عالم رباني و مهذِب نفوس، شهيد آيتالله سيد عبدالحسين دستغيب، ازجمله پيشتازان انقلاب اسلامي در شهر شيراز به شمار ميرود. درسالروز شهادت اين مجاهد نامآور، حديث مبارزات آن بزرگ را از زبان فرزند ارجمندش به شنيدن نشستهايم. اميد آنكه مقبول افتد.
به عنوان نخستين پرسش اين گفتوشنود، لطفاً بفرماييد كه چند خواهر و برادر بوديد و پدر بزرگوارتان با شما چگونه رفتار ميكردند؟
بسماللهالرحمنالرحيم و به نستعين. ما شش برادر و چهار خواهر بوديم و چون امكانات و وسايل بازي زيادي براي بچهها وجود نداشت، طبيعتاً خيلي شلوغ ميكرديم و در حياط سر و صدا به راه ميانداختيم! پدر خيلي آرام بودند و اوج عصبانيتشان اين بود كه از طبقه بالا پايين ميآمدند و ميگفتند:«باز كي جاهل شده است؟» بعد عصايشان را زمين ميزدند و هر كدام از ما ميرفتيم و در گوشهاي پنهان ميشديم! نماز خواندن را خيلي دوست داشتند و مراقب نماز خواندن ما هم بودند. بچه كه بوديم، وقتي روزه ميگرفتيم، به مادرمان پول ميدادند كه براي ما دخترها جايزه بخرند. به فرزندان دخترشان، خيلي بيشتر از پسرها ميرسيدند و به ما ميگفتند: برادرها، نوكرهاي شما هستند! هميشه وقتي به خانه برميگشتند، اول به دخترها ميرسيدند و بعد به سراغ پسرها ميرفتند. اگر ميفهميدند يكي از پسرها با ما دعوا يا ما را اذيت كرده است، فوقالعاده ناراحت ميشدند. با همه ما هم طوري رفتار ميكردند كه تكتك ما تصور ميكرديم ما را بيشتر از بقيه دوست دارند. پدرم خيلي مظلوم بودند.
برنامه روزانهشان به چه نحو بود؟
ايشان هميشه دو ساعت قبل از اذان صبح بيدار ميشدند و نماز شب ميخواندند. يك كتري كوچك داشتند كه روي بخاري نفتي ميگذاشتند و چاي دم ميكردند. بعد از نماز قرآن ميخواندند. مادرم ميگفتند: گاهي نصف شبها از صداي گريه پدرت در حالت نماز و نيايش بيدار ميشدم! موقع اذان صبح پايين ميآمدند و تكتك ما را بيدار ميكردند. من خوابم خيلي سبك بود و همين كه صداي در را ميشنيدم، بيدار ميشدم. براي هر كدام از ما هم يك لقب قشنگ گذاشته بودند. مثلاً به من ميگفتند: «خانم بهشتي! بلند شو و بقيه را هم صدا بزن!» بعد از اذان صبح براي پيادهروي بيرون ميرفتند و بعد از يك ساعت كه تازه آفتاب سر زده بود برميگشتند. به طبقه بالا ميرفتند و كمي استراحت ميكردند. بعد از ساعتي مادر ميگفتند: برويد و پدرتان را بيدار كنيد و ما خواهرها كه ميرفتيم و هر كدام يك كاري ميكرديم. يكي دست پدر را ميماليد، يكي پاي ايشان را. بعد پدر به طبقه پايين ميآمدند. پدر بسيار كمخوراك بودند. ما هم كه هنرمان بازي و سر و صدا بود. پدر با هر لقمه غذايي كه ميخوردند، بلند ميگفتند: بسم الله الرحمن الرحيم، يعني كمي ساكتتر بازي كنيد! مادر خيلي به پدر احترام ميگذاشتند. وقتي هوا خوب بود، در حياط قاليچه پهن ميكردند و پشتي ميگذاشتند.
پدر بعد از صرف صبحانه به طبقه بالا ميرفتند و مطالعه ميكردند و مينوشتند. اگر هم مراجعهكننده داشتند كه به كارهاي مردم رسيدگي ميكردند. ناهار پيش ما بودند و يك ساعتي هم ميماندند و به حرفهاي ما گوش ميكردند و بعد باز به طبقه بالا ميرفتند و تا اذان مغرب به كار مردم يا مطالعه و نگارش ميپرداختند. اذان مغرب هم براي اقامه نماز جماعت به مسجد ميرفتند و برميگشتند. زندگي ايشان سرشار از كار، مطالعه، عبادت و رسيدگي به كار مردم بود و لحظهاي از وقت خود را هدر نميدادند. نظم عجيبي داشتند و كمتر پيش ميآمد عاملي بتواند اين نظم را به هم بزند. شبهاي زمستان حدود ساعت 10 و تابستانها ده و نيم يا 11 ميخوابيدند. مادرم گاهي به ما ميگفتند: گل ياس بچينيم و در رختخواب پدر بريزيم! مادر واقعاً پا به پاي پدر براي انقلاب زحمت كشيدند. افسوس كه خيلي زود از دست ما رفتند.
قديميترين خاطرهاي كه از مبارزات پدر داريد به چه زماني برميگردد؟رفتار پدر را در آن ماجرا چگونه ديديد؟
به سال 1342. آن موقع 10 سال داشتم. عصر 15 خرداد بود كه حضرت امام را دستگير كرده بودند. آمدند و به پدرم اين خبر را دادند. پدر هر شب در يك جا مجلس داشتند، به اين ترتيب كه آقايان علما را جمع ميكردند و هر هفته در يكي از مسجدها جلسه ميگذاشتند. اواخر هر شب جلسه داشتند كه در يكي از مساجد برگزار ميكردند. آن شب هم جلسه در مسجد «گنج» كه در كنار منزل بود، برگزار شد. جمعيت خيلي زيادي هم آمده بود. مردم جلوي در خانه ما مراقبت ميكردند كه اگر مأموران آمدند كه ايشان را دستگير كنند، مانع شوند. آن شب عمويم حاجآقا مهدي در رختخواب پدر خوابيدند! نصف شب صداي تير آمد. حسابي وحشت كردم. چادرم را سرم انداختم و خواهرم را صدا زدم. رفتم و ديدم سربازها دارند برادرم آسيد هاشم را كتك ميزنند. مادرم او را ميكشيدند و فرياد ميزدند: «چرا ميزنيدش؟ خب او را ببريد، چرا كتكش ميزنيد؟» آسيدهاشم را ميكشيدند و ميپرسيدند پدرت كجاست؟ همه را حسابي كتك زده بودند و همه خونآلود بودند. انگار يك گردان سرباز ريخته بودند آنجا. من از ترس ميلرزيدم و احساس ميكردم قيامت شده است.
آن شب همه مردهاي خانه و برادرهايم را گرفتند. همه خونآلود بودند و سر يكيشان شكسته بود. از همه سراغ پدر را ميگرفتند. آن شب، خدايي بود كه پدر زنده ماندند! يكيشان به سينه يكي از برادرانم اسلحه كشيده و گفته بود: آقاي دستغيب كجاست؟ پدر در فرصتي روي پشتبام رفتند و از ديوار سه متري در حياط خانه همسايه پريدند و خوشبختانه طوريشان نشد. همسايه هم ارادت خاصي به پدر داشت و پدر توانستند آنجا بمانند. مأموران ساواك منزل همه دوستان و خويشاوندان را جستوجو و شيراز را زير و رو كردند و نتوانستند پدرم را پيدا كنند، براي همين بسيار عصباني شده بودند و همه مردهاي خانواده را بردند. بعد هم دائماً ميآمدند و خانه را زير و رو ميكردند. من بچه بودم و چادر مادرم را محكم ميگرفتم و گريه ميكردم. مادرم ميگفتند: نميدانم آقا كجا هستند، ولي آنها اصرار داشتند كه شما ميداني و بروز نميدهي!
دفعه چهارم كه در خانهمان ريختند، از مردان خانه كسي جز آسيد محمدهادي باقي نمانده بود كه آن موقع 14 سال داشت. مادرم گفتند: «ببريد. نميدانم چه ديني داريد. مسيحي هستيد؟ كليمي هستيد؟ بهايي هستيد؟ به هر چه و هر كس كه معتقديد نميدانم آقا كجا هستند. چرا اينقدر اذيت ميكنيد؟»
مادرم باردار بودند و در اثر اين فشارهاي عصبي، بچه سقط شد! صبح فردا ما بچهها را به خانه يكي از اقوام بردند كه بيش از اين اذيت نشويم. روي بدن مادرم، پر از جاي كبودي بود! مادر خيلي ناراحت بودند و شبها تا صبح نميخوابيدند. من هم دائماً گريه ميكردم. هيچكس نميدانست پدرم كجا بودند. دو روز بعد دستگير شدند كه خودش داستان مفصلي دارد. مادرم خيلي زجر كشيدند.
سادهزيستي شهيد دستغيب شهره خاص و عام است. در اين باره هم صحبت بفرماييد. ايشان در اين باره چگونه رفتار ميكردند؟
ايشان فوقالعاده پاكيزه و مرتب بودند، اما لباس و وسايل زيادي نداشتند. لباس و جوراب بيرون و خانهشان جدا بود، اما جوراب و لباس خانهشان وصله داشت! پدرم به ما هر چه را كه ميخواستيم ميدادند، ولي براي خودشان چيز زيادي نميخواستند. در سال 1343 كه از زندان آزاد شدند، خواهرم پرده قشنگي دوخته و به در اتاقشان زده بود. ايشان به محض اينكه پرده را ديدند گفتند: «زود اين را برداريد، همان پرده قبلي هنوز قابل استفاده بود.»
از رابطه پدرتان با حضرت امام چه خاطرهاي داريد؟رابطه ايشان با رهبر انقلاب، چه تفاوتهايي با ارتباط ايشان با ساير مراجع داشت؟
حال پدر با حضرت امام، حال مراد و مريد بود. ما اوايل از آيتالله خويي تقليد ميكرديم، ولي ايشان ما را برگرداندند و گفتند: مرجعيت امام بالاتر است! در جريان 15 خرداد به قم و نزد امام رفتند و اندكي از مصائبي را كه بر سر خانواده، بهخصوص مادرمان آمده بود براي امام تعريف كردند. امام بسيار متأثر شده و به مادرمان فرموده بودند: «خوشا به سعادتتان! اين مصائب همه ذخيره آخرت شماست!»
همه ما چون انقلاب را قبول داشتيم، در راه آن هر مشكلي را تحمل ميكرديم، چون از كودكي با اين مصائب و مسائل بزرگ شده بوديم. واقعاً اسباب تأسف است كه از امثال پدر در رسانهها، مخصوصاً صدا و سيما حرفي نيست و آن وقت كساني ادعاي انقلابي بودن ميكنند كه اصلاً آن روزها نبودند! پدر از ظلم نفرت داشتند و به نظر من اين بيتوجهيها، مصداق بارز ظلم است.
آيا ايشان با شما مسائل سياسي را مطرح ميكردند و از جريانات سياسي حرفي ميزدند؟
ايشان در خانه بيشتر روي مسائل اجتماعي تكيه ميكردند و از مسائل سياسي خيلي با ما حرف نميزدند. من خيلي زود ازدواج كردم و چون فرزندان دوقلو هم داشتم، خيلي فرصت نميكردم به خانه پدر بروم. البته دائماً با تلفن تماس داشتم. بعد از فوت مادرمان هر كدام از ما يك هفته ميمانديم و از پدر مراقبت ميكرديم.
از فعاليتهاي شهيد در آستانه پيروزي انقلاب خاطراتي را نقل كنيد.
