زندهياد اصغر عمري از جمله چهرههايي بود كه در دادگاه نظامي آذر1334، همراه با شهيدنواب صفوي و يارانش محاكمه و به پنج سال حبس محكوم شد. او از جمله اعضاي اين جمعيت و هواداران مخلص رهبري آن بود كه از بسياري از فرازهاي مجاهدات آن، خاطراتي ناب داشت. روايتي كه از مرحوم عمري پيش روي داريد، مربوط به اولين محرم ِپس از كودتاي 28مرداد1332و نگاه فدائيان اسلام در چند و چون بهرهگيري از اين فرصت تاريخي است. اميد آنكه مقبول افتد.
مقدمتاً و در آغاز سخن بايد اشاره كنم كه پس از كودتاي 28 مرداد، تمام دستههايي كه وجهه ملي داشتند با تهاجم دستگاه حاكم مواجه شدند، منتها نه همه با هم و در عرض هم، بلكه در طول هم. در آن زمان قدرت فدائيان اسلام، حزب توده و جبهه ملي كاملاً ناشناخته بود و نميدانستند آنها در چه شرايطي هستند.
آنها عليه حزب توده مداركي داشتند، چند نفري را هم دستگير كرده بودند، تا اينكه سروان عباسي كه رابط بين سازمان افسري حزب توده و كميته مركزي بود و رفتوآمدي هم به كميته مركزي داشت بعد از اعترافاتي كه رهبران كردند و رابط را معرفي ساختند، دستگير شد. آن زمان آقاي سروان عباسي خيلي مقاومت كرد تا بالاخره به قول بچههاي زندان بريد. وقتي عباسي بريد، سازمان افسران حزب توده حدود 600 عضو داشت كه برخي از آنان در ردههاي بالا بودند، از جمله آقاي حسين آزموده، سرهنگ مبشري و سرهنگ سيامك كه جزو معاونان دادستان ارتش بودند. در محاكماتي كه برگزار كردند حدود سي و چند نفر از آنان را كشتند و بعد از آن جريان تقريباً خيال حكومت از حزب توده راحت شد. ملّيون هم قدرتي نبودند كه رژيم روي آنها حساب باز كند. فدائيان اسلام هم براي آنان مجهول بود و نميدانستند آنها چه كساني هستند و چقدر قدرت دارند، به اين علت كار چنداني با فدائيان اسلام نداشتند.
عزاداري فدائيان اسلام در محرم سال 1332
در مسجد سلطاني
فدائيان اسلام هم از اين فرصت استفاده ميكردند، از جمله اينكه در اولين عاشوراي پس از 28 مرداد، تصميم گرفتند در مسجد سلطاني سابق (مسجد امام زمان(عج) فعلي) سخنراني كنند. البته اين سخنراني به آن معنا نبود كه جمعيت فدائيان اسلام در آنجا جمع هستند. آن روزها با سينهزنها و متعصبان مذهبي كاري نداشتند، چون هنوز پايههاي حكومتشان محكم نشده بود و نميدانستند چه كاري بايد انجام بدهند كه رسم بر اين بود جمعيتهاي محلي و سينهزنها به مسجد سلطاني در بازار ميآمدند، آنجا سينه ميزدند و از آنجا متفرق ميشدند.
شهيد نواب صفوي از اين موقعيت استفاده كرد و گفت: حالا كه اين جمعيتها به مسجد سلطاني ميآيند، ما آنجا يك سخنراني راه بيندازيم و اين كار را كرد. آن وقتها مسجد مثل حالا بلندگو نداشت. بلندگوهايي وجود داشت كه برخي از مغازهها اجاره ميدادند. ميكروفن هم جلوي منبر بود. البته لازم است جغرافياي محل را تشريح كنم. منبر در سمت شرق مسجد قرار داشت و كنار آن راهي بود كه سمت بازار صحافها ميرفت كه كنارش يك ستون بود و چهارپايه بلندي هم آنجا گذاشته بودند، چون محل اتصال برق و دستگاه بلندگو بالاتر از محل منبر بود، چهارپايه بلندي گذاشته بودند تا بنده مواظب باشم كسي از پشتبام يا جاي ديگر به سيم برق دست نزند و برق را قطع نكند تا صدا به همه جاي مسجد برسد.
ضمن اينكه در آنجا محافظ آن وسيله بودم، مسجد و جمعيت و آدمها را از بالا بهخوبي ميديدم و به آنان اشراف داشتم. در قديم رسم بود روز عاشورا در تمام شبستانهاي مسجد گروهها و دستههاي گوناگوني جلساتي داشتند، عزاداري ميكردند و سينه ميزدند. از جمله در شبستان شمالشرقي مسجد گروهي عزاداري ميكردند و سخنران آنجا فردي به نام آقا شيخ باقر نهاوندي بود كه به منبر رفته بود. دستهها به در مسجد آمدند و مسجد مملو از جمعيت شد، چون آن روزها در تهران حكومت نظامي برقرار بود، در بين مردم سربازان مسلح حضور داشتند و سربازان دستور داشتند با تفنگها بايستند كه اين موضوع خودش جو رعب و وحشت به وجود ميآورد.
سخنراني و بيعت گرفتن شهيد سيدعبدالحسين واحدي از عزاداران عاشورا
شهيد واحدي، همانگونه كه به مردم تكليف كردند بنشينند، به فرمانده سربازان اعلام كردند دستور دهيد سربازان هم در بين مردم بنشينند. پيش از اينكه فرمانده دستور دهد خود ايشان گفتند برادران سرباز بنشينند، در نتيجه سربازها هم بين مردم نشستند، ولي تفنگهايشان دستشان بود. شهيد واحدي بالاي منبر گفت ما خيال داريم با ظلم حاكمان و ستم ستمگران مبارزه كنيم. كساني كه موافق هستند و ميخواهند با ما بيعت كنند دستهاي خود را روي سرشان بگذارند. از آن بالا نگاه ميكردم. تمام مردم دستهايشان را روي سرشان گذاشتند. سربازان و فرماندهان گويا از اين بچهسيدها وحشت داشتند. شهید واحدی بيعت را گرفت. ايشان پس از بيعت گرفتن شروع به سخنراني كرد و به دولت اولتيماتوم داد ما اين برنامهها را داريم، به دولتهاي قبلي هم اخطار كرديم و در همين مكان بود كه به رزمآرا اخطار داديم. خلاصه اخطارهاي ما سرسري نيست. ما كساني هستيم كه در راه اجراي احكام اسلام گام برداشتيم و در اين راه آماده فداكاري هستيم.
خاطرهاي از ديدار شهيد واحدي
با نماينده مليگرايان
در ميان پرانتز، مايلم در اينجا خاطره كوچكي از سخنراني آقاي واحدي و تأثير كلام او بگويم. آن روزها تودهايها در دانشگاهها خيلي رخنه داشتند. بچهمسلمانها چون فكر ميكردند نبايد از اين جريان عقب بيفتند، انجمني در دانشگاه تهران به نام «انجمن اسلامي دانشجويان» تشكيل دادند كه خيلي هم فعاليت ميكرد.
رهبر فكري آنان آيتالله طالقاني بود. بچههاي خوبي بودند، ولي تحت تأثير عوامل دانشگاهي قرار داشتند. به ما انتقاد ميكردند كه فدائيان اسلام چنين و چنان هستند، چون من با بعضي از آنها دوست بودم و با آنها ارتباط داشتم، در بسياري از جلسات بحث و انتقاد آنها شركت ميكردم. اين جلسات در ميدان بهارستان كوچه نظاميه در طبقه دوم يك ساختمان تشكيل ميشد.
آقايي كه نميخواهم اسمش را بگويم، به عنوان نماينده انجمن اسلامي آنجا بود و قرار شد با هم برويم تا هر انتقاد يا حرفي كه دارد به آقاي واحدي بگويد. شب شنبهاي كه آنها جلسه داشتند (عصر جمعه تا اول شد)، بعد از اتمام جلسه به اتفاق ايشان بلند شديم و به مسجد محموديه رفتيم تا ايشان انتقاداتش را مطرح كند. آن آقا روي غرور و تفرعني كه داشت حالت سردي به خودش گرفته بود و در مسجد هم درست ننشست، چون به فيگورش نميآمد. يك جور خاصي جلوي منبر نشست كه ببيند آقاي واحدي چه ميگويد. متوجه او بودم. يواشيواش ولو شد و چهارزانو روي زمين نشست و اخمهايش كمي بازتر شد. تحت تأثير بيانات آقاي واحدي قرار گرفته بود. مدتي كه گذشت با دهان باز به منبر گوش ميداد. انگار دنيا براي او ارزشي نداشت. منبر كه تمام شد، گفتم: «آقاي مهندس بلند شويد، برويم آنجا بنشينيم.» ايشان گفت: «نه، ديگر حرفي ندارم.» آقاي واحدي چنين سخنوري بود. خدا ايشان را رحمت كند.
اولتيماتوم بدون بلندگوي واحدي
به دولت زاهدي!
آنجا آقاي واحدي سخنراني كرد و اولتيماتوم داد. اولتيماتوم ايشان اين بود كه ما خواستار اجراي احكام اسلام هستيم و در غير اين صورت مبارزاتمان مثل مبارزه قبلي است. منظورم اين است كه ما اين اولتيماتوم را به رزمآرا و به حكومت قبلي هم داديم و به بعديها هم خواهيم داد. ما در انديشه خود مصرّ هستيم و حاضريم كه جان خود را در اين راه بدهيم. يا اجراي احكام كنيد يا جاي خود را به افرادي كه صلاحيت دارند بدهيد. البته با تعابير ديگري، ولي اين معاني را داشت.
آنجا ايستاده بودم و مراقب سيمهاي برق بودم. كسي نتوانست آنجا كاري كند يا نخواستند كاري كنند، ولي برق منطقه را قطع كردند تا صدا به همه جاي مسجد نرسد. آقاي واحدي هم اخلاق خاصي داشت. بلندگو را كنار گذاشت و دستها را بالا برد و فرياد زد تا صدايش به انتهاي مسجد برسد. اواخر سخنراني آقاي واحدي در شبستان شمالشرقي عدهاي كف زدند. من هم از آن بالا نگاه ميكردم. ديدم مأموران فرمانداري نظامي متوجه آن قسمت شدند. البته عرض كنم وقتي سخنراني آقاي واحدي شروع شد تمام اين شبستان كه عزاداريهاي جداگانهاي داشتند، مراسمشان را رها كردند و آمدند ببينند آقاي واحدي چه ميگويد. حتي در شبستان شمالشرقي مسجد كه آقاي نهاوندي صحبت ميكرد عدهاي كه غرض خاصي نداشتند و فقط براي عبادت و عزاداري آمده بودند به صحن مسجد آمدند، اما عده خاصي هم آنجا بودند.
يك وقت صداي كف زدن از آنجا آمد و مأموران فرمانداري نظامي از داخل همان راهرو متوجه آنجا شدند. نميدانم چه فكري كردند. به نظر من فكر كردند اگر بخواهند همان موقع دست به كار شوند، كشتار به راه ميافتد، مخصوصاً با اين حرارتي كه آقاي واحدي صحبت كرده بود، مردم كاملاً آمادگي داشتند حركتي انجام بدهند.
حمله مأموران به مردم پس از سخنراني آتشين واحدي
به محض اينكه آقاي واحدي از منبر پايين آمد و آقا خليل و... از راهروي شرقي مسجد سلطاني وارد بازار صحافها شدند و رفتند، مأموران فرمانداري نظامي به مسجد ريختند و عدهاي را كتك زدند و برخي را گرفتند و تعدادي را با باتوم زدند، چون از شبستان دور بودم آن داخل را نميديدم، ولي ميديدم به آنجا هجوم ميبرند. حالا كسي را ميزدند، ميگرفتند يا نه نميدانم، ولي مردم مسجد را لت و پار كردند. بعضيها بيگناه بودند. شايد در عرض مدت مثلاً 10 دقيقهاي كه سيمها را جمع كرديم، ديگر كسي در مسجد نبود، يعني در اثر فشار حكومت نظامي پراكنده شدند. چند دفعه هم به ما تهاجم كردند. يك نفر كه فكر كنم خادم همان مسجد بود، ما را معرفي كرد كه اينها كاري به اين كارها ندارند. شاگرد آن الكتريكي هستند كه دارند سيمها را جمع ميكنند. شاگرد الكتريكي هم آنجا بود و يكي دو تاي ديگر از برادران هم آنجا بودند كه يادم نيست چه كساني بودند.
بعد كه از مأموران علت كف زدن را سؤال كرديم، گفتند احتمالاً به خاطر اينكه نام مصدق را در سخنرانيشان بردهاند. اين احتمال است و دقيق نميدانم. وقتي جمعيت بلند ميشوند كه بيايند، در مسجد يك حالت رودررويي احساس ميكنند. در حالي كه هيچكسي با آنها كاري نداشت و آنها مشغول كار خودشان بودند، اما حالت رودررويي را احساس ميكنند و به اصطلاح حالت ستيز در ذهن آنها ايجاد ميشود. گويا آقاي نهاوندي در آنجا يكي از فضايل آقاي مصدق را گفته بود. وقتي نام مصدق ميآيد مردم كف ميزنند كه اين كف زدن نه تنها مأموران را متوجه آن سو ميكند، بلكه مردم متعصبي را كه سينه ميزدند و عزاداري ميكردند و اشك ميريختند يكباره متوجه ميكند كه جايي دارند كف ميزنند، چون كف زدن علامت شادي است، كمي شوكه شده بودند چرا اينجوري شد. اگر فرماندار نظامي دخالت نميكرد، خود مردم حساب آنها را ميرسيدند، ولي فرمانداري نظامي وارد شد و نميدانم آقاي نهاوندي دستگير شد يا نه؟ ولي به نظرم دستگير شد.
اما ضمن سخنراني شهيد واحدي هيچ شعاري به نفع مصدق داده نشد. در اين مسجد اصلاً كسي جرئت نميكرد غير از حرفهايي كه فدائيان اسلام و شهيد واحدي ميزد بزند. هر چه بود در آن شبستان بود كه درِ آنجا هم بسته بود.