چه بسيار مادران و پدراني كه در انتظار آمدن نشاني از فرزندشان سالها چشمانتظاري را تجربه كردند. خانواده شهدا اگر چه بر آنچه در راه خدا دادهاند انتظاري ندارند اما آمدن تنها يك نشان از گمشدهشان خواسته زيادي نيست. آنچه در پي ميآيد روايتي است از محمدحسن گرجينسب از گمشدهاي كه پس از 32 سال و 4 ماه چشمانتظاري عاقبت به خانه بازگشت. پدري كه حساب روز و ساعت مفقودالاثر شدن فرزندش را هم داشت.
من محمدحسن گرجينسب هستم متولد 1315و ساكن ساري. خداوند به من پنج پسر و يك دخترعطا كرد كه از ميان پسرها علياصغرم در راه اسلام و امام زمانش قرباني شد. علياصغر متولد 1339بود. من خودم در دوران انقلاب اسلامي و پس از آن يعني بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در صحنه حاضر بودم. بچهها هم با همين خط فكري و عقيدتي رشد كرده و بزرگ شدند. اما از ميان آنها علياصغرم ويژگي خاصي داشت. او عاشق بود. عاشق امام خميني و راهش. علياصغر شناخت زيادي روي امام خميني داشت و من هم از طريق او با آرمانهاي انقلاب و امام خميني آشنا شدم. آن زمان ايشان اعلاميه و تصاوير امام را در محل زندگيمان توزيع ميكرد و بسيار تلاش كرد تا خودش را به امام خميني برساند و روزي زيارت امام نصيبش شود. ديدار با امام خميني(ره) مردي كه سالها علياصغر در راهش مجاهدت كرد، آرزوي بزرگ پسر شهيدم شده بود اما در نهايت هم موفق به زيارت ايشان نشد.
شهادت در سرزمين مجاهدتهاي خاموش
زماني كه جنگ آغاز شد، من هم خودم را به جبهههاي نبرد رساندم و فعاليت خودم را در ستاد پشتيباني آغاز كردم و با همت همه مردم محل و دلسوزان انقلاب اقلام و وسايل مورد نياز رزمندهها را به آنها ميرسانديم. با آغاز جنگ، علياصغرم هم راهي شد و من نميتوانستم جلوي شور و اشتياق او را براي حضور در جهاد بگيرم. آن زمان ايشان ديپلمش را گرفته بود. علياصغر در لشكر 77 مشهد و در تيپ 2 قوچان جهاد ميكرد و دوران آموزشياش را در مشهد سپري كرد.
هنگام رفتن به جبهه، او من را نصيحت ميكرد كه پدر تو از رفتنم به جنگ، ناراحت نباش. علياصغرم داماد چهار روزه بود كه رفت و در سه مرحله حضور در سه عمليات شركت كرد و توانست در جبهههاي جنوب و غرب حماسه آفريني كند. در نهايت هم در آخرين حضورش مفقودالاثر شد. 32 سال و چهار ماه از مفقودالاثر شدن علياصغرم ميگذشت كه خبر تفحص پيكرش را برايمان آوردند.
هديهاي از سوي امام رضا
قبل از اينكه خبر تفحص علياصغر را به ما بدهند راهي مشهدالرضا شدم. علياصغر اعزامي از مشهد بود. در همانجا از امام هشتم(ع) خواستم تا فرزندم را هر طور كه خودشان صلاح ميدانند به من برسانند، تا او را زيارت كنم. من او را در زمان جنگ به خودش سپرده بودم. بعد از زيارت به خانه آمدم و خبر پيدا شدن پيكر علياصغر به من داده شد. آمدنش را هديهاي از امام رضا ميدانم. ابتدا باور نميكردم آن مقدار استخوان و خاك كه از او باقي مانده، متعلق به پيكر فرزندم باشد. اما بچههاي معراج شهدا با انجام آزمايش دياناي اين را به من ثابت كردند و من خدا را شاكرم.
اشد مصيبتها چشمانتظاري است
بعد از شهادت علياصغر براي پيدا كردن پيكرش به غرب رفتم. شش ماه تمام همه جا را به دنبال جگر گوشهام گشتم. آن زمان دو دهنه مغازه داشتم كه فروختم و در اين مسير هزينه كردم اما خبري نشد. تا اينكه بعد از 32 سال و چهار ماه خبر تفحصش را به من دادند. نميدانم چطور برايتان از اين سالهاي انتظار بگويم. به نظر من اشد مصيبتها چشمانتظاري است. من همواره خودم مادر شهيد را به صبر و استقامت و آرامش نصيحت ميكردم اما خب دوري است و دلتنگي.
در برگزاري مراسم شهيدم تنها نبوديم
مراسم تشييع پيكرش بسيار باشكوه برگزار شد و مردم من را شرمنده كردند. حضورشان به ما دلگرمي ميداد. در مراسم علياصغرم، نوجوانان و جواناني حضور داشتند كه سن و سالشان به زمان جنگ و انقلاب نميخورد، اما آنها همه كارهاي مراسم را بر عهده گرفته بودند و چون ابري بهاري بر پيكر فرزندم گريه و مويه ميكردند. من به آنها ميگفتم شما كه در زمان شهادت علياصغر كه اصلاً به دنيا نيامده بوديد، چرا اين طور ميكنيد؟ آنها ميگفتند ما حسرت ميخوريم كه آن زمان نبوديم، كاش بوديم و از وجود شهيدتان بهره ميبرديم. من براي برگزاري مراسم از همه تشكر ميكنم، از مردم، مسئولان لشكري و كشوري، كه دست به دست هم دادند و يك تشييع جنازه با شكوه و بينظير براي دردانه شهيدم گرفتند. فرزندي كه بعد از 32 سال و چهار ماه دوري به خانهاش بازگشت. خدا را شكر در برگزاري مراسم شهيد هم تنها نمانديم.