اينكه خانوادههاي سنتي را از نظر رواني سالم بدانيم يا خانوادههاي مدرن را، مسئله ما نيست، چراكه در حال حاضر اكثر افراد جامعه ايران به صورت نسبي در خانوادههاي مدرن و سنتي زندگي ميكنند و به خصوص در جامعه شهري ايران نه خانواده كاملاً سنتي وجود دارد و نه خانواده كاملاً مدرن به معناي واقعي كلمه.
مسئله اين است كه امروز در بسياري از خانوادههاي شهري تعارض بين سنت و مدرنيته وجود دارد و خود اين امر ميتواند موجب بروز افسردگي، اضطراب، عدم سلامت روان و اختلالات شخصيتي شود و در اين بين زنان شهري بيشتر دستخوش اين تعارضات قرار گرفتهاند.
زناني كه تكليفشان روشن استاگر به سراغ زنان روستايي برويم هويت قابل تعريفي خواهيم يافت چون زن روستايي ميداند كه چه ميخواهد و كجاي اين تقابل بين سنت و مدرنيته ايستاده است. او ميتواند با اين خودشناسي، سلامت روان، زندگي شخصي و زناشويي موفقي داشته باشد و دست كم خودش را راضي كند چون خود ايدهآل (آنچه ميخواهد باشد) و خود واقعي (آنچه هست) او تفاوت زيادي ندارد. هرچه فاصله خود واقعي و خود ايده آل كمتر باشد فرد سلامت روان بهتري دارد.
همچنين اگر به يك جامعه مدرن غربي مثل فرانسه پا بگذاريم خواهيم ديد كه زن فرانسوي خودانگاره مشخص در چارچوب قوانين و فرهنگ جامعهاش دارد. پس ميتوان گفت زن روستايي ايراني چگونه زني است و زن فرانسوي كيست.
زنان شهري ايران در برابر سنت و مدرنيتهاما زن شهري ايراني مثل زن روستايي يا زن غربي نيست. در شهرهاي ايران و بهخصوص تهران و كلانشهرها كه آماج مظاهر مدرنيته است بسياري از زنان كه وابستگي عميقي به فرهنگ سنتي ندارند معلق در برزخ سنت و مدرنيته قرار دارند؛ زني امروزي با توقعات ديروزي، شايد هم زني سنتي با توقعات امروزي. در برخي خانوادههاي نوين و تازه پاگرفته شهري نه خبري از خانهداري و اطاعت از شوهر است و نه آنقدر مدرن است كه هويت مستقل از شوهر، پدر و خانواده داشته باشد و خودش براي خودش تصميم بگيرد و هركاري دلش خواست انجام دهد.
همين زن وقتي وارد زندگي زناشويي ميشود هم حق طلاق ميخواهد و هم مهريه هنگفت، هم وظيفه مرد ميداند كه خرج او را بدهد و هم ميخواهد كه آزاد باشد و مستقل. آنجا كه سنت به نفعش است خوب است و آنجا كه به مذاقش خوش نميآيد فرياد ميكشد كهاي واي تبعيض!اي واي مردسالاري!
اين زن نه جرئت دارد كه سنتي باشد و نه ميخواهد كه آن را كاملاً كنار بگذارد و مدرن شود. امروز بسياري از مراجعين به روانشناسان و روانپزشكان، دچار اختلال شخصيت هستند و زنان سهم بيشتري در اختلال شخصيت مرزي دارند. اختلال شخصيت مرزي اختلالي است كه فرد مبتلا در مرز روانرنجوري و روانپريشي قرار دارد و ميتواند وارد مراحل حاد سايكوتيك و روانپريشي شود.
يكي از عوامل اصلي اين اختلال نداشتن خودانگاره و هويت واحد فردي است. يعني فرد تعريفي از خود به عنوان يك شخص واحد ندارد و نميداند كجاي اين جهان ايستاده است و به كجا ميخواهد برود. به مراتب اين عامل باعث ميشود فرد در ايجاد روابط بين فردي و عاطفي به صورت بيمارگونه رفتار كند و براي طرف مقابل هم دردسرساز شود.
حتي در بين زنان روشنفكر هم اين تعارض ديده ميشود زيرا آنها نيز هنوز تكليف خود را با مدرنيته و سنت روشن نكردهاند. با به وجود آمدن ارتباطات امروزي و شبكههاي ماهوارهاي اين تعارض بيشتر هم شده است. آنچه امروز از او ميبينيم ژست روشنفكري است اما درونش به سنتهاي قديمي چنگ مياندازد.
خروج از برزخزنان جامعه شهري ايراني و به عبارت بهتر بسياري از اين زنان كه بر سر دوراهي قرار گرفتهاند بايد تعريف روشني از هويت خود داشته باشند، البته نه به اين معنا كه خود را به تمامي به دامان الگوهاي غربي بيندازند، بلكه بايد خود را از اين برزخ آسيبزا خارج كنند، چراكه عدم سلامت روان زنان در نهايت گريبان كل جامعه را ميگيرد. به نظر ميرسد وقت آن رسيده است مسئولان و برنامهريزان فرهنگي و اجتماعي در حوزه زنان فكري اساسي در اين زمينه بكنند و به جاي سر دادن شعارهاي رنگارنگ، برنامهاي متناسب با اين مرحله گذار براي زنان تعريف كنند تا هويت اين قشر مهم و محوري جامعه دستخوش آسيب نشود، چراكه اين سردرگمي و دودلي شايسته و سزاوار هيچ بانوي مسلمان ايراني نيست.