
حكايت اول: وقتي بابك در پنجمين جلسه دادگاه خود شركت كرد و از موضع بالا هم با وزير نفت سخن گفت و هم بانك مسكن را تهديد به فروش صندليهايش كرد، چند جمله تاريخي گفت:
دو ميليارد دلار پول خرد من است و ٦٥ ميليارد تومان دستي به اعضاي هيئت مديره بانك مسكن آن هم براي حفظ آبرو داده است!
حكايت دوم: چند روز پيش يكي از همكاران قبليام كه از فارغالتحصيلان دانشگاه تهران و نويسنده سه كتاب تاريخي است از خراسان زنگ زد و گفت: «هرچقدر داري برام بفرست بيام تهران كارگري، كار كردم پولتو ميدم.!»
حكايت سوم: امروز در اثر دير كردن دوستي وارد ساندويچي شدم و پيرمردي مسن با سمعك و لهجه تركي روبهرويم نشست كه براي مدتي گوشش شدم و بلند با وي صحبت كردم. فلافل سفارش داد و همراه من مشغول خوردن شد.
شايد فكر كرد كه خوب گوش ميكنم شروع به حرف زدن كرد، اما مانند يك جامعهشناس مسلط!
گاز اول را كه گرفت، گفت: من كباب ميخوردم در رستوران حاتم دم تجريش ٢٥ قرون و چلوكباب ٣٠ قرون آن هم چه كبابي.
هر كي هم پول نداشت مجاني ميخورد، اونم نه يه دفعه و يه روز بلكه هر روز.
گاز دومو گرفت و قورتش كه داد، گفت: ١٠من (30 كيلو) نان را خودم فروختم ٥٠ تا تك تومني. آن هم ناني كه يه ذره آب ميپاشيدي رويش انگار از تنور تازه در آمده.
گاز سوم را گرفت و به دو دختري كه در ساندويچي نشسته بود، نگاه كرد و گفت: ميگن جوانان ازدواج كنن! با كدام پول؟! اگر بخواهي عين عهد قاجار زندگي كني در دو اتاق كوچولو بايد ٥٠ ميليون پول داشته باشي از كجا؟! و من خونمو خريدم 7 هزار تا تك تومني.
گاز چهارم را گرفت و گفت: برو يه سر راه آهن از همه جا آمدن براي كارگري! ولي كار نيست كه! همه آنها گرسنه و تشنه هستند و منتظر!
خواستم همدردي كنم. گفتم الان مسكن خرابه كه صاحب ساندويچي گفت: همه جا خرابه! كاسبي كلاً خوابيده! شانس آوردم تلفنم زنگ خورد و رفيقم آمد، رفتيم پي كارمان وگرنه معلوم نبود گازهاي بعدي فلافل چقدر مرا به هم ميريخت. به نظرتان كجاي كار تنظيمش به هم خورده كه اينطور اقتصاد چرخهايش لنگ ميزند؟
چه بلايي سرمان آمده كه نحوه تخصيص منابع و هزينهكردها دچار مشكل شده است؟ و هيئت مديره يك بانك به خودش اجازه ميدهد پول دستي 65 ميليارد توماني از كسي كه 2 ميليارد دلار پول خرد اوست بگيرد؟ هم در اقتصاد كوچكي مانند اقتصاد كشور ما كه حجم تجارت آن حدود 100 ميليارد دلار است؟!
چرا ميليونها بيكار داريم و عدهاي به شدت گرفتارند در حالي كه دولتها هر سال دهها ميليارد دلار يارانه سوخت، برق، انرژي و يارانه نقدي ميدهند؟ و در عين حال حداقل حقوق تنظيمي براي امسال حدود يك سوم هزينههاي خانوار چهار نفره را تأمين ميكند؟
و نتيجهاش كاهش ٢٥ درصدي مصرف مواد غذايي در خانوارهاي ايراني طي ١٠ سال اخير است؟!
پاسخ هم اينها را ميتوان بدون شك در نحوه مديريت اقتصاد دانست و هشداري به مسئولان دولتي و برنامهريزان و مجريان برنامههاي اقتصادي داد. متأسفانه با هر انگيزهاي (خير يا از روي ناآگاهي) جريان توليد ثروت در سه دهه اخير در حال انحراف شديدي است و به شدت با آرمانهاي انقلابي در حال فاصله گرفتن است. ثروتمند شدن از مسير كار درست و توليد، هر روز با اين سياستها و قوانين فاصله ميگيرد و نامولدها، دلالان و واسطهگران پولدارتر و پر نفوذتر ميشوند. در واقع اين سه حكايت نشان ميدهد كه تراز عملياتي و برآيند و خروجي عملكردي مسئولان با مسير انقلاب و منويات رهبري فاصله دارند. با اقتصاد مقاومتي، فرمان هشت مادهاي مقابله با فساد و... زاويهاي معنادار دارد و ما متأسفانه همچنان اندر خم ارتباط با غرب و اميد به آينده! به هوش باشيم كه در اطرافمان چه ميگذرد.