کد خبر: 758949
تاریخ انتشار: ۲۲ آذر ۱۳۹۴ - ۲۱:۴۹
«نفت ايران و خاطره‌اي از ماجراي كنسرسيوم» در گفت‌وشنود با اميرتيمور كلالي وزير كشور كابينه دكتر مصدق
نيما احمدپور

62 سال قبل در چنين روزهايي، دولتين امريكا و انگليس سرمست از سقوط نهضت ملي ايران، تلاش كردند تا با انعقاد قرارداد «كنسرسيوم»، آب رفته نفت ايران را به جوي بازگردانند و سوگمندانه ازاين طريق، سال‌ها سلطه اقتصادي خويش را بر كشور‌مان تحميل كردند. آنچه پيش رو داريد، برشي از يك گفت‌وشنود بلند با «اميرتيمور كلالي» رئيس ايل تيموري، وزير كشور و كار در دولت دكتر مصدق و نماينده دوره هجدهم مجلس شوراي ملي است كه شمه‌اي از خاطرات خويش را در باب زمينه‌ها و پيامدهاي قرارداد كنسرسيوم بازگفته است. اميد آنكه آگاهي بخش و عبرت‌آموز افتد.

زماني كه دكتر مصدق بر سر كار آمد، نظر مجلس به او چگونه بود؟ ايده‌ها و طرح‌هاي او چه بازتابي درميان نمايندگان داشت؟

هم مجلس سنا و هم مجلس شوراي ملي، به او فوق‌العاده احترام مي‌گذاشتند و تأييدش مي‌كردند و ابداً با او مخالفتي نداشتند. بعد كه كارش پيش نرفت، سپهبد زاهدي روي كار آمد.

در دوره پانزدهم مجلس سعي كردند قضيه نفت را به شكل ديگري در‌بياورند، ولي هر چه كردند موفق نشدند! اول منصورالملك نخست‌وزير شد و كاري از پيش نبرد و بعد از او رزم‌آرا را انتخاب كردند. رزم‌آرا با انگليسي‌ها روي 50 ـ 50 موافقت كرده بود، منتها بيچاره قبل از اينكه بتواند قضيه را به مجلس اعلام كند، او را كشتند و از بين رفت. بعد كابينه ديگري سر كار آمد و قرارداد گس ـ گلشاييان كه بين نوبل گس و عباسقلي گلشاييان وزير دارايي آن زمان امضا شده بود، دو هفته‌اي به پايان مجلس پانزدهم مانده به مجلس آمد! مجالس آخر كارشان كه مي‌شود، وكلايي كه جايگاه محكمي ندارند سعي مي‌كنند دست و پايي بزنند و كاري براي خودشان بكنند.

يعني توجه موكلين خود را جلب كنند؟

بله، همه اينها حساب كرده بودند قرارداد گس ـ گلشاييان اگر اواخر مجلس بيايد حتماً تصويب مي‌شود. من و چند نفر ديگر تصميم گرفتيم با اين قرارداد مخالفت كنيم. نقش اصلي را هم خود من داشتم، چون اين قرارداد اول بايد در كميسيون دارايي مجلس تصويب مي‌شد و خبر آن را هم بايد مخبر كميسيون دارايي به مجلس تقديم مي‌كرد و من مخبر كميسيون دارايي بودم و تا من خبر را تصويب نمي‌كردم، امكان نداشت بشود آن را به مجلس تقديم كرد. من هم كه مي‌دانستم تصويب اين خبر توسط بنده، جزو محالات است. يك روز صبح به مجلس آمدم و ديدم خبر لايحه منتشر شده است و نوشته‌اند: خبر به امضاي من تصويب شده است! رفتم و به سردار فاخر گفتم: «با اين حركتي كه كرده‌ايد، مي‌توانم شما را در مجلس افشا كنم و پاك آبرويتان را ببرم كه هم جعل امضا و هم به مملكت خيانت كرده‌ايد. اين چه حركتي است كه كرديد؟» گفت: «والله من بي‌خبرم!» من هم بلند شدم و امضاي خبر را تكذيب كردم. خلاصه هر جوري كه بود نگذاشتيم اين قرارداد در مجلس پانزدهم به تصويب برسد.

چرا مخالفت كرديد؟ ملي كردن نفت را مي‌خواستيد يا سهم بيشتري از نفت را؟

علت مخالفتم اين بود كه اين قرارداد را مغاير با منافع ايران مي‌دانستم. هدفم ملي كردن نفت نبود، بلكه فقط سهم بيشتري مي‌خواستم.

چرا با ملي كردن نفت موافق نبوديد؟

براي اينكه مي‌دانستم تكنسين‌ها و كارگران ايراني قادر به اداره صنعت نفت نيستند و تبحر لازم براي اين كار را ندارند. به نظر من صنعت نفت بايد تا چند سال ديگر هم در دست خارجي‌ها مي‌بود و عده‌اي زير دست متخصصين كارآزموده و متبحر تربيت مي‌شدند تا بتوانند كارها را اداره كنند و در آن مقطع هنوز اين وضعيت وجود نداشت. الان هم همين عقيده را دارم!

آيا از طرف سفارت انگليس براي موافقت با تصويب قرارداد گس ـ گلشاييان روي شما فشاري بود؟

خيلي زياد. هم از طرف سفارت انگليس، هم از طرف دربار. در هر حال در دوره پانزدهم نگذاشتم. براي دوره شانزدهم كانديدا شدم و مطمئن هستم اكثريت آرا را هم آورده بودم، اما با دستور شخص شاه، صدرالاشرف والي خراسان كه دوست صميمي‌ام بود و خود من وسيله انتخاب او براي استانداري خراسان شده بودم، آراي مرا برد و عوض كرد! روز بعد به منزلم آمد و گفت: «فلاني من به دستور شخص شاه اين كار را كرده‌ام و از شما معذرت مي‌خواهم». گفتم: «من از شما دلتنگي ندارم. هر چه بوده گذشته است.» به تهران رفتم. شاه هژير را پيش من فرستاد كه: «هر شغل و مقامي كه بخواهي به تو مي‌دهم! مي‌خواهي والي خراسان يا نايب‌التوليه آستان قدس شوي. مي‌خواهي استاندار آذربايجان شرقي و غربي بشو يا هر كاري كه خودت پيشنهاد مي‌دهي». هژير آمد و دو سه بار دست و صورتم را بوسيد كه بيا و قبول كن. گفتم: «سلام مرا به شاه برسانيد و بگوييد بدانيد در ميان ايراني‌ها و رعاياي شما، اشخاص متكبر و در عين حال با گذشتي هم وجود دارند كه يكي از آنها هم من هستم. از مراحم حضرتعالي سپاسگزارم، ولي از شما چيزي نمي‌خواهم!»

در هر حال من در مجلس شانزدهم نبودم و دو باره قرارداد نفت را آوردند. اين بار دكتر مصدق هياهو كرد و باز انگليسي‌ها موفق نشدند و قرار داد ماند براي مجلس هفدهم كه سرلشكر زاهدي آمد.

