کد خبر: 751127
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۳۹۴ - ۱۶:۴۷
جانشين گردان امام محمد باقر(ع) چگونه يكي از سربازان خميني شد؟
گاهي عمق يك كلام يا ژرفاي يك نگاه مسير زندگي كسي را عوض مي‌كند.
احمد محمدتبريزي
گاهي تأثير يك جمله از هزاران كتاب در روح و روان آدمي بيشتر مي‌شود كه در آخر همان يك جمله كار خود را مي‌كند و جريان زندگي‌ات را به كل تغيير مي‌دهد. بعضي اوقات تك تك واژه‌هاي يك جمله چنان بر جانت نفوذ مي‌كند كه همان لحظه سيراب مي‌شوي و در پي معشوق عاشقانه مي‌روي. سردار شهيد «احمد كاكا» هم دقيقاً چنين سرگذشتي را پشت سر گذاشته. مي‌رود ديدار امام و در آخر شوريده و مجنون برمي‌گردد. همين تغيير احوال احمد را به مسيري هدايت مي‌كند كه چند سال بعد پاداش شهادت در عمليات محرم را نصيبش مي‌كند. اما ماجراي اين تغيير ناگهاني چيست و احمد از كجا اينگونه متحول مي‌شود؟
 
 

كي مي‌خواهيد به راه راست برگرديد؟

برادر بزرگ‌تر احمد به نام قاسم، قصد ديدار با امام در جماران را داشته ولي چون زادگاهشان بابل بوده، چندان با تهران و خيابان‌هايش آشنا نبود. به همين دليل از احمد كه قبلا ًچند باري به تهران آمده و خيابان‌هايش را به خوبي مي‌شناخته مي‌خواهد كه او را در اين سفر همراهي كند. احمد ابتدا از همراهي برادر سر باز مي‌زند ولي با اصرار برادر با بي‌ميلي راهي تهران مي‌شود. وقتي به جماران مي‌رسند و چشمان احمد به جمال امام مي‌افتد چيزي ته دلش مي‌لرزد. در آن ديدار امام درباره منافقان سخن مي‌گفت و در ميان بياناتش سه بار تأكيد كرد: «پس كي مي‌خواهيد به راه راست برگرديد؟» همين يك جمله و تأكيد كار خودش را مي‌كند و احمد از آن پس به يكي از سربازان وفادار خميني تبديل مي‌شود.

شهيد بعدها درباره اين ديدار گفت: «من احساس كردم هر سه بار اين حرف‌ها را به من مي‌گويد. آن روز نقطه شروع و برگشت من شد.» كلام امام و حتّي نگاه امام تأثير شگرفي در وجود شهيد كاكا گذاشت. پس از بازگشت از بيت امام، احمد همه نوارها، عكس‌ها و ابزاري كه بوي نفاق مي‌داد را در حياط خانه آتش زد و در اولين فرصت به مسجد گلشن رفت و به عضويت كميته انقلاب اسلامي درآمد و بعدها عضوي از سپاه پاسداران شد. شهيد كاكا عقيده داشت آمدنش به سپاه، فقط به خاطر علاقه ويژه امام به سپاه بود. او مي‌خواست در جايي خدمت كند كه از نظر رهبرش بهترين جا باشد. با آغاز جنگ تحميلي رهسپار جبهه شد. آخرين بار براي انجام عمليات محرم به همراه پدرش به جبهه رفت. در اين عمليات مسئوليت جانشين گردان امام محمد باقر(ع) را بر عهده مي‌گيرد و سرانجام در دوازدهم آبان سال 61 در منطقه عين‌خوش بر اثر اصابت تير مستقيم دشمن به قلبش به شهادت مي‌رسد.

خانواده‌اي با دو شهيد و يك اسير

محمود برادر كوچك‌تر شهيد احمد كاكا، هم سال 66 در عمليات كربلاي10 شهيد مي‌شود و يكي ديگر از برادرانش هم به اسارت دشمن درمي‌آيد. پدر خانواده هم در جبهه‌ها پا به پاي پسران مشغول نبرد بود و همه اعضاي اين خانواده سابقه انقلابي و مبارزاتي داشتند. يكي از برادران در خاطره‌اي از محمود مي‌گويد: «وقتي به جبهه مي‌رفتم ايشان كوچك بودند. يك بار جهاد سازندگي اعلام كرده كه به چند نفر نيروي مكانيزه در جبهه احتياج است و بنده با اينكه شغلم همين بود نمي‌‌رفتم. برادر كوچكم اصرار زياد كرد كه من بروم ولي قبول نمي‌كردم. آخرسر به من گفت برادر اگر نمي‌روي نرو ولي بدان به جاي تو منافقي مي‌رود و جاي تو را پر مي‌كند و اگر حادثه‌‌اي بيافريند اين منافق نيست كه كرده بلكه اين تويي كه مي‌توانستي بروي ولي نرفتي و منافق به جايت رفت. مادر شهيدان احمد و محمود كاكا هم روزهاي اعزام كوچك‌ترين پسرش را اينگونه روايت مي‌كند: «وقتي پسرم مي‌خواست به جبهه برود من مخالفت مي‌كردم چون يك برادرش شهيده شده و برادر ديگرش اسير بود. پدرش هم سپاهي بود و هميشه مأموريت مي‌رفت. من تنهاي تنها در منزل بودم و واقعاً برايم سخت بود، اما با اصرار زياد كه جبهه به من احتياج دارد بالاخره راضي‌ام كرد و رفت. بعد از چند وقت ازطرف سپاه آمدند كه شناسنامه محمود را از من خواستند گفتم چه كار داريد گفتند هيچي مي‌خواهيم عوضش كنيم. مي‌گفتند چون شناسنامه‌اش شاهنشاهي است بايد عوض شود. بردند و مهر شهيد محمود كاكا را رويش زدند. بنده كه سواد نداشتم شناسنامه را گرفتم گذاشتم سرجايش. بعد از چند روز ديگر كه اواخر ماه رمضان بود پدرش آمد گفت بايد بروم منطقه عملياتي تا پسرمان را پيدا كنيم. اول گفتم من نمي‌آيم. بالاخره با اصرار فراوان رفتيم ولي او را پيدا نكرديم. آخر سر به ما گفتند كه فرزندتان روي قله‌ها افتاده و نمي‌شود پيكرش را آورد چون در تيررس دشمن است.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار