کد خبر: 736504
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۵:۱۲
گفت‌وگوي «جوان» با خانواده شهيد سيدميرزا نادري، شهيد بصير روستاي قلعه‌خان بجنورد
زينب نادري مادر شهيد سيدميرزا نادري است. پيرزني كم‌سواد اهل روستاي قلعه‌خان بجنورد كه 32 سالي مي‌شود هر روز با يادگاري‌هاي فرزند شهيدش زندگي مي‌كند.
عليرضا محمدي

با زينب خانم از طريق روابط عمومي اداره كل حفظ آثار استان خراسان شمالي آشنا شديم. روز قبل از تماس ما، زينب خانم به حفظ آثار رفته بود تا تعدادي از يادگاري‌هاي فرزندش را براي مدت كوتاهي به امانت بدهد و قول گرفته بود براي اينكه نام فرزند شهيدش بعد از سال‌ها دوباره مطرح شود، اقدامي برايش انجام دهند. روز بعد هم كه ما بي‌خبر با حفظ آثار خراسان شمالي تماس گرفتيم و خواسته اين مادر شهيد اجابت شد.

كمي بعد خطوط تلفن ما را با صداي پيرزني كم‌سواد همراه كرد كه لهجه محلي و حزن صدايش ديوار زمان را مي‌شكست و دوران دفاع مقدس را تداعي مي‌كرد. براي زينب خانم جنگ هنوز تمام نشده بود. گويي با وجود دفن پيكر شهيدش در 32 سال قبل، او هنوز منتظر بازگشت ميرزاست و اين انتظار به خوبي در سخنانش احساس مي‌شد. زينب خانم آن اطلاعاتي را كه بايد از يك شهيد مثل تاريخ تولد و مواردي از اين دست بدهد، در خاطر نداشت. نه آنكه مشكل حافظه داشته باشد، كمي سواد و سادگي كه غالباً از پيرزن‌هاي روستايي سراغ داريم باعث شده بود يادش نيايد اولين فرزندش را چه سالي به دنيا آورده است. اما همين قدر مي‌دانست كه «ميرزا خودش را براي انقلاب كشته بود. براي تبليغات جبهه در روستاهاي اطراف بارها از ضد انقلاب كتك خورد و دست‌بردار نبود.» زينب خانم شايد سواد زيادي نداشت، اما معرفت را خوب بلد بود و مردانگي‌ را هم به پسر شهيدش خوب ياد ‌داده بود. سيد ميرزا ياد گرفته بود شرف و آزادگي يعني چه و براي مردانه مردن بايد مردانه زندگي كند.

مادر شهيد نادري از مداحي‌ها و شبيه‌خواني‌هايي گفت كه سيد ميرزا به همراه دوستانش و براي حمايت از نهضت اسلامي امام خميني در بجنورد و ساير شهرها و روستاهاي اطرافشان برگزار مي‌كردند. گويي يكجور روش غيرمستقيم براي آگاه كردن مردم ابداع كرده بودند و با همين شيوه فرهنگي، نمايش‌هايي را در شبيه‌خواني اجرا مي‌كردند كه در ضديت با رژيم طاغوت بود و در حمايت از انقلاب اسلامي. بعد از پيروزي انقلاب هم كه به گفته زينب خانم، ميرزا خودش را كشته بود براي حفظ اين انقلاب و چون جنگ سخت دشمن اول خود را نشان داد، زود به آموزش نظامي پرداخت و آموخته‌هايش را هم به ساير جوانان و نوجوانان هم ولايتي ياد مي‌داد.

مادر شهيد اين را هم گفت كه نوارهاي مداحي و شبيه‌خواني فرزندش را در كنار ساير يادگاري‌هايش همچنان نگه داشته است: «چهار سوي خانه‌ عكس شهيدم است و تصوير داماد شهيدمان حسن شاه‌محمدي. هر روز لباس و نوار و نوشته‌ها و ساك جبهه و هرچيزي كه سيد ميرزا داشت را دور خودم جمع مي‌‌كنم و نگاهشان مي‌كنم. از ديروز كه بعضي وسايلش را به حفظ آثار دادم دلم دارد مي‌تركد. مي‌گويم زود بياورنش تا دق نكرده‌ام!»

‌اعتصاب غذا براي جبهه رفتن

زينب خانم شايد پير شده باشد، اما هنوز فرزندش را مثل روز اولي كه دنيا آمد دوست دارد. اين را از لرزش صدايش وقتي كه داشت خاطره جبهه رفتنش را تعريف مي‌كرد به خوبي مي‌شد فهميد: «وقتي ميرزا مي‌خواست جبهه برود، مخالفت كردم. گفتم تو داري آموزش نظامي مي‌دهي. ديگر چرا خودت به جبهه مي‌روي؟ فهميد اجازه نخواهم داد و پيش پدرش رفت. مرحوم همسرم هم گفت من از طرف خودم رضايت مي‌دهم اما رضايت مادرت شرط است. اينطور شد كه ميرزا دو روز تمام لب به غذا نزد. خب من هم مادرم نتوانستم ناراحتي‌اش را تحمل كنم و گفتم به شرطي قبول مي‌كنم كه استخاره بگيريم. اما خودت نبايد بگيري. مي‌برم پيش كسي كه استخاره‌اش مقبول‌تر باشد. بردم پيش يكي از آشنايانمان در روستا و خوب آمد. پيش خودم گفتم حالا كه خدا راضي است. چرا من كه بنده خدا هستم راضي نباشم.» سيد ميرزا بعد از استخاره‌اي كه مادر مي‌گيرد راهي جبهه مي‌شود و مجروح برمي‌گردد: «بار اول بسيجي رفته بود، اما مجروح برگشت. تركش به فكش خورده و از سمت ديگر خارج شده بود. چند تا از دوستان پسرم هم شهيد شده بودند. فكر كردم شايد ديگر به جبهه نرود اما اين بار استخدام سپاه شد و به عنوان پاسدار به جبهه بازگشت.»

2 شهيد همراه هم

شهيد حسن شاه‌محمدي شوهرخواهر شهيد سيد ميرزا نادري همراه و همقدم او در جبهه‌ بود. اين دو در عمليات خيبر با هم شركت كردند. خاك زخمي هور مدت‌ها بود كه انتظار ميرزا را مي‌كشيد تا با نوشيدن خونش «كربلا» شود! سيد ميرزا 24/12/62 در عمليات خيبر عاشورايي شد:«جمعه قبل از آخرين اعزام پسرم، به اتفاق حسن آقا ( شهيد شاه‌محمدي) رفته بودند نماز جمعه. وقتي كه برگشتند ديدم دست‌شان يك جعبه شيريني است. به شوخي گفتم سيد ميرزا شيريني گرفته‌اي كه برايت زن بگيرم؟ خنديد و گفت: نه مادر جان اسم‌مان درآمده براي شركت در آموزش‌هاي دوره فرماندهي و ان‌شاءالله مسئوليتي تحويل بگيريم و دوباره برگرديم جبهه. آن طور كه دوستانش مي‌‌گفتند پسرم مسئول دسته شده بود. به هرحال رفت و چند روز بعد حسن آقا مجروح برگشت. اما پسرم نيامد و حسن آقا هم مي‌گفت از او بي‌خبر است. همان وقت‌ها بود كه در خواب ديدم زلزله آمده و خانه‌مان را تكان مي‌دهد. بيدار كه شدم به حسن آقا گفتم راستش را بگو ميرزا طوريش شده؟ ابراز بي‌اطلاعي كرد و گفت چون شما حتماً با فكر سيد ميرزا خوابيده‌اي، اين خواب‌ها را ديده‌اي. چيزي نگفتم تا شب ديگر كه باز خواب ديدم از كوه بلندي افتادم و تكه تكه شدم. صبحش دو، سه نفر از سپاه به خانه ما آمدند. گفتند براي عيادت آقاي شاه‌محمدي آمده‌ايم. اما من فهميدم خبري از سيد ميرزا دارند. گفتم راستش را بگوييد چيزي شده است؟ من از قبل خواب ديده‌ام و مي‌دانم كه برايش اتفاقي افتاده است. كمي من و من كردند و عاقبت گفتند حالا كه در خواب هم به شما الهام شده، بله! خوابتان صحيح است. بنده‌خداها سرشان پايين بود. گفتم پيكرش سالم است يا تكه تكه شده. گفتند نه يك گلوله به سينه‌اش خورده و از پشت خارج شده است. رفتم جسدش را ديدم همانطور بود كه مي‌گفتند. سال بعد و در عمليات بدر، شوهر‌خواهرم حسن شاه‌محمدي هم به شهادت رسيد.

زينب خانم با وجود گذشت 32 سال از شهادت فرزندش همچنان با سوز و گداز در اين مورد حرف مي‌زند و گريه مي‌كند. اما مي‌گويد: «خدا را شكر كه فرزندم با شهادت رفت. دل من هم به مقام شهادتش خوش است. اگر اينها نبودند كه انقلاب ما تا الان دوام نمي‌آورد. وقتي بچه‌هاي بسيج يا سپاه و ارتش را مي‌بينم كه مثل پسرم لباس فرم پوشيده‌اند خوشحال مي‌شوم كه هنوز اينها هستند و در سايه‌شان در امنيت زندگي مي‌كنيم.»

پيش‌بيني رهبري آقا

سيد حسين احمدي( نادري ) برادر شهيد: برادرم شهيد سيد ميرزا نادري متولد 1344 بود. فاميلي ما تا سال 64 به نام فاميل مادرمان بود، بعد به فاميلي پدرم يعني احمدي تغيير داديم. ما در روستاي قلعه‌خان زندگي مي‌كرديم. در مبارزات انقلابي سيد ميرزا 13 سال داشت اما به قدري بصيرت و آگاهي داشت كه حرف‌هايش مثل يك مرد جا افتاده به دل‌ها مي‌نشست. اين حرف من نيست، بلكه خيلي‌ها تصديقش مي‌كنند. مثلاً براي دفاع از انقلاب روزنامه‌ديواري تهيه مي‌كرد و همچنين با دوستانش شبيه‌خواني مي‌كردند. در آن سن نوجواني به قدري هوش و درايت داشت كه به روش غير‌مستقيم به مخالفت با رژيم شاه مي‌پرداخت و مبارزه فرهنگي را برگزيده بود.

بعد از انقلاب هم همچنان در خط انقلاب بود. يادم است محرم سال 58 وقتي كه به يك هيئت مذهبي رفتيم، روحاني مجلس نيامده بود. برادرم گفت تا ايشان بيايند من سخنراني مي‌كنم. همه گفتند بنشين سرجايت، تو هنوز بچه‌اي. راست هم مي‌گفتند ايشان آن زمان 14 سال بيشتر نداشت و سوم راهنمايي بود. اما سيد ميرزا اصرار كرد و نهايتاً اجازه دادند كه سخنراني كند. به قدري خوب حرف زد كه همه محو سخنانش شده بودند. روحاني كه آمد به ايشان گفتند سخناني كه بايد مي‌شنيديم را از اين بچه سيد (شهيد نادري) شنيديم. بعد پول جمع كردند تا به عنوان حق‌الزحمه سخنراني به سيد ميرزا بدهند. اما برادرم قبول نكرد و گفت اين پول را به خود هيئت مي‌دهم تا براي مراسم امام حسين(ع) از آن استفاده كنيد.

برادرم فراتر از زمان خود مي‌انديشيد. وقتي حضرت آقا به رياست جمهوري انتخاب شدند، شهيد نادري طي يك سخنراني گفت: «روزي فرا مي‌رسد كه آقاي خامنه‌‌اي رهبر جهان اسلام خواهد شد.» نوار اين سخنراني شهيد سيد ميرزا نادري هنوز موجود است. شهيدي كه در تحليل انقلاب‌هاي به شكست انجاميده جهان مي‌گفت: آنچه آنها نداشتند ما داريم. ما رهبري چون ولي فقيه داريم كه سكان بان انقلاب است و تا حول محور اوييم؛ پيروزي از آن ماست.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
Mp
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۰۱ - ۱۳۹۹/۱۱/۱۶
1
2
شهید حسن شاه محمدی شوهر خاله ی شهید احمدی بود نه شوهر خوار
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار