کد خبر: 738148
تاریخ انتشار: ۱۶ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۴:۵۵
گفت و گوي «جوان» با همسر و برادر دانشجوي شهيد مدافع حرم احمد حياري
عقيله بني‌هاشم بار ديگر نظر به اهالي جنوب انداخته و مدافعي ديگر از خطه عشاير دلاور عرب را انتخاب كرده است.
صغري خيل‌فرهنگ

شهيد احمد حياري يكي از فرزندان عرب عشاير كه دوم شهريور امسال در دفاع از حرم حضرت زينب(س) در سوريه به شهادت رسيد، يكي از همين عشاير عرب غيور كشورمان است كه تصاوير صندلي خالي‌اش در امتحانات دانشگاه دل همه‌مان را به درد آورد. در حالي به سراغ خانواده شهيد مدافع حرم رفتيم كه چند روزي بيشتر از تشييع و به خاكسپاري شهيد حياري نگذشته بود. خانواده شهيد هم با وجود تازگي داغ عزيزشان همراهي‌مان كردند و آن چه پيش رو داريد ماحصل همكلامي‌مان با مريم نيسي همسر و عبدالزهرا حياري برادر شهيد است.

مريم نيسي همسر شهيد كه دو ماه ديگر فرزند دوم خود و شهيد حياري را به دنيا مي‌آورد. با تبريك شهادت همسرش، روايتش را آغاز مي‌كند.

اهل ماندن نبود

من مريم نيسي متولد 1366 هستم. احمد پسر خاله مادرم بود و متولد 16 بهمن 1360 و آشنايي ما از طريق خانواده‌ها صورت گرفت. مراسم ازدواج‌مان را بسيار ساده و سنتي در 12 مرداد ماه 1388 برگزار كرديم. احمد زماني كه به خواستگاري من آمد از نبودن‌هايش برايم بسيار گفت. از شهادت و شهدا برايم گفت. گفت كه مرگ با شهادت را مي‌پسندند. اينگونه بود كه متوجه شدم او اهل ماندن نيست.

از لحاظ روحي او را خوب مي‌شناختم. زماني كه عزم رفتن كرد به مادر شوهرم گفتم احمد كسي نيست كه كنار بايستد و خودش را سرگرم كارهاي جانبي كند. شجاعت و دلاوري‌اش را مي‌شناختم و مطمئن بودم كه او خودش را به جبهه نبرد مي‌رساند و شايد ديگر باز‌نگردد. هفت روزي از رفتنش مي‌گذشت و دل در دل نداشتم. گويي 70سال برايم گذشته بود. دلهره داشتم. رفتن همسرم به جمع مدافعان حرم، با باقي نبودن‌هايش تفاوت داشت.

هنوز سر مزار شهيدم نرفته‌ام

احمد عاشق ولايت فقيه بود. برخي از دوستانش براي دفاع از حرم رفته بودند و او هم قصد رفتن داشت. با من خيلي حرف زد و من را از مسيري كه قرار بود برود آگاه كرد. از اعتقاداتش برايم گفت كه: «حفظ انقلاب بستگي دارد به حفظ اسلام. حب اهل بيت مرز نمي‌شناسد. اگر ما براي دفاع از آل‌الله نرويم نمي‌شود اسم‌مان را مسلمان بگذاريم.»

من هم راضي شدم. امروز كه خبر شهادتش به گوش دوستان و اطرافيانم رسيد خيلي‌ها به من مي‌گويند: چرا اجازه رفتن به او دادي؟ امروز از من مي‌پرسند كه الان راضي هستي و من مي‌گويم: بله راضي هستم.

اما فقط مي‌خواهم خدا به من صبر بدهد. احمد خيلي خوب بود. حيف بود كه به مرگ طبيعي بميرد. از شهادتش و از اينكه به خواسته دروني‌اش رسيد، خوشحالم.

نمي‌خواستم شرايط من و زندگي پا‌گيرش كند. دخترمان فاطمه سه سال دارد و دختر دوممان هم دو ماه ديگر به دنيا مي‌آيد. مي‌آيد در حالي كه پدرش را نخواهد ديد. احمد وقت رفتن به من گفت مراقب خودت و دخترها باش. هنوز هم به دخترم فاطمه نگفته‌ام كه پدرش شهيد شده، گفتم سفر است و بازمي‌گردد. خودم هم هنوز سر مزار شهيد نرفته‌ام... احمد روي تربيت بچه‌ها خيلي حساس بود. نام اولي را خودش انتخاب كردو نام فرزند دوم را هم به من سپرد كه انتخاب كنم.

اسباب‌كشي به خانه آخرت

از زماني كه ازدواج كرديم يعني سال 1388 تا امروز در كنار خانواده شوهرم زندگي كردم. با آمدن فرزند دوم مي‌خواستيم مستقل شويم. يك اتاق داشتيم و با يك بچه و نوزاد توي راهي كه داشتيم، زندگي كمي سخت مي‌شد. بنابراين مي‌خواستيم خانه‌مان را عوض كنيم. احمد همه كارها را انجام داد. همه وام‌ها و حساب‌ها را تسويه كرد. همه وسايل من را آماده كرد. همه وسايل خانه را شست و تميز كرد. حتي براي فرزندمان كه هنوز به دنيا نيامده همه چيز حتي پوشك را هم خريد. قرار بود اول يا دوم شهريورماه به خانه جديدمان برويم كه خبر شهادتش را در همان روز براي‌مان آوردند. احمد قبل از رفتن به من گفت معلوم نيست كه من به خانه جديد بروم. او مي‌دانست كه اين رفتن را بازگشتي نيست اما من متوجه نشدم. نمي‌دانستم اولين اعزامش آخرين اعزام او خواهد بود. او به خانه آخرت اسباب‌كشي كرد و رفت.

احمد بايد برود

فقط اين را بايد بگويم تنها عاملي كه باعث شد احمد به فيض شهادت نائل شود، در مرحله اول احترام خاصي بود كه به مادرش مي‌گذاشت و بعد هم به خانواده. در مقابل مادرش خاك مي‌شد! نسبت به من هم خيلي مهربان و خوب بود. خيلي از او راضي هستم.

ابتدا مادرشان راضي نبودند، دلتنگي و وابستگي مادرانه بود و مسائلي از اين دست، اما احمد چند مرحله با مادر صحبت كردند ايشان هم راضي شدند. باورم نمي‌شد زماني كه احمد مي‌خواست برود نمي‌دانم چه اتفاقي افتاده بود كه مادرش مي‌گفت: او را مي‌خواهند، احمد بايد برود ما نمي‌توانيم كاري كنيم.

همسرم در بخشي از وصيت‌نامه‌اش نوشت: دوست دارم براي تشييع پيكر من هزينه زيادي نشود و مختصر برگزار شود و باقي هزينه‌ها در رفع احتياح نيازمندان صرف شود. اگر پيكرم دست تكفيري‌ها ماند، نمي‌خواهم براي بازگرداندن پيكر من نظام هزينه‌اي بدهد. در اينجا و از طريق روزنامه «جوان» مي‌خواهم از مردم عزيز شوش و شهرهاي اطراف براي حضور در تشييع پيكر شهيد تشكر و قدرداني كنم. مردمي كه عاشقانه به استقبال شهيد آمدند و شهيد را فرزند خود دانستند.

عبدالزهرا حياري برادر شهيد

ما پنج برادر و سه خواهر بوديم. احمد فرزند پنجم خانواده ما بود كه به فيض شهادت نائل آمد. پدرم كارگر ساده شركت نيشكر در شهر شوش بودند. زندگي آرام و ساده‌اي داشتند و تمام تلاش‌شان اين بود كه براي امرار معاش خانواده رزق حلال را به خانه بياورند. ما جزو استان خوزستان بوديم. از عرب‌هاي اصيل شهرستان شوش. سن و سال ما به جنگ و جبهه نمي‌رسيد. اگر چه خودمان در جنگ نبوديم اما همجوار جنگ و جهاد بوديم و با صداي توپ و تانك روزها و شب‌هاي‌مان را مي‌گذرانديم و سهم ما هم خرابي‌ها و ويراني‌هايي بود كه چون ديگر شهر‌هاي جنگ‌زده نصيبمان مي‌شد.

ستون خانواده حياري‌ها

يكي از برترين ويژگي‌هايي كه مي‌توانم از احمد برادرم برايتان بگويم همان اهميتي بود كه ايشان براي خانواده قائل بودند. توجه‌اي كه شهيد به مادر و پدر، خواهر و برادرها و همسر و فرزندان خود داشتند همواره مورد توجه ما بود. او خانواده‌دوست بود. احمد مرجعي براي خانواده‌مان بود و از احترام بالايي در خانواده برخوردار بود. حتي برادرهاي بزرگ خانواده براي انجام امور با احمد مشورت مي‌كردند و ستون خانواده حياري‌ها بود. صله رحم داشت و در اندك فرصت پيش آمده به خانواده و بستگان سركشي مي‌كرد. كارهايي كه به ايشان محول مي‌شد در محيط كار در نهايت دقت و توجه به انجام مي‌رساند. احمد يك نيروي فعال بسيجي بود كه در پايگاه و مسجد فعاليت فراواني در عرصه فرهنگي و رزمي داشت. دوره‌هاي آموزشي براي نيروهاي بسيجي برگزار مي‌كرد. انضباط كاري برايشان مهم بود. توجه زيادي به بيت‌المال داشت و در اموري كه به ايشان مربوط مي‌شد تلاش مي‌كرد تا حقي ناحق نشود و حق الناسي برگردنش نيفتد. تا آنجا كه مي‌توانست همه امور را خودش انجام مي‌داد و به ديگران محول نمي‌كرد.

روضه‌هاي مادرانه بر پيكر شهيد

زماني كه مادر و خواهرهايم براي ديدن پيكر شهيد به سردخانه مي‌رفتند همراهي‌شان كردم كه در آخرين لحظات ديدار كنارشان باشم و مراقب مادر كه نكند خداي نكرده اتفاقي برايش رخ دهد. همه تصورم اين بود كه مادر چطور مي‌خواهد با اين صحنه روبه‌رو شود. مادر است و هزار و يك بي‌تابي و بيقراري... زماني كه به سردخانه رسيديم در را كه باز كردند و پيكر احمد را آوردند خواهرهايم شروع به گريه و بي‌تابي كردند. اما مادرم جلوي در ايستاد و خطاب به خواهر‌هاي شهيد گفت كه بهتر است همين الان برگرديد، اگر قرار است اينگونه با برادرتان وداع داشته باشيد! چرا گريه و زاري مي‌كنيد؟ احمد شهيد است و بايد با افتخار و عزت سرمان ر ا بالا بگيريم و شهيد را تشييع كنيم. بر پيكر شهيد گريه معنايي ندارد.

همه چيز بر عكس شده و بود من مات همه ابهت و صبر مادرانه او مانده بودم. ما رفته بوديم كه مراقب مادر باشيم اما حالا اين مادر بود كه ما را آرام مي‌كرد و به ما دلداري مي‌داد. فضا آرام شد و خانواده چهره برادر را ديدند. مادر عرب‌زبان هستند و با همان زبان عربي خطاب به احمد مي‌گفت: تو ما را سربلند كردي و عزت و افتخار برايمان آوردي... روضه عربي خواندند و همه اطرافيان با روضه‌هاي مادرانه‌اش بي‌تاب شده بودند.

انقلابي كه بايد جهاني شود

من اعتقاد دارم كه همه چرايي رفتن احمد براي دفاع از حرمين شريفين چون رازي در دلش ماند. احمد معتقد واقعي نظام و ولايت فقيه بود. همواره هم مي‌گفت اين انقلاب بايد جهاني شود. ما بايد برويم و دفاع كنيم و ارزش‌هاي معنوي خود و اسلام ناب محمدي و تصوير واقعي و درست اسلام ر ا به همه نشان دهيم. مكرراً احمد اين مسائل را آشكارا در ميان جمع بسيجيان و دوستان خود مطرح مي‌كردند و اعتقاد عجيبي به سيده حضرت زينب (س)‌داشتند و همواره چون شهداي ديگر از مكتب اهل بيت دفاع مي‌كردند و درنهايت هم در اين مسير گام برداشتند. حرم حضرت زينب (س)‌ مورد تهديد تكفيري‌ها بود و اين براي جزم كردن عزم احمد كافي بود. مدت دو سال در تلاش بود تا خود را به سوريه برساند و امانتدار بانوي دو عالم شود كه به لطف خدا خودش را رساند و به آرزويش رسيد.

شهادت در لازقيه

برادرم 20مرداد در سوريه بود و در نهايت در دوشنبه دوم شهريور ماه در لازقيه مجروح شد و بعد از چند ساعت به فيض عظيم شهادت رسيد. هيچ كدام از اعضاي خانواده با احمد خداحافظي نكردند. به ايشان اطلاع داده شد كه بايد اعزام شود و ايشان هم خيلي سريع راهي شده بود حتي مادر در منزل نبودند كه با هم وداع داشته باشند. بعد از اينكه به سوريه رسيد تماس گرفت و تلفني از همه خانواده حلاليت طلبيد. در اصل بايد ما از ايشان حلاليت مي‌طلبيديم كه ندانستيم به اين زودي او از بين ما خواهد رفت.

صندلي خالي احمد

برادرم احمد حياري براي دانشگاه خيلي زحمت كشيد اما به آخرين جلسه امتحانش نرسيد. ترم تابستاني برداشت كه خيلي زود درسش را تمام كند. يك ترم هم بيشتر نمانده بود تا مدركش را بگيرد. او به ترم آخر نرسيد اما در امتحان الهي شركت كرد و به لطف خدا پذيرفته شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار