛ دوستي ساده، گرم و صميمي. شايد كمي از اين تنهايي هم در بياييم!» مادرش لبخندي زد و پرسيد: «پس علت ناراحتي و نگراني‌ات چيست؟» مارال كه كم‌كم داشت براي درس خواندن حاضر مي‌شد، جواب داد: «هرچه باشد اسباب‌كشي است و اسباب‌كشي هم بدون سر و صدا نمي‌شود! آن هم درست اين موقع! زمان امتحانات پايان ترم من! تمام آن صداها را تصور كن! كمدها، مبل‌ها، ميزها و صندلي‌هايي كه دائماً به اين طرف و آن طرف كشيده مي‌شوند! صداي قيژقيژ آزار‌دهنده‌شان! و آنقدر اين جا‌به‌جايي‌ها و صداها ادامه پيدا مي‌كند تا بالاخره هر وسيله، سر جاي خود مستقر شود و از همه اينها گذشته، به تمام آن ميخ‌ها فكر كن كه تق تق به ديوار كوبيده مي‌شود تا تابلويي به آنها نصب شود! اگر خانواده پرجمعيتي باشند و زياد سر و صدا كنند چه؟ اگر صداي تلويزيونشان را بيش از حد بلند كنند چه؟ اگر...» مادر مارال ميان حرفش پريد و گفت: «چرا اين همه اگر اگر مي‌كني؟ اينقدر منفي بافي نكن. هيچ كدام از اين اتفاقاتي كه گفتي، نخواهد افتاد. هيچ سر و صدايي به وجود نخواهد آمد، تو راحت و در سكوت درست را مي‌خواني، امتحاناتت را با موفقيت پشت سر خواهي گذاشت و ما همسايگان جديدي خواهيم داشت. به همين راحتي!» مارال سرش را تكان داد و گفت: «اگر شما اينطور مي‌گويي حتماً همينطور خواهد بود.» و بعد مارال به سراغ درس‌هايش رفت.

مشكلات شروع مي‌شوند

روز موعود فرا رسيده بود و همسايگان جديد در حال بردن اسباب و وسايلشان به آپارتمانشان بودند. مارال در اتاقش در حال درس خواندن بود اما صداهايي كه از طبقه بالا مي‌آمد كم كم باعث حواس پرتي او شد. چند بار تلاش كرد تا دوباره روي درسش متمركز شود اما سر و صداها به مرور آزاردهنده‌تر مي‌شدند و قدرت تمركز را از او مي‌گرفتند. با خود فكر كرد: «سر و صدا هنگام اسباب‌كشي و جا‌به‌جايي، امري اجتناب‌ناپذير است. در حال حاضر هم كاري از دست من بر نمي‌آيد. بايد سعي كنم تا حواسم را بيشتر جمع كنم.» دوباره تمام حواسش را روي درسش متمركز كرد كه ناگهان صداي مهيب و بلندي شنيد و از جا پريد. صدايي بلند مثل اينكه وسيله‌اي سنگين افتاده باشد. شانه‌هايش را بالا انداخت و با خود گفت: «اتفاق است ديگر.» دوباره درس خواندن را از سر گرفت تا اينكه پس از چند دقيقه دوباره همان صداي بلند تكرار شد و پس از آن هم صداي جا‌به‌جايي اشيا به گوشش خورد. از اتاقش خارج شد و به مادرش گفت: «اينطور نمي‌شود. نمي‌توانم درس بخوانم. سر و صدا زياد است.» مادرش لبخند زد و گفت: «بايد بيشتر روي قدرت تمركزت كار كني. اسباب‌كشي سر و صدا دارد و خودت هم به خوبي از اين موضوع آگاه هستي.» مارال به اتاقش برگشت؛ نتوانست آن طور عميق كه مي‌خواست، مطالعه كند اما نهايتاً با وجود تمام سر و صداها موفق شد مبحث درسي مورد نظرش را به پايان برساند. بالاخره نخستين روز اسباب‌كشي همسايگان جديد به پايان رسيد، اما انگار سر و صداي آنها قرار بود تا مدت‌ها ادامه پيدا كند؛ زيرا حتي شب هنگام هم مشغول چيدن وسايل بودند و قطعاً اين كار هم بدون صدا نبود.

مشكلات ادامه دارند

حدوداً يك هفته از اسباب‌كشي همسايگان جديد گذشته بود اما به نظر نمي‌آمد كه آنها بخواهند به خود استراحت دهند زيرا از واحد آنها هميشه و در هر ساعتي از شبانه‌روز صداي بلندي شنيده مي‌شد. مارال هر روز استرس داشت و مجبور بود براي درس خواندن، شب‌ها بيدار بماند. تقريباً تمام گفته‌هاي مارال به حقيقت پيوسته بودند. خانواده‌اي كه به عنوان همسايه جديد آنها در آن آپارتمان ساكن شده بودند، خانواده بسيار پر سر و صدايي بودند و علاوه بر آن تلويزيونشان دائماً، آن هم با صداي بلند روشن بود و حتي در خانه دائم مي‌دويدند و فوتبال هم بازي مي‌كردند. همسايگان جديد از انجام كارهاي پر سر و صدا در شب هم دست بردار نبودند به شكلي كه خواهر كوچك‌تر مارال تقريباً هر شب، بر اثر صداهاي بلند از خواب مي‌پريد. روزها از پي هم مي‌گذشتند اما اين خانواده پر سر و صدا با وجود تذكرات ديگر همسايگان و همينطور خانواده مارال به اصلاح رفتار و كارهاي خود نمي‌پرداختند. اوضاع همينطور بدتر و بدتر مي‌شد تا اينكه روزي مادر مارال هم ديگر نتوانست تاب آن همه سر و صدا را بياورد و نهايتاً تصميم گرفت تا به خانه همسايگان جديد برود و خود، با آنها برخوردي جدي كند؛ وقتي يكي از اعضاي خانواده در خانه را باز كرد، مادر مارال توضيح داد كه همسايگي آداب و رسوم خاصي دارد و از زماني كه آنها به اين مجتمع نقل مكان كرده اند، اين رسم را به جا نياورده‌اند و باعث ايجاد مزاحمت و ناراحتي شده‌اند. او تمام مسائل مهم در رابطه با رسم و رسوم همسايگي را به آنها يادآور شد و از آنان خواهش كرد تا به اين آداب احترام بگذارند. اين گفت‌وگو تا حد زيادي روشن‌كننده بود و همسايگان جديد هر چند با روندي كند، اما به مرور خود را با شرايط آپارتمان هماهنگ كردند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها