64 سال پيش در چنين روزهايي، اعضاي گروه فدائيان اسلام با استفاده از هر امكاني كه دراختيار داشتند، در پي آزادي رهبر خويش شهيد سيد مجتبي نواب صفوي از زندان دكتر مصدق بودند. جمع زيادي از اعضاي آن گروه، امروز درميان ما نيستند. با اين همه و به مناسبت سالروز اين رويداد تاريخي، درباره زمينهها و پيامدهاي اين دستگيري، با محمد مهدي عبدخدايي دبيركل جمعيت فدائيان اسلام به گفتوگو نشستهايم كه نتيجه آن را پيش روي داريد.
طبعاً سخن گفتن از تضادهاي درون نهضت ملي ايران، نميتواند از سخن گفتن درباره فضاي عمومي ايران پس از شهريور 20 جدا باشد. به عبارت ديگر اين اختلافات همگي در دامان شرايط پس از عزل و تبعيد رضاخان متولد شد. از ديدگاه شما اين مقطع از تاريخ ايران واجد چه خصوصياتي است؟
بسماللهالرحمنالرحيم. بعد از شهريور 1320، ناگهان فضاي سياسي و اجتماعي باز شد و روحانيون از تبعيد بازگشتند و درهاي زندانها باز شدند. به اعتقاد من در طول تاريخ مبارزات ملت ايران با اشغالگران خارجي تنها نيرويي كه حقيقتاً خالصانه و تا پاي جان مقاومت كرده، روحانيت شيعه بوده است. در اين شرايط، احمد كسروي نخستين جريان انحرافي بود كه در مسير مبارزات ملت ايران انحراف ايجاد كرد و آرمانهاي اسلامي اصيل را دستخوش انحرافات عقيدتي يك آدم عصبي و لجوج كرد. در برابر اين جريان انحرافي فدائيان اسلام و مخصوصاً شخص مرحوم نواب ايستادند. بعد از قرارداد تركمانچاي موقعي كه علامه سيد محمد مجاهد در تبريز عليه روسها فتوا داد، مردم چنان ارادتي به او پيدا كردند كه آب حوضي را كه او در آن وضو گرفته بود به عنوان تبرك برداشتند. پس از شكست در تركمانچاي تنها صداي اعتراضي كه عليه اين شكست بلند شد، از روحانيت بود و روحانيت كالاهاي روسي را تحريم كرد و يك حركت همهجانبه را در كشور پديد آورد. به اعتقاد من قضيه ميرزا علي محمد باب براي ايجاد انحراف در مسير مبارزات ملت ايران و انصراف روحانيون از مسئله اصلي يعني قرارداد تركمانچاي بوده است. پس از شهريور 1320 هم قضيه كسروي شباهت زيادي به حركت علي محمد باب دارد. روحانيت كه به شكلي متحد ميخواهد آثار تخريبي رضاخان در زمينه فرهنگ و سياست را ترميم كند و جامعه را به مسير اسلام بازگرداند، ناگهان با مسئله كسروي كه يك جريان انحرافي است روبهرو ميشود. از اين نقطه اعلام حضور فدائيان اسلام در جامعه آغاز ميشود و تا به قدرت رسيدن دكتر محمدمصدق ادامه مييابد.
بيترديد آنچه موجب جدايي فدائيان اسلام از دكتر مصدق شد، دستگيري شهيد نواب صفوي به فاصله كوتاهي پس از قدرت يافتن جبهه ملي بود. در آغاز بفرماييد كه اين اقدام چطور انجام شد و چه بازتابها و پيامدهايي پيدا كرد؟
مرحوم نواب صفوي در خرداد سال 30 در ميدان ژاله دستگير شد و دولت آقاي مصدق از آن به عنوان يك كار بزرگ ياد كرد! ماجرا از اين قرار است كه دو سال قبل از اين تاريخ، مرحوم نواب براي ايراد سخنراني به ساري ميرود. اين شهر دو مغازه مشروبفروشي داشت. مرحوم نواب به مردم ساري نهيب ميزند كه: مگر شما مسلمان نيستيد؟ غيرتتان كجا رفته است؟ چرا در شهرتان مغازه مشروبفروشي داريد؟ مردم از اين تذكر به هيجان ميآيند و به اين مشروبفروشيها حمله ميكنند و شيشههاي مشروب را ميشكنند. صاحبان اين مغازهها از مرحوم نواب شكايت ميكنند و ايشان هم بهطور غيابي محاكمه و به دو سال حبس محكوم ميشود. دولتهاي قبل از دولت آقاي مصدق جرئت نكردند اين حكم را كه قابل تجديدنظر هم بود، اجرا كنند، ولي آقاي مصدق برخلاف همه قولهايي كه داده بود، دستور ميدهد مرحوم نواب را دستگير و زنداني كنند! مرحوم نواب مدت 20 ماه، يعني تا زماني كه ميانه شاه و دكتر مصدق به هم ميخورد، در زندان بود و در بهمن سال 31 آزاد شد. در تمام مدتي كه مرحوم نواب در زندان بود، دربار تقصير دستگيري وي را متوجه طرفداران دكتر مصدق ميكرد و بالعكس طرفداران دكتر مصدق تقصير را به گردن حاميان مرحوم نواب ميانداختند، اما نكته مسلم اين است كه در اين فاصله، تمام طرفداران آقاي مصدق از زندان آزاد شدند، ولي مرحوم نواب در زندان ماند و ياران او را به كرمان، خرمآباد و بندرعباس تبعيد كردند.
در مورد نحوه دستگيري مرحوم نواب بايد بگويم كه ايشان از محله دولاب به طرف منزل آقاباباجعفري حركت ميكند كه در ميدان ژاله دستگير ميشود. آقاباباجعفري خواهري به نام جهان خانم داشت كه بيمار بود. مرحوم نواب با اين دختر ازدواج كرده و در همان جا هم مخفي شده بود. جهان خانم در سال 32 فوت كرد و در صحن قم دفنش كردند و روي سنگ قبرش مطلبي با اين مضمون نوشتند كه: بيماري او در اثر هجوم حكومت براي دستگيري نواب شدت گرفت و از دنيا رفت! مرحوم آقاباباجعفري از علاقهمندان به فدائيان اسلام بود. در سال 1346 كه ازدواج كردم، نيمي از هزينه عروسي مرا ايشان پرداخت. در سال 42 كه از زندان آزاد شدم، به ديدنم آمد و گفت ميخواهد قسمتي از دارايي خود را به نام من بزند كه قبول نكردم.
دكتر مصدق در توجيه دستگيري نواب صفوي، چه ميگفت؟ انگاره او در اينباره، تاچه حد به حقيقت نزديك بود؟
ايشان بعد از دستگيري مرحوم نواب مصاحبه كرد و گفت: اين دار و دسته ميخواستند مرا بكشند، در حالي كه اصلاً چنين موضوعي در بين نبود. او ميگفت: ميخواستم سوار ماشين شوم كه دو نفر با چادر به من نزديك شدند تا به جانم سوءقصد كنند! بعد هم همين قصه را بهانه كرد و از خانه بيرون نيامد! مدتي بعد هم پيش شاه رفت و شاه به او گفت: ظاهراً عدهاي قشري و متحجر مذهبي قصد جان شما را دارند و با شما مخالف هستند. . . و هفتتيري را به او داد و خواهش كرد دكتر مصدق با آن از خود محافظت كند، در حالي كه آقاي مصدق در سن و سالي نبود كه بتواند با اسلحه از خود دفاع كند. اين كار بيشتر نشانه دادن قدرت به مصدق از طرف شاه است. متأسفانه آقاي دكتر مصدق تقواي سياسي نداشت. مرحوم نواب معتقد بود دكتر فاطمي رابط شاه و مصدق است.
شروع قطع ارتباط فدائيان اسلام با آيتالله كاشاني از چه دورهاي بود؟ دليل اين گروه براي اين فاصله گرفتن چه بود؟
از دوره علاء شروع شد و در دوره مصدق شدت گرفت. روزنامههاي جبهه ملي هر تهمتي را كه ميتوانستند به فدائيان اسلام زدند، در حالي كه مرحوم نواب در تمام دوران مبارزه فقط يك حرف را تكرار ميكرد و آن هم اين بود كه: اختلاف ما با جبهه ملي و آقاي مصدق بر سر آرمان است. مرحوم نواب زماني كه در زندان قصر بود اعلاميهاي داد كه در آن نوشته بود: شيخ احمد بهار و آقاي جلالي ناييني به ملاقاتم آمدند و از من خواستند دست از آرمان اسلامي خود بردارم تا مرا آزاد كنند!مرحوم نواب هم جواب داده بود: اگر آقاي مصدق احكام اسلام را اجرا كند، ما اختلافي نداريم!عدهاي آرمان آقاي مصدق را مليگرايي ميدانند، ولي من ميگويم در آرمانگرايي ملي هم بايد تقوا داشت، در حالي كه آقاي مصدق براي اينكه رقباي خود را از ميدان به در كند، خيلي راحت تهمت ميزد و دروغ ميگفت!
در واقع دكتر مصدق و جبهه ملي به عبارتي فدائيان اسلام را سكوي پرش خود كردند. اينطور نيست؟
همينطور است. دكتر مصدق اعتقادي به ورود مذهبيها و روحانيون به سياست نداشت، بلكه معتقد بود بايد از آنها استفاده كرد و پس از رسيدن به هدف كنارشان گذاشت! فكر و عمل آقاي مصدق و جبهه ملي اين موضوع را نشان ميدهد. آنها با تكيه بر وجاهت مرحوم آيتالله كاشاني و قدرت فدائيان اسلام روي كار آمدند، ولي بعد اهداف خود را دنبال كردند. به همين دليل وقتي اينها سر كار آمدند، با دربار به توافق رسيدند و فدائيان اسلام را منزوي و حتي زنداني كردند. مرحوم نواب در اين مقطع به مرحوم آيتالله كاشاني نوشت كه: شما من و برادرانم را آزاد كنيد و بدانيد تا شما سر كار باشيد، ما كوچكترين مخالفتي نميكنيم و در گوشهاي مينشينيم! به همين دليل وقتي مرحوم نواب صفوي پس از 20 ماه از زندان آزاد ميشود، اعلام ميكند وقتي شرايط به اين صورت است، صرفاً تبليغ ديني ميكنم!
به توافق دكتر مصدق و دربار اشاره كرديد. آيا مصداق و نشانهاي براي تمايل دكتر مصدق به دربار ميتوانيد اقامه كنيد؟
آقاي مصدقالسلطنه يك شاهزاده قاجاري و مردي متمول است. او چگونه ميتواند طرفدار مردم و خواهان ملي شدن نفت باشد؟ در مجلس دوره چهاردهم زماني كه نماينده قوچان، آقاي رحيميان كه جزو جناح چپ مجلس بود، ماده واحدهاي را به مجلس تقديم و اعلام كرد: قرارداد نفتي سال 1932 چون در زمان رضاخان و به صورت فرمايشي تصويب شده بود، بايد ملغي شود، آقاي مصدق با اين نظر مخالفت ميكند و ميگويند: قراردادهاي بينالمللي با توافق طرفين امضا ميشوند، اين قرارداد هم با شركت نفت ايران و انگليس بسته شده است و لذا مجلس نميتواند يكطرفه آن را ملغي كند! حالا چندسال قبل، اين آقاي مصدق طرفدار ملي شدن صنعت نفت ميشود.