ايشان براي انقلاب وزنهاي بودند و به هر چه كه امام ميگفتند، مو به مو عمل ميكردند. استان فارس در واقع توسط ايشان ميگشت. پدرم حتي امامت نماز جمعه را هم نميخواستند قبول كنند، منتها مردم تومار جمع كردند و بعد امام به ايشان تكليف كردند و پدر امر امام را اطاعت كردند. خيلي هم طول نكشيد كه شهيد شدند. يادم هست در سال 1356 منزل ما را محاصره كرده بودند و سربازها واقعاً اذيت ميكردند و نميگذاشتند از خانه بيرون برويم. در سال 1357 كه انقلاب پيروز شد، همه كارها به منزل ما منتهي ميشد و مردم حتي اسلحههايي را هم كه از پادگانها برداشته بودند، به آنجا ميآوردند. يك شب كه راننده پدرم تير خورده بود، بهشدت نگران شدم و به منزل پدرم رفتم. پدر به مسجد رفته بودند. موقعي كه برگشتند پرسيديم: «خبر تازه چه داريد؟» پدر با خوشحالي پاسخ دادند: «الحمدلله پيروز شديم!» پدر بلافاصله اداره امور را در دست گرفتند و به كساني كه به آنها اعتماد داشتند مسئوليتهاي مهم را سپردند تا كمكم اوضاع شهر سر و سامان گرفت. بعد هم از تهران دستوراتي آمد و افرادي به كارها منصوب شدند. هر خبري كه ميشد، پدرم تلاش ميكردند مردم را آرام كنند. جنگ كه شروع شد، بعضيها سر و صدا به راه انداختند كه همه چيز گران شده است. پدر سخنراني كردند و گفتند:«انقلاب كرديم كه دينمان درست شود. براي شكم كه انقلاب نكرديم!» پدر دار و ندارشان را فداي اسلام و انقلاب كردند.
آيا مردم براي رفع نيازهايشان به شما و خواهر و برادرهايتان هم مراجعه ميكردند؟ واكنش شما در برابر اين درخواستها چه بود؟
بله و ما هم مشكلات مردم را خيلي راحت با پدر مطرح ميكرديم. خودشان هم توصيه ميكردند اگر افراد نيازمندي را ميشناسيد بگوييد، مخصوصاً درباره اقوام و ارحام خيلي توصيه ميكردند. با اينكه نهايت حيا و ادب را در برابر پدرمان داشتيم، اما حرفمان را هم راحت به ايشان ميزديم و اگر نيازي داشتيم راحت ميگفتيم. ما دخترها از بچگي پول توجيبي داشتيم. جالب است وقتي بزرگ هم شديم، اين پول توجيبي همچنان برقرار بود. تا موقعي كه پدر شهيد شدند، من ماهي 300 تومان پول توجيبي از ايشان ميگرفتم! بسيار به اقوام و ارحام رسيدگي ميكردند. بسياري از آنها را ما نميشناختيم، چون مخفيانه اين كار را ميكردند. بعد از شهادت ايشان بود كه فهميديم به چه كساني كمك ميكردند.
آيا در شيوههاي تربيتي اهل امر و نهي و موعظه بودند؟
خير، ايشان با رفتارشان ما را متوجه رفتار غلطمان ميكردند. همانطور كه اشاره كردم موقعي كه شلوغ ميكرديم چند بار با صداي بلند بسمالله ميگفتند و آخر سر هم ميگفتند: الحمدلله! هميشه وقتي ميخواستيم چيز جديدي بخريم، ميگفتند: «هماني را كه داريد استفاده كنيد و وقتي ديگر قابل استفاده نبود، جديدش را بخريد.» هيچوقت به ما سخت نميگرفتند، ولي هميشه به صرفهجويي و پرهيز از اسراف توصيه ميكردند. هيچوقت موعظه نميكردند، ولي با رفتار و كارهايشان عميقترين تأثير را روي ما ميگذاشتند. مادرمان هم همين شيوه را داشتند و انصافاً براي تربيت ما خيلي زحمت كشيدند.
از تهديدهايي كه ميشدند و شهادتشان برايمان بگوييد.
اين بار سوم بود كه به جان پدر سوءقصد كردند و موفق شدند. همان شب جمعه خواهرم خواب ديده بود كه همه اموات خانوادگي در مقبره خانوادگي جمع شده و جشن گرفتهاند و مادرم و مرحوم برادرم آسيد احمد پذيرايي ميكردند و گويي منتظر كسي بودند. خواهرم همان نصف شب به پدر تلفن ميزنند و ميگويند: «مراقب خودتان باشيد، ممكن است فردا شما را شهيد كنند.» پدر جواب ميدهند: «شهادت لياقت ميخواهد، من قابليت اين حرفها را ندارم، حيف گلوله نيست كه به من بخورد؟» يكي از خواهرهايم كه آن روزها در فسا زندگي ميكرد خواب ديده بود شهر شيراز آتش گرفته است و دودي به شكل «لا اله الا الله» به آسمان ميرود و پدر هم به سمت آسمان ميروند و متوجه شده بود پدر شهيد خواهند شد.
آن شب پدر نخوابيدند. خانمي كه به عنوان پرستار براي ايشان گرفته بوديم، ميگفت: ايشان سراسيمه از خواب پريدند و گفتند: «انا لله و انا اليه راجعون!» جلوي در خانه هم كه ميخواستند بيرون بروند، چند بار عصايشان را به زمين زدند و بعد به آسمان نگاه و اين آيه را تكرار كردند! يك عده پشت سر پدر ميروند كه بعضي از آنها شهيد شدند. برادرم براي تجديد وضو به خانه ميروند و كمي ديرتر از پدر راه ميافتند و زنده ميمانند.
چرا مسائل حفاظتي بيش از اين درباره ايشان رعايت نشد؟
اتفاقاً امام به ايشان گفته بودند خانهتان را عوض كنيد، اوضاع خطرناك است! قرار بود در معاليآباد براي ايشان خانهاي تهيه شود كه نميدانم چه شد كه نشد. براي ايشان ماشين ضد گلوله هم تهيه شده بود، منتها منزل ما در كوچه پسكوچه بود و بايد تا سر كوچه مسافتي را پياده ميآمدند و ماشين داخل كوچه نميرفت.
برادرم ميگويند: وضو گرفتم و راه افتادم، ولي هنوز سر پيچ نرسيده بودم كه صداي انفجار مهيبي به گوش رسيد! خانمي كه ظاهراً مثل زنان باردار بود، به شكمش مواد منفجره بسته بود و به پدر نزديك ميشود تا به ايشان نامه بدهد. پاسدارها اجازه نميدهند، ولي خود حاجآقا ميگويند: بگذاريد بيايد! او به محض اينكه نزديك ميشود، چاشني بمب را ميكشد و بدن خودش هم قطعه قطعه ميشود! سر آن دختر در چاهي در آن نزديكي افتاده بود! يكي از محافظان حاجآقا كه تا مدتي زنده بود، دائماً تكرار ميكرد كه ما نميخواستيم اجازه بدهيم آن دختر نزديك بيايد، ولي خود حاجآقا اصرار داشتند اجازه بدهيم. درباره اين قضيه 10،15 نفري كه پدر و مادرهاي خودشان آمدند و خبر دادند كه كار بچههاي آنها بوده است، دستگير و اعدام شدند!
پيكر پدر متلاشي شده و قطعاتي از آن، اين سو و آن سو افتاده بودند. جالب اينجاست كه افراد مختلف بدون اينكه يكديگر را بشناسند، خواب يكساني ديده بودند كه پدر گفته بودند: قطعات بدنم را به جنازه ملحق كنيد در كنار كفن ايشان هم، كيسهاي بود كه نميدانستيم براي چيست؟ وقتي اين ماجرا پيش آمد، تازه متوجه شديم موضوع از چه قرار است. هفته بعد قطعات بدن ايشان را در همان كيسه ريختند و گوشهاي از قبر را شكافتند و داخل قبر گذاشتند. قطعات بدن محافظ ايشان شهيد جباري هم در همه جا پخش شده و فقط سرش باقي مانده بود. آنها را هم جمع كردند و در كيسهاي گذاشتند و از گوشه قبر داخل آن گذاشتند.
و سخن آخر
ما معتقديم شهدا زنده هستند و هر وقت مشكل يا ناراحتي داريم، فوراً از پدر كمك ميخواهيم. خود من هميشه 100 تا صلوات ميفرستم و حاجتم را ميگيرم. خودم زياد پدرم را در خواب نميبينم، ولي خواهرم زياد خواب ميبيند. يك بار گرفتاري مهمي داشتم و سر خاك پدرم رفتم و گريه كردم و از ايشان كمك خواستم. پدر به خواب خواهرم آمده و گفته بود: چرا نميروي و به داد خواهرت نميرسي؟ من و خواهرم خانههايمان نزديك بود و هميشه همديگر را ميديديم، ولي مشكلم را به او نگفته بودم. آمد و گفت پدر چنين حرفي به من زدند. من هم مشكلم را با او در ميان گذاشتم. هميشه حضور ايشان را احساس ميكنم و مطمئن هستم مراقبم هستند.
با تشكر از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد.