حاج ابوالفضل توكلي بينا از مبارزان ديرپاي نهضت اسلامي و وكلاي قديمي حضرت امام خميني(قده) است. او در سالياني پيش از آغاز نهضت اسلامي، با مرحوم استاد حبيبالله عسگراولادي آشنایی و انس و الفتي ويژه يافت، دوستياي كه تا پايان حيات آن مرحوم تداوم پيدا كرد. در سالروز رحلت مرحوم استاد عسگر اولادي با توكلي بينا گفتوشنودي انجام دادهايم كه نتيجه آن را پيش روي داريد.
جنابعالي از چه مقطعي و چگونه با مرحوم استاد عسگراولادي آشنا شديد و چه ويژگيهايي را در شخصيت ايشان يافتيد كه سبب تداوم و استمرار دوستي شما با ايشان شد؟
بسماللهالرحمنالرحيم. خانواده ما اصالتاً يزدي هستند، اما در قم سكونت داشتند. برادر بنده در تهران كارخانه قندسازي داشت و دائماً به پدر و مادرمان سفارش ميكرد اجازه بدهند من به تهران بيايم كه هم كار كنم و هم از جلسات ديني و مذهبي استفاده كنم و هم به درسم ادامه بدهم. بالاخره توانست آنها را راضي كند و به تهران آمدم. در آن موقع 12 سال بيشتر نداشتم. كارخانه قند اخوي در بازار سيد اسماعيل و دفترش در سراي حاج هادي بود و من نزد ايشان شروع به كار كردم.
كارتان چه بود؟
آن روزها عطارها، شكرِ چكسلواكي ميفروختند و دماونديها كيسههاي شكر را با دوچرخه ميآوردند و به آنها ميدادند. روزي 100، 150 كيسه شكر براي كارخانه از آنها ميخريدم. اغلب بچههاي دماوند همين كار را ميكردند. مرحوم آقاي عسگراولادي در سراي دماوند كه پايينتر از سهراه سيروس بود، كار ميكردند و به خاطر نوع كارمان، آشنايي مختصري با ايشان پيدا كردم.
و آشنايي بيشتر كجا به وجود آمد؟
در مسجد امينالدوله و در محضر مرحوم آيتالله آميرزا عبدالكريم حقشناس كه معلم اخلاق بودند. مرحوم آقاي عسگراولادي به اين مسجد ميآمدند و من در آن كلاسها با ايشان آشنايي و صميميت بيشتري پيدا كردم.
چه سالي؟
1326.
هيئت مؤتلفه در واقع پس از نهضت امام وارد عرصه مبارزات سياسي شد و قبل از آن و مخصوصاً در نهضت ملي خبر چنداني از اين نيست. علت را در چه ميدانيد؟
ما يك عده آدم مذهبي با گرايشهاي خاص سياسي بوديم و واقعيت اين است كه مليگراها را خيلي قبول نداشتيم، چون آنها گرايشهاي مذهبي روشني نداشتند. البته ما از همان دوران هم فعاليتهايي داشتيم، هر چند عضو هيچيك از گروههاي مليگرا نبوديم.
البته عدهاي از چهرههاي برجسته مؤتلفه مثل شهيد حاج مهدي عراقي و آقاي حاج هاشم اماني با فدائيان اسلام رابطه داشتند...
بله، آنها حتي عضو فدائيان اسلام هم بودند، اما در متن كار نميكردند و در حاشيه بودند. خود ما هم فعاليتهايي داشتيم. مرحوم آقاي اميرحسيني هم كه عضو مؤتلفه بود با آنها رفت و آمد داشت، ولي عضو نبودند. خود من مرحوم حاج مهدي عراقي را از دوره دبيرستان ميشناختم و گاهي هم همراه او به جلسات فدائيان اسلام ميرفتم، ولي هرگز عضو نشدم.
به تحصيلتان ادامه داديد؟
بله، درس ميخواندم و در صحنههاي مبارزاتي هم حاضر ميشدم.
به درس اخلاق آيتالله حقشناس در مسجد امينالدوله اشاره كرديد. مرحوم آقاي عسگراولادي در زمينههاي مختلف دروس حوزوي تبحر داشت. به نظر شما ايشان از نظر علمي، چه جايگاهي داشت؟
از دوره نوجواني و از سال 1326، با مرحوم آقاي عسگراولادي مأنوس بودم. ايشان همان دروس حوزوي را كه ما ميخوانديم خواندند، ولي بعد در زندان فرصت خوبي براي ايشان فراهم شد كه يك دوره كامل فقه، اصول و تفسير قرآن را طي كنند. ايشان از فرصت طولاني حبس كمال استفاده را بردند و به مطالعه در زمينه علوم ديني و غير ديني پرداختند و از همه پيش افتادند.
مرحوم آقاي عسگراولادي فوقالعاده باهوش و بااستعداد بودند و بينش و بصيرت بالايي داشتند، بنابراين در زندان توانستند از محضر علمايي كه در آنجا بودند، مخصوصاً مرحوم آيتالله انواري، بهرههاي فراوان بگيرند. حضور اين علما به اضافه قدرت تفكر و مديريتي كه در ايشان وجود داشت، سبب شد به مراتب بالاي علمي دست يابند. مرحوم آقاي عسگراولادي بسيار مؤدب، خوش برخورد، اجتماعي و خوشفكر بودند و با اخلاق و مشرب خوبي كه داشتند، ميتوانستند افراد مختلف را جذب كنند. در واقع دافعه ايشان در برابر جاذبهشان فوقالعاده كم بود.
از مسجد امينالدوله و روزهاي نخست آشنايي با مرحوم عسگراولادي ميگفتيد؟
بله، در آنجا بود كه از نزديك با ايشان و عده ديگري از دوستان آشنا شديم. دوستان ما تقريباً سه گروه بودند. يك گروه من، مرحوم آقاي عسگراولادي، مرحوم حاج صادق اماني، شهيد لاجوردي، شهيد حاج صادق اسلامي، مرحوم آقاي شفيق و رفقاي مسجد امينالدوله كه با هم دروس حوزوي را در آنجا شروع كرديم. گروه ديگر در مسجد شيخ علي بودند و مرحوم آقاي شاهچراغي به آنها درس ميداد. يك گروه اصفهاني هم بودند كه مرحوم خليلي و مرحوم بهادران در آن بودند و در پل سيمان تشكيل جلسه ميدادند.
با شروع نهضت امام، به دستور ايشان ما سه گروه با هم ائتلاف كرديم و «هيئت مؤتلفه» تشكيل شد. امام از همان روز نخست نماد وحدت بودند و توانستند اين جريانات كوچك را به هم وصل كنند. مرحوم آقاي عسگراولادي از همان زمان، يك عنصر باهوش، مستعد و فعال بودند و بعدها با تسلط بر اطلاعات ديني و فقهي، توانستند اين تواناييها را به خوبي به كار بگيرند. همانطور كه اشاره كردم حبس طولاني فرصت خوبي براي ايشان بود كه بتوانند يك دوره تفسير قرآن، فقه و اصول را در آنجا تكميل كنند.
حضرت امام و مراجع تقليد غير از جنبههاي اعتقادي، از نظر مالي هم به ايشان اعتماد زيادي داشتند. جنابعالي هم وكيل امام و مورد اعتماد ايشان بوديد. در اين زمينه هم به نكاتي اشاره بفرماييد؟
حضرت امام هوش، تجربه و دانايي خارقالعادهاي داشتند و يك آدمشناس به تمام معنا بودند. به هر كسي هم كه اعتماد ميكردند اختيارات كافي ميدادند. هنوز جوان بودم كه ايشان به من اعتماد كردند و اجازه خرج كردن وجوهات را دادند. گمان نميكنم امام به كس ديگري اجازه داده باشند وجوه را بگيرد و خودش خرج كند.
به دليل خوشفكري، تيزهوشي و عدم وابستگي به دنيا انسان منحصر به فردي بود و لذا اگر ميخواست در امور اقتصادي موفق شود، هوش و توانايي آن را داشت. يك وقتي انسان توانايي كاري را ندارد و نميكند، اما يك وقتي توان، هوش و استعدادش را دارد و نميخواهد در آن زمينه فعاليت كند. مرحوم آقاي عسگراولادي هم در زمينههاي اقتصادي خيلي طرحهاي جالبي داشتند. از جمله در اوايل نهضت پيشنهاد كردند حسابي در يكي از بانكها باز كنيم و هر كسي به اندازه وسع مالي خود در آن واريز كند كه صرف فعاليتهاي مبارزاتي شود. آن روزها به دليل خفقان سنگين و تسلط ساواك، فعاليت علني امكان نداشت و كسي نميتوانست كار حادي انجام بدهد. مرحوم عسگراولادي گيرندههاي قوي داشت و هميشه با افكار نويي كه داشت طرحهاي جالبي را ارائه ميداد.
در اعدام انقلابي منصور، مرحوم آقاي عسگراولادي جزو عوامل ميداني آن نبود. نقش ايشان در آن رويداد چه بود؟
پس از 15 خرداد كه امام را دستگير كردند، مؤتلفه در هجرت علما به تهران نقش اصلي را به عهده داشت كه كار بسيار پراهميتي بود. شاه در ابتدا حقيقتاً قصد اعدام حضرت امام را داشت. بعدها هم در خاطرات و حرفهايش از اينكه به حرف اسدالله علم گوش نداد و امام را اعدام نكرد، بسيار متأسف بود.
ما در داخل دستگاه افرادي را داشتيم و از طريق آنان از اين نيت رژيم آگاه شديم و سريع مراجع را در تهران جمع كرديم كه جلوي اين فاجعه را بگيريم، ولي در سال 1343 كه امام را تبعيد كردند، مؤتلفه فرصت پيدا نكرد راهپيمايي و تظاهرات راه بيندازد و حتي نتوانست اعلاميه بدهد، چون امشب امام را دستگير و فردا صبح تبعيد كردند. كاري از دست كسي بر نميآمد. گيريم راهپيمايي هم كه به راه ميانداختيم، چند نفر را ميگرفتند و زنداني ميكردند و تمام ميشد.
به همين دليل ترور سران رژيم مطرح شد؟
بله، شهيد مطهري گفتند تا چند نفر از سران اينها از بين نروند، نميشود اين جو سنگين را شكست. در آن موقع حدود 50 هزار مستشار امريكايي در ايران بودند و ايران ستاد كل امريكاييها در خاورميانه بود. امريكاييها سه ركن مهم كشور يعني ارتش، سازمان برنامه و بودجه و آموزش و پرورش را كاملاً در اختيار داشتند. بنابراين با راهپيمايي و تظاهرات و اعلاميه نميشد با رژيم مقابله كرد. عدهاي از مبارزين در زندان بودند و امام را هم كه به تركيه تبعيد كرده بودند. راهي جز از ميان برداشتن سران رژيم باقي نمانده بود.
اين تصميم چگونه گرفته شد؟
صبح فرداي تبعيد امام جلسهاي تشكيل داديم كه از 6 صبح تا 12 شب طول كشيد. در اين جلسه 12 نفر بوديم و تصميم گرفتيم براي از بين بردن خفقان سنگين رژيم سه نفر را كه مفسد فيالارض بودند از بين ببريم. اين سه نفر عبارت بودند از شاه، نصيري رئيس ساواك و حسنعلي منصور كه هم به امام جسارت و ايشان را تبعيد كرد و هم با تلاش او بود كه لايحه كاپيتولاسيون به مجلس برده و تصويب شد. اين تصميم را گرفتيم و تقسيم كار كرديم. حاج مهدي عراقي رابط ما با شاخه نظامي بود. به شكلي برنامهريزي كرديم كه اگر عدهاي دستگير شدند، تشكيلات از بين نرود.
نقش مرحوم آقاي عسگراولادي در اين قضيه چه بود؟
برنامهريز اصلي ايشان بود و با حاج مهدي كه مسئول شاخه نظامي بود، ارتباط داشت.
پس از ترور منصور براي كساني كه در ترور نقش مستقيم نداشتند چه وضعيتي پيش آمد؟
شب اول و دوم بعد از ترور را در منزل مرحوم آقاي عسگراولادي بوديم. شهيد حاج صادق اماني هم بود. برنامهريزي اين كار را شهيد عراقي، مرحوم عسگراولادي، مرحوم حاج حيدري و بنده انجام داده بوديم. حتي اسلحهاي را هم كه شهيد بخارايي با آن منصور را اعدام كرد، من و حاج مهدي تهيه كرده بوديم. تا شب آخري كه آقاي رضوي را كه وكيل بود و دستگيرش كردند، همه اين افراد را من با ماشين اُپلي كه داشتم جابهجا ميكردم كه دستگير نشوند. قبل از اينكه آنها را جايي ببرم، با طرف صحبت ميكردم كه ببينم آمادگي پذيرش اين دوستان را دارد يا نه. هر روز هم تلفن ميزدم ببينم مشكلي پيش آمده است يا نه. وقتي آقاي رضوي را گرفتند، همه لو رفتند و به زندان افتادند. من بعد از دستگيري دوستان به زندان قصر رفتم و ديدم ناخنهاي حاج مهدي را كشيده و او را شكنجه دادهاند، ولي او حرفي نزده است. خود مرا هم در دوم اسفند 1343 و بعد از مرحوم عسگراولادي گرفتند و به شهرباني بردند. از آن جمع 12 نفري دو نفر توانستند فرار كنند. يكي آقاي بهادران بود كه به نجف رفت و ديگري سر از لندن درآورد. 10 نفر ديگرمان در زندان شهرباني بوديم كه همگي را به زندان قزلقلعه بردند. بعد هم محاكمهمان كردند كه البته دادگاههايمان يكي نبود.
چرا؟
چون ساواك و شهرباني همديگر را قبول نداشتند و با هم كنار نميآمدند، در نتيجه هر كدام كه كسي را دستگير ميكردند، ميخواستند تا آخر خط را خودشان بروند.
شنيدن قضيه ترور منصور از زبان شما كه از نزديك با قضايا درگير بوديد، در اين مقام مغتنم است.
محمد بخارايي و سه شهيد بزرگوار ديگر چندين بار مسير منصور و ساعت پياده شدنش از ماشين را بررسي كرده بودند. آن روزها ماشينها وارد محوطه مجلس نميشدند و منصور بيرون مجلس از ماشين پياده ميشد. دو تيم آماده بودند كه وقتي محمد بخارايي كارش را انجام داد، او را از معركه بيرون ببرند. محمد اسلحه را در بغل ميگيرد و پشت يك عريضه پنهان ميكند و همين كه منصور از ماشين پياده ميشود، به هواي دادن عريضه جلو ميرود و يك تير به گلوي او و تيري را هم به شكمش شليك ميكند. گاهي دست تقدير خلاف پيشبينيهاي انسان عمل ميكند. قرار بود همين كه محمد بخارايي منصور را زد، بقيه بچهها تيراندازي كنند كه محافظهاي منصور گيج شوند. محمد ميدود، اما از بخت بد، زمين لغزنده است و زمين ميخورد. در همين موقع مأموران كلانتري مجلس ميرسند و او را دستگير ميكنند و پيش نصيري ميبرند. نصيري براي خودش هيبت و كيا و بيايي داشت و همه از او ميترسيدند. او از محمد ميپرسد:«تو كي هستي؟» محمد هم با كمال شجاعت ميپرسد:«تو خودت كي هستي؟» نصيري ميگويد:«رئيس ساواك هستم» و كلي درباره خودش حرف ميزند. محمد ميگويد:«هر كه ميخواهي باش.» در بازجوييها از محمد ميپرسند:«چرا به جاي اينكه گلوله را مثلاً به سرش بزني، به حنجرهاش زدي؟» محمد جواب ميدهد: «چون با اين حنجره به مرجع ما توهين كرده بود.»
شما به چه شكل دستگير شديد؟
مرا شهرباني قم دستگير كرد، ولي بعد از يكي، دو روز تحويل ساواك داد. من رئيس ساواك قم را ميشناختم و به او گفتم شهربانيچيها ميخواهند در سالگرد فيضيه خودي نشان بدهند و بگويند ما هم كاري كردهايم، براي همين بدون اينكه سندي يا مدركي از من گير آورده باشند، دستگيرم كردهاند. در مركز ساواك استانها در تهران هم كه ما را بازجويي ميكردند، اختلاف شهرباني و ساواك كاملاً مشخص بود. كميته مشترك هم به خاطر همين تشكيل شد كه اين دو نهاد نميتوانستند با هم كنار بيايند.
بعد از دستگيري مرحوم آقاي عسگراولادي را كجا ديديد؟
در 26 خرداد كه محاكمه تمام شد و چهار نفر به اعدام محكوم شدند، بقيه زندانيها را به زندان قصر آوردند. ما در زندان عشرتآباد بوديم و در آنجا دو بار اعتصاب غذا كرديم و بعد از شش ماه، ما را به زندان قصر بردند. يك ماه بعدش، مرحوم آقاي عسگراولادي و بقيه را آوردند و در بند عمومي كنار قاچاقچيها و اعداميها انداختند. حدود 10 ماه در بند 3 بودم. مرحوم آقاي طالقاني و ديگران در بند 4 بودند. بعد ما را هم به آنجا منتقل كردند. يك روز اجازه گرفتم و به بند 3 كه اعضاي حزب ملل اسلامي در آنجا بودند رفتم و تا بعد از ظهر با آنها بودم. عصر را هم با حاج مهدي عراقي، آقاي عسگراولادي و دوستان ديگر گذراندم.
از چهار تن شهيد مؤتلفه چه ميگفتند؟
مرحوم آقاي عسگراولادي تعريف كرد كه وقتي رأي اعدام قطعي شد، آن چهار عزيز ما را دلداري دادند و گفتند ما به آرزوي خود كه شهادت است ميرسيم. نگران شما هستيم كه در دست اينها اسير ميمانيد. حميد ايپكچي دانشجو بود و او را به پنج سال محكوم كردند. وقتي اين حرف را ميشنود به گريه ميافتد. شهيد محمد بخارايي ميگويد: براي ما گريه نكن. ما تمام ماه رمضان را دعا كرديم خدا شهادت را نصيب ما كند و حالا داريم به آرزويمان ميرسيم، بنابراين بهجاي گريه بايد خوشحال باشيد.
شما چه زماني آزاد شديد؟ از آن به بعد هم با مرحوم عسگراولادي ملاقاتي داشتيد؟
بله، بعد از پنج سال آزاد شدم، ولي ايشان تا سال 1355 در زندان بود. در اين فاصله همراه با خانواده حاج مهدي عراقي براي ملاقات ميرفتم. بچههاي حاج مهدي به من ميگفتند دايي، چون ما از دوران دبيرستان با هم دوست بوديم. از اين گذشته حاج مهدي همان موقع كه در زندان بوديم و قرار بود من آزاد شوم، خانوادهاش را به من سپرد. من هم با كمال ميل قبول كردم. خانواده حاج مهدي در يك طبقه خانهاي در رستمآباد مينشستند. خانهاي كلنگي را به قيمت 30 هزار تومان خريدم و آن را به حاج فتحالله قمي دادم و گفتم ميخواهم از اين زمين يك زيرزمين و دو طبقه خانه بسازي. هر چه هنر داري صرف ساخت خانه حاج مهدي كن. ايشان هم الحق چيزي كم نگذاشت. خانه كه ساخته شد، آن را به اسم حاج مهدي كردم و تا روزي كه آزاد شد، به امور خانوادهاش رسيدگي كردم.
به خانواده مرحوم عسگراولادي چه كساني رسيدگي ميكردند؟
توسليها و ديگران بودند و خيلي به ما احتياج نداشتند، ولي حاج مهدي خودش اين را از من خواسته بود و من هم نهايت تلاشم را كردم.
مدتي هم آنان را به زندان مشهد بردند. در آن ايام امكان ملاقات بود؟
خير، چون زندانبانهاي مشهد با آدم راه نميآمدند و خيلي بد قلق بودند.
با توجه به خفقان رژيم مبارزات را چگونه ادامه داديد؟
وقتي در زندان بودم، با دوستان به اين نتيجه رسيديم كه تا قبل از اين رژيم ما را نميشناخت و دست و بالمان بازتر بود، ولي حالا ديگر ميشناسد و بايد شكل مبارزه را تغيير بدهيم. به همين دليل تصميم گرفتيم مؤسسه فرهنگي رفاه را راه بيندازيم. براي اين كار3 هزار متر زمين از بانك مركزي خريديم به مبلغ 900 هزار تومان كه قرار شد پولش را در سه قسط به بانك بدهيم. 200 تومان از قسط اول را حاج حسين آقا اخوان فرشچي كه صادركننده فرش بود داد و باقياش را خودمان جور كرديم. بعد با كمك شهيد رجايي، شهيد باهنر و دوستان ديگر به اوضاع سر و سامان داديم. هفت، هشت سالي طول كشيد تا مرحوم آقاي عسگراولادي و بقيه دوستان آزاد شدند. با آمدن آنها در باغ مرحوم آقاي تحريريان در جاده چالوس دو، سه جلسه دور هم جمع شديم و براي شروع دوباره مؤتلفه برنامهريزي كرديم. انقلاب داشت كمكم به اوج خود ميرسيد و ما گرفتار برنامههاي انقلاب شديم و به كارهاي ديگر خيلي فكر نميكرديم.
تا زماني كه امام به پاريس رفتند و شما به نوفللوشاتو رفتيد. اينطور نيست؟
بله، امام تا 26 دي مستمراً ميفرمودند كه شاه بايد برود. وقتي شاه رفت به كساني كه قصد ملاقات با ايشان را داشتند فرمودند كه بايد سه مطلب را بنويسند و امضا كنند: نفي رژيم سلطنتي، تأييد مبارزات ملت ايران و روشن كردن مواضع. اين نامهها را خدمت امام ميبردم، از جمله نام كريم سنجابي را كه امام هر بار چيزي را خط زدند و چيز ديگري نوشتند. مهندس بازرگان هم همينطور. ما كه رسيديم، ايشان قبلاً يك بار با امام ملاقات كرده بود. در ملاقات دوم امام فرموده بودند بايد مواضع خود را دقيق روشن كنيد. مهندس بازرگان هم گفته بود بايد به تهران برگردم و با دوستانم مشورت كنم و بعد پاسخ شما را بدهم.
مرحوم عسگراولادي چه زماني به پاريس آمدند؟
موقعي كه قرار بود من به تهران برگردم. در آن روزها خيليها ميآمدند و به امام ميگفتند شما نبايد به ايران برويد. امام ميگفتند اين همه اصرار نشان ميداد وقت رفتن به ايران است. من مرحوم عسگراولادي را در نوفللوشاتو نديدم، چون همان موقع به ايران برگشتم، ولي ايشان ماند و بعد هم با هواپيماي امام برگشت.
چطور شد شما برگشتيد؟
حاج مهدي ميگفت: يك نفر بايد برود و ستاد استقبال از امام را تشكيل بدهد. گفتم: من ميروم. بايد يك نفر آدم قوي و حواس جمع كنار امام باشد. شما بمان و من ميروم. بعد هم هر دو نزد امام رفتيم و عرض كرديم يكي از ما دو نفر بايد برود و زمينه ورود شما را فراهم كند و اگر اجازه بدهيد من ميروم!
به تهران كه آمدم از ساعت 12 شب به بعد، با پاريس حرف ميزدم و انصافاً كاركنان مخابرات خدمات بسيار مؤثري به انقلاب كردند، چون اگر آنها نبودند، معلوم نبودند چطور بايد پيامهاي امام را دريافت ميكرديم. ضبط صوتي خريده و به تلفن وصل كرده بودم و با آن اعلاميههاي امام را ضبط ميكردم. يكي از دوستان ما در جمعيت حقوق بشر كار ميكرد و ماشيننويس درجه يك داشت. همان نصف شب بنده خدا اين نوارها را حروفچيني ميكرد و صبح ساعت 8 اعلاميهها تكثير شده و آماده به نقاط مختلف تهران فرستاده ميشدند. با حاج مهدي دائماً در تماس بودم. اوايل قرار بود سه تا هواپيما بگيرند و بيايند، ولي امام ميفرمايند من فقط هزينه بليت خودم، احمد، حاج مهدي و آقاي عسگراولادي را ميدهم. هر كسي ميخواهد به ايران بيايد، خودش پول بليتش را بدهد. حاج مهدي ميگفت: مرحوم احمد آقا يك جليقه ضد گلوله تهيه كرده بود، اما جرئت نميكرد آن را به امام بدهد. بالاخره دست به دامان حاج مهدي ميشود. حاج مهدي نزد امام ميرود و ميگويد: «آقا! يك عمر ما از شما تقليد كرديم، اين يك مورد را شما از ما تقليد كنيد. ما نگران سوءقصد به جان شما هستيم. لطفاً اين جليقه ضد گلوله را زير لباسهايتان بپوشيد.» امام قبول ميكنند، ولي در هواپيما خسته ميشوند و آن را درميآورند.
شما مجدداً كجا مرحوم عسگراولادي را ديديد؟
در فرودگاه كه همراه امام آمده بود. سعي كردم با هماهنگي با حاج مهدي، امام را به يك اتومبيل بنز سرمهاي كه به آنجا برده بوديم برسانم. 40، 50 نفر از افسران نيروي هوايي مسلح مراقب امام بودند. امام وقتي ميخواستند سوار ماشين شوند رو به آنان كردند و گفتند: «شما افسران شريف، تا كي ميخواهيد گوش به فرمان بختيار باشيد؟» اين تعبير «افسران شريف» خيلي براي آنها تكاندهنده بود.
از آخرين ديدارتان با مرحوم آقاي عسگراولادي بگوييد.
در شوراي مركزي مؤتلفه هر كسي جاي مشخصي دارد. هر وقت وارد ميشدم، مرحوم آقاي عسگراولادي ميگفت: «يا اباالفضل!» روز آخري هم كه ميخواست به بيمارستان برود، همين را گفت. ايشان حدود 25 روز در بيمارستان بود و در روزهاي آخر دائماً ميگفت چرا مرا اينجا نگه داشتهايد؟ مرا به دفتر ببريد كه به كارها و مشكلات مردم برسم. روحيه ايشان در بيمارستان ابداً نشان نميداد رفتني است، هر چند اواخر در جلسهاي از مؤتلفه گفته بود اين آخرين جلسهاي است كه در خدمت شما هستم و دستهچكها را تحويل داده بود. از يك سال پيش بارها نشانههاي رفتن در رفتار و گفتار ايشان مشهود بود، اما روحيه و حالات كلي ايشان اين را نشان نميداد. خداوند با اوليا و انبيا محشورش كند كه نيك مردي بود.
با تشكر از وقتي كه در اختيار ما گذاشتيد.