تحليلتان از جايگاه مرحوم آيتالله كاشاني و ارتباط ايشان با دكتر مصدق چيست؟ از فرجام اين ارتباط چه تحليلي داريد؟
داشتم به اين نكته ميرسيدم. مرحوم آيت الله كاشاني محبوب و مورد توجه مردم بود، اما مصدق و دار و دستهاش حساب شده و هماهنگ حركت ميكردند. به همين دليل هم بود كه مصدق وقتي سر كار آمد، مرحوم آقاي كاشاني را كنار زد! قبل از آن در واقع سكاندار مبارزه، آيتالله كاشاني و همه حملات به طرف ايشان بود. منزل آيتالله كاشاني مركز مبارزه و آمد و رفت اقشار مختلف بود. ايشان با توده مردم در تماس مستقيم بود و زبانشان را ميفهميد، اما دكتر مصدق يك رجل سياسي ثروتمند بود كه در خيابان كاخ مينشست و با مردم سر و كار نداشت! تا قبل از ترور رزمآرا به دست فدائيان اسلام، دكتر مصدق در ميدان مبارزه، وزني نداشت و تمام بار مبارزات سياسي و اجتماعي به دوش آيتالله كاشاني و فدائيان اسلام بود. همه روزنامهها و مجلهها، از جمله روزنامه «باختر امروز» دكتر فاطمي و روزنامه «شاهد» دكتر بقايي، حرفهاي آيتالله كاشاني را تيتر ميكردند، اما عليالقاعده وقتي كسي قدرت سياسي را در دست ميگيرد، خود به خود سكاندار قضايا ميشود، بهخصوص كه ملي شدن صنعت نفت نمود ملي دارد و يك حركت مذهبي به شمار نميآيد. به همين دليل اداره و رهبري آن در شأن يك چهره سياسي است و نه يك چهره روحاني! در مردم اين باور جا افتاده بود كه حركت سياسي نميتواند رنگ و نشان ديني داشته باشد و لذا پس از ترور رزمآرا، بيشتر دكتر مصدق مطرح ميشود، در حالي كه پيش از آن بيشتر آيتالله كاشاني و فدائيان اسلام بودند كه ميدانداري ميكردند.
تحليلتان به عنوان يك مبارز قديمي و فردي مسلط به رويدادهاي تاريخ معاصر، از شخصيت مرحوم آيتالله كاشاني چيست؟ كارنامه ايشان در دوران نهضت ملي را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
شخصيت ايشان ابعاد مختلفي دارد و هر فرد و گروهي بر اساس مباني فكري خود درباره ايشان نظر ميدهد. جبهه مليها كه از تقواي سياسي بيبهره بودند، وقتي به هدف خود رسيدند، اتهامات ناروايي به ايشان زدند. تودهايها هم كه اساساً با ايشان مخالف بودند و از هيچ تهمت و افترايي فروگذار نكردند. فدائيان اسلام معتقد بودند ميتوان و بايد احكام اسلام را اجرا كرد. مرحوم آقاي كاشاني اولويت را به خلع يد انگليسيها از صنعت نفت كه شاهرگ اقتصادي كشور بود، ميداد و معتقد بود تا وقتي دست آنها از نفت قطع نشود، اصلاح امور اجتماعي ناممكن يا دست كم بسيار دشوار است. ايشان معتقد به شيوه پارلمانتاريستي بود و ميگفت: بايد حكومت را از طريق پارلمان به دست آورد! اين همان روشي بود كه دكتر مصدق را در رأس قضايا قرار داد. در هر حال، سابقه مبارزات ايشان به جواني برميگشت كه در آن دوران در عراق تفنگ به دوش گرفت و با انگليسيها جنگيد، اما شرايط دهه 30 ايران با سال 1921، يعني جنگ عراق و انگليس بسيار متفاوت بود. در نهضت نفت تمركز اصلي آيتالله كاشاني ملي شدن نفت بود و براي رسيدن به اين هدف همكاري همه افراد و گروهها را ميپذيرفت و ميشود گفت در اين دوره تا حدودي گرايشهاي روشنفكري پيدا كرده بود.
دليلي هم براي اين تحليل خود داريد؟
در اين باره خاطرهاي را نقل ميكنم. در سال 1329 پدرم از مشهد به تهران آمد و آيتالله كاشاني در منزل حاج علياكبر تبديلي به ديدن ايشان رفت. آيتالله كاشاني به پدرم گفت:«آذريها در اطراف ما نيستند، چرا آنها را پيش ما نميآوريد؟» شبي كه پدرم ميخواست بازديد آيتالله كاشاني را پس بدهد، چند تن از تجار تبريزي را كه از علاقهمندانش بودند، با خود به ديدن آقاي كاشاني برد و گفت: «اين آقايان تجار آذري هستند و به شما ارادت دارند!» در همين موقع دكتر بقايي با فكل و كراوات وارد شد و آيتالله كاشاني بسيار از او تجليل كرد و او را كنار خود نشاند و بسيار تفقد كرد. پدرم ميگفت: همان شب به آيتالله كاشاني گفتم: «اين آقايان روشنفكري كه در اطراف شما هستند، در روز سختي نخواهند بود، به درد ما، روحانيون و همين مردم كوچه و بازار ميخورند! اين روشنفكران روز روزش كه برسد شما را تنها خواهند گذاشت.» بعدها ديديم همين آقايان روشنفكر و مليگرا كه در نهضت ملي اطراف آيتالله كاشاني را گرفته بودند، چطور به آدمي كه براي جنگ با انگليسيها تفنگ به دوش گرفته بود، مارك انگليسي بودن زدند. مرحوم آيتالله كاشاني ابداً وابسته به دربار نبود، ولي با خود شاه هم مخالفتي نداشت! حتي زماني هم كه علاء سر كار آمد، نظرش مساعد بود. علاء در مجلس ترحيم پسر آقاي كاشاني شركت كرد. حتي موقعي كه قرار شد علاء زده شود، مرحوم نواب در جمع گفت: علاء از دوستان آقاي كاشاني است و در ختم پسر او شركت كرده است. مراقب اين قضيه باشيد.
بعد از قضيه 28 مرداد آيتالله كاشاني به مشهد آمد و علما به ديدن ايشان رفتند. پدرم كه ميخواست برود به من گفت: همراه من بيا. گفتم: اگر بيايم با ايشان بحثم ميشود و اين درست نيست، بنابراين پدرم با برادرم دكتر هادي عبدخدايي رفت. اتفاقاً در آنجا بحث پيش ميآيد و بحث را هم مرحوم آقا ميرزا محمدحسن شيرازي شروع ميكند. آقاي كاشاني گلايه ميكند كه در جريان نهضت ملي و آن وقتي كه من رئيس مجلس بودم، روحانيون از من حمايت نكردند. پدرم هم پاسخ ميدهد: شما هم دنبال دكترها و دانشگاهيها رفتيد و به روحانيون اعتنا نكرديد. برادرم ميگويد: «قبول كنيد كه اعتنا نكرديد!» آيتالله كاشاني از پدرم ميپرسد: «اين كيست؟» و پدرم ميگويد: «هادي عبدخدايي» مرحوم كاشاني ميگويد: «اين هم مثل برادرش ديوانه است!» يادم هست پس از 28 مرداد، ما در مشهد با طرفداران مرحوم آقاي كاشاني، از قبيل حسن اردكاني و غلامرضا گلكار كه طرفدار شاه بودند، هميشه بحث و برخورد داشتيم.
انحراف در نهضت نفت را چگونه تحليل ميكنيد؟ پايه اين معضل چگونه گذارده و اندك اندك برآن مزيد شد؟ اين انحراف چگونه رشد كرد؟
به نظر من قضيه نفت در مقايسه با اصل جريان آرمانخواهي و قيام ملي مردم، يك موضوع فرعي است. در قضيه نفت رقابتي بين امريكا و انگليس نيست، بلكه امريكا جاي انگليس را در ايران ميگيرد. در جريان نفت اگر امريكا و انگليس با هم به توافق نميرسيدند و هماهنگ عمل نميكردند، هم امريكا و هم انگليس ضرر ميكردند، بنابراين با هم اختلافي ندارند، بلكه كاملاً موافقند. انگليسيها خيلي خوب ميدانستند ملت ايران از استعمار انگليس خسته ميشود و به زودي شعار ملي شدن نفت را سر خواهد داد، مخصوصاً كه در آن روزها سوسياليستها در بين روشنفكران سراسر دنيا، پايگاه و جايگاه خاصي داشتند و انگليسيها از اين واهمه داشتند كه نكند كمونيستها دنيا را بگيرند! به همين دليل هم ديديم انگليسيها بعد از 28 مرداد عملاً با كنسرسيوم مخالفت نكردند. خيليها علي اميني را امريكايي ميدانند، ولي به نظر من انگليسي بود و در اينجا يك خوشخدمتي حسابي به انگليسيها كرد و در اثر اقدامات او بود كه 54 درصد نفت در كنترل كامل انگليسيها قرار گرفت. كساني كه واقعيتهاي اقتصادي دنيا را نميدانستند، تصور ميكردند امريكا و انگليس با هم تضاد دارند، در حالي كه اينطور نبود. امريكا به عنوان قدرت پيروز جنگ جهاني داشت در عرصه سياست بينالملل خودي نشان ميداد، در حالي كه انگليس يك كشور ورشكسته بود. در اين اوضاع و احوال در داخل كشور ما هم شعور سياسي ملي تعريفي نداشت. احزاب مختلفي سر بر آوردند كه آشكارا با سفارتخانهها در تماس بودند و به اين موضوع افتخار هم ميكردند. رجال سياسي عمدتاً آدمهاي آگاهي نبودند، از مسائل بينالمللي و شيوههاي نفوذ و دخالت كشورهاي استعمارگر خبر نداشتند و زحمت مطالعه هم به خود نميدادند. مليگراها ابداً فكرش را هم نميكردند كه حاكميت ملي نميتواند با اوضاع منطقه و جهان بيارتباط باشد و متوجه تغييرات بزرگي كه در دنيا روي داده بود، نبودند.
از جمله پيدايش كشوري به نام اسرائيل در قلب خاورميانه؟
دقيقاً. ابداً متوجه نبودند چرا غرب اسرائيل را در اين منطقه حساس به وجود آورده و در پي دستيابي به چه اهدافي است. اين بنگوريون، نخستوزير اسرائيل نبود كه طرح اشغال سرزمينهاي فلسطين را داد، بلكه اين نقشه غرب بود كه به دست بنگورين اجرا ميشد. مليگرايان ما دم از حاكميت ملي ميزدند، اما نه منطقه را ميشناختند و نه جهان را و فرق استعمار جغرافيايي و اقتصادي را نميفهميدند.
ريشه مخالفت شما با دكتر مصدق آن هم در سنين نوجواني چه بود؟ تحت تأثير چه عواملي اقدامي مانند ترور دكتر فاطمي را انجام داديد؟
من يك بچه مسلمان سنتي و به قول روشنفكرها يك مذهبي قشري بودم و دينم را از قرآن و نهجالبلاغه ميگرفتم. ميديدم در كشور بيحجابي، مشروبفروشي و تظاهر به فسق و فجور هست و كسي به احكام اسلامي عمل نميكند و آرزو داشتم در كشور حكومت اسلامي به وجود بيايد. خيليها ميگويند آقاي مصدق در گروه آدميت از لژهاي ماسوني در ايران بود. دليل و سندي براي اثبات اين اتهام ندارم. آن روزها هم نوجواني بيش نبودم و فراماسونري و طرح مارشال در اروپا و پيمان ناتو و اصل چهار ترومن و پيمان سيتو را نميفهميدم كه با درك آنها با آقاي مصدق مخالف باشم. مخالفتم با ايشان صرفاً ريشه در نگاه مذهبيام داشت، نگاهي كه شايد تا حد زيادي مرا از ديگران جدا كرده بود. الان كه نزديك به نيم قرن از آن موقع ميگذرد، ميبينم كه مرحوم نواب صفوي به عنوان يك اصولگراي مذهبي، راه بسيار درستي را انتخاب كرده بود. علتش هم اين بود كه او بر اساس معيارهاي اسلامي قضاوت ميكرد، در نتيجه ضريب خطاي او پايين ميآمد و خطاي فاحشي در تحليل و نگاه نداشت. نميدانم آيا او بينش سياسي داشت يا نداشت، اما تجربه ثابت كرد كه راه را درست تشخيص داده بود. انسان در تحولات زمان به كنه بسياري از مسائل پي ميبرد. امروز است كه متوجه ميشوم آقاي مصدق با اينكه دكتراي حقوق داشت، اما شرايط اقتصادي، سياسي و ژئوپلتيك منطقه و كشورهاي ديگر را درك نميكرد و به همين دليل معتقد بود جنگ اعراب و اسرائيل به خودشان مربوط است و ربطي به ايران ندارد، به همين دليل متوجه نميشد چرا مرحوم نواب از مجاهدان فلسطيني دفاع ميكند و نسبت به اسرائيل موضع خصمانه دارد. نواب در سال 1327 براي حمايت از فلسطينيها و جنگ با اسرائيليها از جوانان تهراني ثبتنام كرد و حدود 5 هزار جوان نام نوشتند. اين دو نگاه و دو شيوه كاملاً متفاوت به دنياست.
گروهي از پژوهشگران تاريخ معاصر بر اين باورند كه انگارهها و سياستهاي غلط دكتر مصدق نهضت ملي را به شكست كشاند. ظاهراً شما نيز در زمره اين عده هستيد. مباني اين تحليل شما چيست؟
گذشته از سياست خارجي، سياستهاي اقتصادي دكتر مصدق هم پر از اشتباهات فاحش بود. در همان زمان مرحوم نواب صفوي اعلاميه داد و در آن مطرح كرد: ما متأسفيم كه دروازههاي كشورمان به روي كالاهاي خارجي باز و كارگران ما بيكار شدهاند! او در اين اعلاميه از مردم خواست از مصرف كالاهاي خارجي خودداري كنند. مصدق متوجه نبود استعمار جغرافيايي جاي خود را به استعمار اقتصادي و فرهنگي داده است. مرحوم نواب اعلاميه ميداد: اي روسيه استعمارگر، اي انگلستان استعمارگر،اي امريكاي استعمارگر از اين مملكت برويد و مصدق با اتخاذ سياست موازنه منفي تصور ميكرد ميتواند با دست امريكاييها، انگليسيها را از ايران بيرون كند! او همين اشتباه را با باز گذاشتن دست تودهايها انجام داد تا به خيال خودش از تضاد منافع امريكا و روسيه در ايران در جهت اهداف خودش استفاده كند، در حالي كه نتيجه برعكس شد. مرحوم نواب دائماً هشدار ميداد اگر امروز دست امريكاييها را در اين كشور باز بگذاريم، فردا بايد هزاران شهيد بدهيم تا آنها را بيرون كنيم. ما انگليسيها را بيرون نميكنيم كه امريكاييها جايشان بيايند، اما درسخواندههايي مثل دكتر مصدق، مجذوب امريكا بودند. يادم هست در آن سالها مقدار زيادي كاپشن و اوركت مستعمل امريكايي از لبنان و ديگر كشورهايي كه امريكا در آنجاها پايگاه داشت، وارد كشور ميشد. دكتر صديقي، وزير كشاورزي مصدق با ليوارن، مديركل كشاورزي امريكا براي بازسازي كشاورزي ايران برنامهريزي كردند تا مرغ و دام و طيور امريكايي جايگزين محصول داخلي شود و گوسفند مرينوس، جاي گوسفند ايراني را بگيرد و پشم اين گوسفندها به امريكا برگردد و كارخانههاي پارچهبافي آنها رونق بگيرند و ما از هر نظر به امريكا وابسته شويم. رجال سياسي ما به دليل بياطلاعي از علم اقتصاد و سياست و امور نظامي به غرب تمايل داشتند و تصور ميكردند با ورود مظاهر غربي ميتوانند كشور را رشد بدهند. آنها را به خيانت متهم نميكنم، اما دچار اشتباهات فاحشي شدند كه كشور را گرفتار اقتصاد بيمارگونهاي كرد كه هنوز هم از آثار آن رهايي پيدا نكردهايم.