ياد آن روزها به خير واقعاً... ياد باباي پير مدرسه، ياد آبنباتهايش با طعم هندوانه، سر صف ايستادنها با قامتهاي كج و كوله، ورزش صبحگاهي با چشمهاي نيمهباز! سرسره بازي در راهروهاي مدرسه و دست به سينهشدنهاي ناگهاني وقت سر رسيدن معلمها... . اين روزها شايد خيليهايمان وقتي پشت چراغ قرمز درون ماشين نشستهايم و رد شدن بچهدبستانيهاي متفاوت با روزگار محصل بودن خودمان را ميبينيم، وقت برگشتن از سر كار در مترو و اتوبوس همهمه و خندهها و دويدنهاي ناشيانهشان را به اينور و آنور ميبينيم؛ حتماً چند لحظهاي در امواج فكر آن روزهاي مهربان فرو ميرويم... اما چرا مهر كودكي ما اين روزها براي كودكمان تكرار نميشود؟
دلمان غنج ميرود فقط براي يك لحظه بچگي كردن در همان روزهاي دور... براي حتي دغدغههاي آن روزهايمان كه نهايت عظمتش، گم شدن پاككن، تراش و مدادرنگيهاي نورچشميمان بود... .
بچههاي ديروز صفاي آن روزها را هنوز هم بو ميكشند... هنوزم ته دلشان پر ميشود از ذوق و اضطراب تكرار روزهاي خوش مدرسه و مشق شب نوشتنهاي هول هولكي...
خريد مدرسه هم جزو جذابيتهاي عجيب آخر شهريور بود كه هميشه با بوي مهر همراه ميشد.
حسرت دفترهاي فانتزي تازه به بازار آمده و بوي خوش و آشناي كاغذ كاهي! حس خوب به لباسهاي فرمي كه هميشه به تنمان زار ميزد هم داستاني بود براي خودش! بالا و پايين پريدن دخترهاي كمي بزرگتر و حواس جمعتر براي پيدا كردن راهي كه شايد بتوانند مانتوي اندازهتري را نصيب خود كنند، در نوع خودش شجاعت زيادي را ميطلبيد! هر كسي در اين روزها چيزهاي خاص ذهن و خاطرات خودش را مرور ميكند و گاهي از مرور آنها زير لبي ميخندد و گاهي هم شايد بغض... هرچند اين روزها؛ خيلي از آن تجربهها و حسهاي خاص آن روزها معني آنچناني براي بچههاي امروزي ندارد، اما همچنان اتفاقات شيريني را حداقل براي ما دهه شصتيها تداعي ميكند. كاش ميشد طعم آن روزها را براي بچههاي امروز زنده كرد!