کد خبر: 758786
تاریخ انتشار: ۲۲ آذر ۱۳۹۴ - ۱۰:۲۱
مرور يك نمونه خطاي شناختي در رابطه همسري
آن شب من و همسرم بگومگوي مختصري داشتيم. موضوع سر استانداردهاي دوگانه همسر من در مهر‌ورزيدن بود يا اگر بخواهم تند به قاضي نروم، فرضيه من وجود استانداردهاي دوگانه مهرورزي در همسرم بود.
حسن فرامرزي

چند روز به روز مادر مانده بود و همسرم رفته بود براي مادر خودش و مادر من، كادوي روز مادر خريده بود. شب وقتي به خانه رسيدم، همه چيز خوب پيش رفت تا اينكه از همسرم پرسيدم كادوهاي روز مادر را خريده است؟ پاسخ همسرم مطابق پيش‌بيني‌ام مثبت بود و چند لحظه بعد هر دو كادو پيش چشم من قرار گرفت. وقتي اين دو كادو را در ترازوي چشمم گذاشتم، حس كردم كادوي روز مادرِ مادر همسرم خيلي بهتر از كادوي روز مادرِ مادرم است، البته قيمت هر دو كادو تهيه شده يكي بود اما احساس مي‌كردم همسرم وقت بيشتري براي گشتن و پيدا كردن كادوي مادر خودش صرف كرده است.

يادم مي‌آيد وقتي ديدم كادوي مادرم خوب از آب درنيامده، مثل بچه‌ها كمي بغض هم كردم و حتي تا حدودي هم حق دادم اين طور باشد. شايد اگر من هم بودم كشش عاطفي‌ام باعث مي‌شد براي كادوي مادر خودم وقت بيشتري صرف كنم، يعني حاضر باشم براي مادرم 10 مغازه را زير و رو كنم اما كادوي مادرخانمم را از همان مغازه اول بخرم.

مذاكرات من و همسرم در اين باره به نتيجه مشخصي نرسيد و شب ما تلخ شد. راستش استدلال‌هاي همسرم نتوانست جلوي بدبيني مرا بگيرد، حتي اين احتمال هم بود كه خودآگاه همسرم از اين موضوع - يعني وقت گذاشتن بيشتر براي كادوي مادرش- كاملاً بي‌خبر بود و هيچ بويي از اين قضيه نبرده بود، مثلاً من مي‌گفتم چرا پيراهن مادر خودت، رنگش آنقدر زيباست ولي رنگ پيراهن مادر من كدر و بدريخت است، همسرم در جواب مي‌گفت مادر تو اين جور رنگ‌ها را بيشتر دوست دارد. انگار كه روي آتش، بنزين بپاشند. من با اين جواب بيشتر به هم مي‌ريختم، چون احساس مي‌كردم به مادرم توهين شده است. همسرم مي‌گفت هيچ اهانتي در كار نيست هر كسي يك رنگي را دوست دارد اما من موضوع را به بي‌حوصلگي همسرم در انتخاب كادوي مناسب براي مادرم ربط مي‌دادم. در مقابل همسرم مي‌گفت همين رنگ را چند بار تن مادرم ديده اما من هرچقدر فكر مي‌كردم نه مي‌توانستم اين حرف همسرم را رد كنم و نه تأييد. طبق معمول همسرم كاسه‌كوزه‌ها را سر نداشتن حافظه و دقت نكردن من به جزئيات امور مربوط مي‌دانست اما من فكر مي‌كردم همسرم دارد از فقدان حافظه و دقت نداشتن من بر جزئيات سوءاستفاده مي‌كند.

هرچه بود آن شب هر دوي ما تلخ شديم. احساس دوگانه‌اي داشتم. از اينكه پسر شايسته‌اي هستم و از حق و حقوق مادرم در آستانه روز مادر دفاع كرده‌ام، خوشحال بودم و اگرچه كمي شيطنت‌آميز بود اما به تأثير همين دعوا در سال‌هاي بعد و حساسيت بيشتر همسرم در انتخاب كادو براي مادرم فكر مي‌كردم و از اين نظر به خودم مي‌باليدم، از طرف ديگر به خودم مي‌گفتم شايد واقعاً همسرم مطابق با سليقه مادرم رفتار كرده، يك درصد احتمال بده كه هيچ قصد و غرض و كم‌فروشي‌اي در كار نبوده، اما خيلي زود به‌خودم تشر مي‌زدم كه امكان ندارد سليقه مادر من تا اين حد نازل باشد. هرچه باشد من مادرم را بهتر از همسرم مي‌شناسم حتي اگر حافظه نداشته باشم يا به جزئيات دقت نكنم.

صبح وقتي سر كار مي‌رفتم همسرم خواب بود. براي صبحانه بيدارش نكردم. نمي‌دانم چرا بيدارش نكردم. شايد به خاطر اينكه هنوز ته مانده‌هايي از كدورت ناشي از سهل‌انگاري‌اش در انتخاب كادوي مناسب براي مادرم در ذهنم مانده بود. ساعت 10 بود كه با خانه تماس گرفتم. تلفن خانه زنگ مي‌خورد اما همسرم جواب نمي‌داد، وقتي همسرم به تلفن جواب نداد، اطمينان نصف و نيمه‌اي پيدا كردم كه به خاطر بگومگوي ديشب نمي‌خواهد با من صحبت كند. بعد با تلفن همراهش تماس گرفتم. وقتي به تماس تلفن همراه هم جوابي داده نشد اطمينان لرزان من تبديل به يقين حتمي شد كه او ديگر نمي‌خواهد به تلفن من پاسخ دهد. آن روز بخش قابل توجهي از انرژي رواني و ذهني من در محل كار، صرف اين موضوع شد كه چرا همسرم تا اين حد خودخواهانه رفتار مي‌كند و سر بگو مگويي ساده مي‌خواهد قضيه را بي‌خود و بي‌جهت كش بدهد، حتي يادم مي‌آيد كه در ذهن خودم دو قسمت شده بودم، مثل آدمي كه با خودش شطرنج بازي مي‌كند، يعني اول روبه‌روي مهره‌هاي سفيد مي‌نشيند و مهره‌اي را جابه‌جا مي‌كند و بعد جايش را عوض مي‌كند و اين بار روبه‌روي مهره‌هاي سياه مي‌نشيند، انگار كه خودش رقيب خودش باشد، هم مهره‌هاي خودم را جابه‌جا مي‌كردم و هم مهره‌هاي همسرم را، با اين حال بازي را طوري پيش مي‌بردم كه همه چيز به نفع مهره‌هاي سفيد پيش برود.

اما هميشه هم اين طور نيست. دست كم در واقعيت هميشه اين طور نيست كه فرضيات شما هميشه درست دربيايد. ماجرا از اين قرار بود كه همسرم صبح بلند مي‌شود و با عجله از خانه بيرون مي‌زند، طوري كه حتي يادش مي‌رود تلفن همراهش را بردارد. كادويي هم كه براي مادر من خريده بوده با خودش مي‌برد تا از بازار كادوي ديگري براي مادرم تهيه كند.

يك بار از كسي نكته‌اي شنيدم كه برايم خيلي جالب توجه بود. او مي‌گفت همان گونه كه ذهن ما از كودكي افكار منفي را ياد مي‌گيرد و به تدريج به جهان و آدم‌ها و پيرامون خود از فيلتر و صافي آن افكار منفي مي‌نگرد، مي‌توان افكار مثبت را هم از كودكي ياد گرفت. در واقع خطاهاي شناختي و معرفتي اجازه نمي‌دهند ما درباره يك رخداد، احتمال قضاوت مثبت بدهيم.

بسياري از بدبيني‌هاي ما پشت خطاهاي شناختي ما پنهان شده‌اند، مثلاً يكي از خطاهاي مهم شناختي، اصل تعميم دادن است. تعميم دادن يعني اينكه اگر يك كارمند، كار خودش را درست انجام نمي‌دهد يا مسئولي اختلاس مي‌كند، ما آن فرار از مسئوليت يا اختلاس را به همه كارمندان يا مسئولان تعميم بدهيم. اگر يك بار برنج خوب دم نكشيده، ما آن يك بار برنج را به كل برنج‌هايي كه تا حالا دم كشيده و قد كشيده‌اند، تعميم بدهيم و دستپخت كسي را از اساس زير سؤال ببريم. اگر مردي به همسرش خيانت كرده است، ما آن خيانت را به همه مردها تعميم بدهيم، اگر خطايي از كسي سر زده است ما آن خطا را به كل شخصيت او تعميم بدهيم، در صورتي كه اين بيشتر يك خطاي شناختي است.

خطاي شناختي بعدي، ذهن‌خواني‌هاي افراطي است. بعضي از ما طوري در برابر ديگران رفتار مي‌كنيم كه انگار وجب به وجب ذهن و روح‌شان را گشته‌ايم و از همه زواياي پيدا و پنهان ذهن و روان‌شان، مستندسازي كرده‌ايم و فيلم و عكس داريم و مثل كف دست‌مان مي‌شناسيم. بارها در خانواده‌ها مي‌بينيم وقتي يك مرد يا زن مي‌خواهد صحبت كند، هنوز كلام از زبان او بيرون نيامده همسر او مي‌گويد: «مي‌دانم چه خواهي گفت.»

با هم به اين خطاهاي شناختي فكر كنيم، شايد بخش قابل‌توجهي از بدبيني‌هاي ما به اين واسطه رفع شود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها