شما كه همبازي دوران كودكي هادي بوديد، اين شهيد را چطور شناختيد؟
هادي پنج سال از من بزرگتر بود، اما غير از رابطه برادري با هم دوست و رفيق بوديم. برادرم در زمان كودكي، وقتي كه همسن و سالانش به فكر بازي و هيجانات كودكانه بودند علاوه بر بازي بيشتر وقت خودش را در كمك به مادرم صرف ميكرد. وقتي پدرمان به جبهه ميرفت يا در مأموريت به سر ميبرد، هادي جاي خالي او را براي من پر ميكرد. به نوعي در نبود پدر، براي من و مادرم نقش مرد خانه را ايفا ميكرد. تا آنجا كه به ياد دارم، هادي از دوران كودكي به قرائت و حفظ قرآن پرداخت و توانست سورههاي بسياري را حفظ كند. همان ايام به عنوان مكبر مساجد نيز انتخاب شد و همه او را دوست داشتند. از حماسهآفرينياش در جمع مدافعان حرم چيزي شنيدهايد؟ خود شهيد از حضورش در عراق برايتان حرفي ميزد؟
مهر سال 1393 هادي به جمع مدافعان حرم پيوست. از رفتن او به عراق جز من و پدرم و همسر خودش، كس ديگري خبر نداشت. حتي به مادرم هم نگفتيم چون هادي دوست نداشت مادرمان را نگران كند. به مادرم ميگفت به مأموريتهاي شهري ميروم و منظورش رفتن به شهرهاي ديگر بود. آن طور كه از همرزمانش شنيدهايم، مدتي كه از حضور هادي در جمع مدافعان حرم ميگذرد، تمامي فرماندهان و دوستان و همرزمانش شجاعت او را تحسين ميكردند و به همين دليل از برادرم ميخواهند كه بيشتر بماند و كمك حالشان شود. البته هادي علاوه بر شركت در عملياتها، هر كاري كه از دستش برميآمده انجام ميدادهو حتي به آشپزي هم ميپرداخته است. بعد از اتمام دوران حضورش، برادرم به دليل عشق و ارادتي كه به اربابمان امام حسين (ع) داشت، به زيارت حرم آقا در كربلا ميرود و پس از زيارت به ايران برميگردد. دفعه اول كه برگشت، چند روزي به روستا آمد و به ما از غريبي امامين عسكريين در سامرا و مردم بيخانمان و كودكان مظلوم عراق خيلي حرف ميزد و اوضاع آنجا را برايمان تشريح ميكرد.
چه شد كه براي بار دوم عزم سفر كرد؟
هادي پس از چند ماه كه از اولين مأموريت ميگذشت، دوباره دلتنگ حرم اهل بيت شد و دوباره عزم سفر كرد. تنها چند روز از اسفندماه 1393 مانده بود كه باز راهي شد. او آن قدر دلتنگ حرم آقا اباعبدالله الحسين(ع) شده بود كه حتي نخواست براي اولين سال، بهار را در كنار همسرش كه به تازگي ازدواج كرده بودند سپري كند. نخواست در كلبه كوچك خود بهار را آغاز كند به نظرم آنچه به او نشان داده بودند زيباتر و آرامشبخشتر از اينها بوده كه خود را اسير دنيا كند.
احساس ميكرديد كه شايد اين بار ديگر برگشتي براي برادرتان نباشد؟
هادي به نوعي زمينههاي شهادتش را براي خانواده مهيا كرده بود. او پدرمان را به صبوري و تحمل و استواري تشويق ميكرد و به شوخي ميگفت 30 سال خدمت صادقانه كردهاي وبه دنبال شهادت جبهههاي جنوب و غرب را در جنگ و در سالهاي بعد از جنگ طي كردهاي و به اين مقام نرسيدهاي اما من اين مسير را زودتر از شما طي خواهم كرد. هادي با نشان دادن فيلمها وكليپ خانوادههاي شهداي مدافع حرم، مادر و همسر و خانواده همسرش را آماده ميكرد و آنها را به صبر و استقامت تشويق ميكرد. به من هم ميگفت مواظب پدر و مادرمان باش. سر اولين شهيد روستا با من شوخي مجادله ميكرد. روستاي ما شهيد نداشت و من و هادي هميشه بر سر اولين شهيد روستا با هم رقابت ميكرديم. عاقبت هادي با شهادتش اين رقابت را برنده شد.
شهيد از انگيزههايش براي حضور در جمع مدافعان حرم چه ميگفت؟
ميگفت من براي حفاظت از حريم اهل بيت ميروم و در زندگي هيچ نياز شخصي ندارم و تمامي امكانات را دارم ولي هدف من تنها دفاع از حريم اهل بيت(ع) است.
شده بود از شهادتش چيزي بگويد؟
همسر شهيد تعريف ميكند كه يك بار هر دو در مسير دانشگاه بودند. هادي تصاوير شهدا را نشان ميدهد و ميگويد: اين عكسها كه در دانشگاه زدند زيباست. همسرش نگاهي ميكند و پس از چند لحظه سكوت را شكسته و ميگويد: بله زيبا هستند اما منظور تو از اين حرف چيست؟ برادرم هم پاسخ ميدهد: خيلي طول نميكشد كه عكس من را هم اينجا و ميان اين شهدا ميزنند. او آخرين بار كه ميخواست برود، همه را آماده شنيدن خبر شهادتش كرده بود و حتي قبل از اعزام از تمامي دوستان و اشنايان حلاليت طلبيده بود و اعلام كرده كه شايد برگشتي وجود نداشته باشد.
و سخن پاياني؟
هادي روز دوشنبه 03/01/94 درست در روز تولد خودش به شهادت رسيد. او در زميني به شهادت رسيد كه 1400 سال پيش قدمگاه امام حسين(ع) و اصحاب عاشورايياش بود. من هر زماني به مرگ و جدايي از خانواده فكر ميكنم تمام وجودم را درد فراميگيرد. اما الان به حرف زيباي هادي ميرسم كه دوستدار جاودانه بودن و زنده ماندن هميشگي بود كه خداي او نيز آنچه را در قران كريم فرموده بود به او اعطا كرد.
(و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا و بل احياء عند ربهم يرزقون)