يعني بعد از 28 مرداد 1332؟

بله، مدت‌ها بعد از آن در دوره هجدهم مجلس كه سپهبد زاهدي نخست‌وزير شد و دكتر علي اميني وزير دارايي. چند روز با كنسرسيوم كلنجار رفتند و قراردادي بستند و آن را به مجلس آوردند. قرارداد چاپ شد و جزو دستور كار مجلس قرار گرفت تا تصويب شود. يكي از موارد قرارداد اين بود كه دولت ايران احتياجات ريالي كنسرسيوم را مي‌پردازد و به نرخ رسمي پولش را از كنسرسيوم مي‌گيرد! من گفتم: بهتر است به‌جاي نرخ رسمي، نرخ آزاد نوشته شود! جالب اينجاست كه اين پيشنهاد در مجلس خوانده نشد. بعد از ظهر كه مجلس تمام شد، به خانه رفتم. فردا صبح علاء وزير دربار به من تلفن زد كه: «اعليحضرت همايوني فوق‌العاده به شما التفات و عنايت دارند و به بنده امر كرده‌اند. خدمت شما مراحم شاهانه ايشان را ابلاغ و عرض كنم همين حالا خدمت بيايم و حضوراً اين مراحم را ابلاغ كنم!» گفتم: «من از عنايت شما متشكرم، ولي الان بايد به مجلس بروم. راضي به زحمت شما هم نيستم و خودم در وقت مقتضي خدمت خواهم رسيد. اگر هم حضرتعالي مي‌خواهيد تشريف بياوريد بماند براي فرصت ديگري.» گفت: «امر فرمودند خود بنده بايد شرفياب شوم.» گفتم: «عذر مي‌خواهم بايد به مجلس بروم.» گفت: «بنده الساعه كه گوشی را بگذارم خواهم آمد.» هنوز 10 دقيقه هم نشده بود كه علاء با لباس رسمي، كلاه، سيلندر و تشكيلات به خانه‌ام آمد و شرح مبسوطي از مراحم اعليحضرت داد و بعد هم گفت: ضمناً ايشان فرموده‌اند: جنابعالي پيشنهادتان را پس بگيريد! گفتم: «به اعليحضرت عرض كنيد شما مرا از هر كسي بهتر مي‌شناسيد. بنده در تمام ادواري كه نماينده مجلس بوده‌، هرگز از شما درخواستي نكرده‌ام. در حال حاضر هم مثل هميشه نظرم مصالح مملكت است و از روي هوا و هوس شخصي پيشنهاد نداده‌ام. از اين گذشته 95 درصد منافع مملكت، عايد شخص اعليحضرت مي‌شود و فقط پنج درصد به ملت تعلق دارد، بنابراين ايشان بايد بسيار هم از بنده ممنون باشند كه چنين پيشنهادي داده‌ام، چون مآلاً منافع آن نصيب خود ايشان مي‌شود، نه اينكه امر بفرماييد پيشنهادم را پس بگيرم. اين پيشنهاد موافق با مصالح كشور و پس گرفتن آن خيانت به ملت است، بنابراين بنده پيشنهادم را پس نمي‌گيرم.» از او اصرار بود و از بنده انكار. بالاخره گفتم: «حضرت آقا! وظيفه شما ابلاغ امر بود كه اين كار را كرديد. استدعا مي‌كنم به عرض ايشان برسانيد بنده تمرد مي‌كنم و پيشنهادم را پس نمي‌گيرم!» علاء هم در حالي كه به‌شدت متغير شده بود، از جا بلند شد و رفت‌!

به محض اينكه به مجلس رسيدم، پيشخدمت را خواستم و به او گفتم: «برو و به آقاي رئيس مجلس بگو پيشنهادي را كه در مجلس دادم، جزو اسرار سياسي مملكت بود و رئيس مجلس مكلف به حفظ اسرار است. به چه مناسبت اين پيشنهاد به عرض شاه رسيد؟ چه كسي خبرچيني كرده است؟ ممكن بود به خاطر اين مسئله مرا در راه مجلس بكشند و اصلاً برايم مجالي باقي نگذارند كه حرفم را بزنم. چرا اين كار را كرديد؟»

مكتوب نكرديد؟

خير، شفاهاً به پيشخدمت گفتم برود و به سردار فاخر بگويد: اگر الان از جا بلند شوم، ديگر برايتان آبرو باقي نخواهم گذاشت! اين چه عمل زشتي است كه مرتكب شديد؟ سردار فاخر پيغام داد والله من اين كار را نكرده‌ام و احتمالاً كار يكي از منشي‌هاست و نام او را هم برد. چون ايشان با من دوست است، اسم نمي‌برم.

شما اين حرف را باور كرديد؟

خير، ولي اين احتمال را هم مي‌دادم سردار فاخر نگفته باشد. از نظر شخصيتي چنين آدمي نبود. در هر حال به وسيله‌اي به عرض شاه رسيده بود. ظهر بود كه به خانه رفتم. تلفن زنگ زد. از دربار بود. رئيس دفتر مخصوص شاه بود و گفت: «اعليحضرت امر فرموده‌اند همين الان شرفياب شويد.» گفتم: «به عرض برسانيد از صبح مشغول رسيدگي به مهمات مملكت بوده‌ايد و قطعاً خاطر مباركتان خسته است. بنده هم مجلس بوده و بي‌اندازه خسته‌ام و احتياج به استراحت دارم و الان به هيچ‌وجه مقدور نيست شرفياب شوم.» تكرار كرد: «امر فرموده‌اند همين الان بايد شرفياب شويد.» گفتم: «الان كه از جايم نمي‌توانم تكان بخورم.» خلاصه هي او گفت و من جواب دادم. بالاخره گفت: «حالا كه اين‌طور است، امر مي‌فرمايند فردا ساعت هشت صبح در قصر مرمر شرفياب شويد.» جلسات مجلس ساعت 9 صبح شروع مي‌شد، به همين دليل گفتم كه خواهم آمد.

فردا صبح ساعت 8 رفتم. شاه داشت در سالن پايين كاخ مرمر قدم مي‌زد. اداي احترام كردم و شاه گفت: «آقاي اميرتيمور! من هشت ماه براي ايجاد اين قرارداد زحمت كشيده و مذاكرات عديده‌اي كرده‌ام. روي تك‌تك كلمات آن روزها و ساعت‌ها بحث شده تا به اين صورت درآمده است و حالا شما با اين پيشنهادتان كلاً همه چيز را به هم زده‌ايد! همين امروز بايد پيشنهادتان را پس بگيريد.» گفتم: «ديروز هم به عرض جناب آقاي علاء رساندم كه اعليحضرت بهتر از من مي‌دانند من در طول اين مدت قدمی براي خود برنداشته و جز حفظ منابع مملكت غرضي نداشته‌ام. اين پيشنهاد را هم براي حفظ منافع مملكت داده‌ام، چون اگر قرارداد به صورت فعلي باقي بماند، خيلي به ضرر ايران تمام مي‌شود. بنابراين پيشنهادم را پس نمي‌گيرم.» گفت: «بايد پس بگيريد.» گفتم: «اعليحضرت! ولي‌نعمت من هستيد. اگر امر كنيد خودت را از پنجره به پايين پرت كن، اين كار را مي‌كنم، ولي پيشنهاد را پس نمي‌گيرم. اعليحضرت مرا مي‌شناسند و مي‌دانند روي هوا و هوس پيشنهاد نداده‌ام و به هيچ‌وجه پس نمي‌گيرم.» خلاصه سه ربع ساعت مذاكره كرديم و شاه گفت: بايد پس بگيري و من گفتم نمي‌گيرم. در اتاق قدم مي‌زد و تكرار مي‌كرد. ديدم كم‌كم دارد از جا درمي‌رود و ممكن است به هم بپريم كه خيلي بد مي‌شود. سرانجام گفت: «پس وقتي پيشنهاد شما خوانده شد توضيح ندهيد و حرف نزنيد.» گفتم: «قربان! اين از محالات است، چون طبق قانون اساسي و اساسنامه مجلس پيشنهاددهنده بايد درباره پيشنهاد خود توضيح بدهد.» دو باره هي او گفت و هي من گفتم. ديدم كار دارد به جاهاي باريك مي‌كشد. بالاخره گفتم: «يك كار مي‌توانم بكنم. پيشنهادم كه خوانده شد در حد يك دقيقه توضيح مي‌دهم و تمام مي‌كنم.» گفت: «بسيار خوب. حرفي نيست» و من به مجلس رفتم. پيشخدمت گفت آقاي نخست‌وزير در اتاق انتظار هستند و مي‌خواهند شما را ببينند.

رفتم و ديدم زاهدي با يك نفر ديگر آنجا نشسته‌اند. بدون اينكه سلام و احوالپرسي كند، گفت: «آقاي اميرتيمور! به خدا اگر اين پيشنهاد را همين الان پس نگيريد، من مي‌گذارم و مي‌روم!» گفتم: «حضرت آقا! بدون معطلي تشريف ببريد، چون حضرتعالي با اجازه من نيامده‌ايد كه با اجازه من برويد. اين چه طرز حرف زدن است؟ من نوكر كسي نيستم. شما چه حقي داريد كه با من اين‌طور بي‌ادبانه صحبت مي‌كنيد؟ اگر مي‌خواهيد تشريف ببريد، بفرماييد آقا!» و در حالي كه به‌شدت اوقاتم تلخ بود به مجلس برگشتم. زاهدي ديگر حرفي نزد و پيشنهادم در مجلس خوانده شد. از جا بلند شدم و در عرض يك دقيقه گفتم: «آقايان! تفاوت مبلغ داخل قرارداد با قيمتي كه من پيشنهاد داده‌ام اين قدر است (مبلغ را محاسبه كرده بودم و گفتم) اگر مي‌خواهيد منافع ايران حفظ شود، پيشنهادم را تصويب كنيد و اگر برايتان مهم نيست و مي‌خواهيد منافع ايران را به ديگران تقديم كنيد به پيشنهاد من رأي ندهيد.» و برگشتم و سر جايم نشستم و به سلامتي شما كسي به پيشنهادم رأي نداد و همان لايحه قبلي تصويب شد. سر اين قضيه با شاه يك اختلاف اساسي پيدا كرديم كه تا آخرش هم باقي ماند. دوره هفدهم كه تمام شد و من تا آخرهم پيش شاه نرفتم. اين اوضاع، تقريباً تا آخر سلطنت شاه هم به همين ترتيب ماند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار