کد خبر: 756527
تاریخ انتشار: ۰۷ آذر ۱۳۹۴ - ۱۶:۰۸
به محمدرضا گفته بود دهه هفتادي بي‌خاصيت و حالا مي‌ديد چطور همين دهه هفتادي 20 ساله روي دست‌هاي مردم شناور شده و فرياد «اين گل پرپر ماست هديه به رهبر ماست» جماعت، زمين و زمان را دربرگرفته است.
عليرضا محمدي
به محمدرضا گفته بود دهه هفتادي بي‌خاصيت و حالا مي‌ديد چطور همين دهه هفتادي 20 ساله روي دست‌هاي مردم شناور شده و فرياد «اين گل پرپر ماست هديه به رهبر ماست» جماعت، زمين و زمان را دربرگرفته است. محمدرضا حداقل 15 سال از عليرضا كوچك‌تر بود. اما تا آنجا كه حافظه‌اش ياري مي‌كرد، همه‌جا همراه هم بودند. اولين بار در راهپيمايي 22 بهمن 15 سال پيش بود كه چشمش به محمدرضاي پنج ساله افتاد. با آن پيشاني‌بند فدايي رهبري‌اش، قيافه‌اش خنده‌دار شده بود. برف مي‌آمد و محمدرضا با بيني سرخ شده و لپ‌هاي گل انداخته پا به پاي جماعت در خيابان آزادي راه مي‌رفت و با زبان شيرينش «مرگ بر امريكا» مي‌گفت.
يك ماه بعد از اين اتفاق بود كه خانواده محمدرضا به محله آنها آمدند و همسايه‌شان شدند. عليرضا تا چشمش به محمدرضا افتاد يادش آمد اولين بار اين بچه ‌پنج ساله را كجا ديده و نامش را در بسيج نونهالان مسجد محله‌شان ثبت كرد. اينطور شد كه محمدرضا با 16 سال فاصله سني، دوست و همراه عليرضا شد و مقابل چشمانش رشد كرد و به 20 سالگي رسيد.
وقتي ماجراي سوريه پيش آمد، عليرضا شش سالي مي‌شد كه در يك روزنامه مشغول كار بود. اتفاقا در قسمت پايداري از شهدا و دفاع مقدس مي‌نوشت. هر روز اخباري از شهادت يك رزمنده ايراني در شام غريب‌كش مي‌شنيد و بيشتر از هر شخص ديگري از احوال خانواده‌شان با خبر بود چراكه صفحات پايداري روزنامه را پر كرده بود از گفت‌وگو با خانواده شهداي حرم و هميشه با خودش كلنجار مي‌رفت كه «قلم به كنار، خودت جرئتش را داري سلاح دست بگيري و مدافع حرم بشوي؟»
اما انگار روزمرگي زندگي بخش‌هايي از وجود عليرضا را هم سكته داده بود كه تنها از شهدا مي‌نوشت و همه همتش اين شده بود كه شب‌ها به پايگاه بسيج برود و ماجراي مصاحبه‌هايش با خانواده شهدا را براي بچه‌ها تعريف كند. فكر مي‌كرد اين هم يك جور اداي دين است؛ نوشتن و بعد هم روخواني قهرماني‌هاي شهدا براي بچه‌هاي بسيج پايگاه. از همه شنواتر خود محمدرضا بود كه هميشه صفحات پايداري را مي‌خواند و كاغذهاي روزنامه را با اشك‌هايش خيس مي‌كرد. عاقبت يك روز به عليرضا گفت: «يه روزي ميرسه كه ماجراي شهادت منم توي همين صفحات‌تون مينويسي!» عليرضا هم به شوخي گفته بود: «دهه هفتادي بي‌خاصيت تو رو چه به شهادت. »
سه ماه از اين جريان گذشته بود كه يكباره عليرضا از همان روزمرگي كه غالباً مثل بختك رويش مي‌افتد بيدار شد و ديد كه محمدرضا روي دست مردم شناور شده است. نفهميد اين قاصدك سبكبال كي پريد و چطور بال‌هاي سفيدش سرخ شدند. فقط ديد كه روي ديوار مسجد اعلاميه زده‌اند: «مراسم تشييع شهيد مدافع حرم محمدرضا...» و بعد ديد كه دهه هفتادي باغيرت روي دست‌هاي مردم تشييع مي‌شود و عليرضا با آلاف و الوف دهه پنجاهي‌اش، سنگين و كم‌رمق صفحه پايداري روزنامه را در دست گرفته و لنگ لنگان دنبال جماعت مي‌رود...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار