اما امثال او ماندهاند تا روايتگر روزهاي عاشقي شوند براي نسل ما كه عشقبازيشان را نديده و حماسهآفرينيهايشان را لمس نكردهايم. سيداسماعيل كاشيكاري بود كه 29 سال پيش براثر جانبازي در كربلاي 5 توانايي راه رفتن و تكلمش را از دست داده بود. اما ملائك مساجدي كه او كاشيكاريهايشان را انجام داده بود جسمش را زينت دادند و چهار سال بعد از جانبازي، زبان تكلم را هديه گرفت. با او كه در تمام دوران جانبازي شريك و غمخواري چون همسرش داشته گفتوگويي انجام دادهايم كه پيش رو داريد.
براي شروع از خودتان بگوييد.
سيداسماعيل احمدي شيخشبان هستم، متولد 1341 در روستاي شيخشبان شهرستان شهركرد. چهار برادر و يك خواهر هستيم. من فرزند دوم خانواده هستم. پدرم مغازهاي در روستاي شيخشبان داشت كه كارهاي فني روستا را انجام ميداد و تلاش ميكرد بچهها را با روزي حلال بزرگ كند. كنار كارش به فعاليتهاي ديگري براي تربيت ديني فرزندان مشغول بود. بسيار قرآن ميخواند آنچنان كه تمام ساعات فراغتش را با قرآن پر ميكرد. تمام نمازهاي خود را در مسجد به جماعت ميخواند. عاقبت رزق حلالي كه پدر روي آن تأكيد داشت كار خودش را كرد. او مزد تربيت ديني فرزندان را گرفت و از چهار پسرش يكي شهيد و دو پسر ديگر جانباز شدند تا آخرت پدر را نيز آباد كنند. پدرمان چندسالي است كه فوت شده است.
شغلتان قبل از جانبازي چه بود؟
در تهران پسرعموهايم در مساجد كاشيكاري و معرقكاري ميكردند. يك روز به روستا آمدند و به پدر پيشنهاد دادند تا با آنها همكار شوم. بسياري از مساجد تهران و ديگر شهرستانها را كاشيكاري كردهايم از جمله مسجد قبا، كمالآباد، سلطنتآباد و. . .
چطور شد گذر يك كاشيكار به جبهههاي جنگ افتاد؟
بار اول وقتي كه به سربازي رفتم، يك ماه بعد به منطقه مريوان اعزام شدم. عمليات والفجر 4 در پيش بود و مسئوليتم تكتيراندازي بود. دو نفر نيروي كمكي داشتم به نام سيدعينالله و علي فاتحي. هر دو شهيد شدند. من و علي كنار هم بوديم ولي عينالله در منطقه گم شده بود. ساعت دو نيمه شب حدود 10 الي 20 كيلومتر در كوه و جنگل پيادهروي كرديم كه فرماندهمان فرمان داد پشت خط بنشينيم تا نيروها برسند. نيروها كم كم رسيدند. فرمانده گفت با رمز اللهاكبر عمليات را شروع كنيد. مشغول عمليات بوديم كه تير مستقيم به پيشاني علي فاتحي خورد و شهيد شد.
بعد از آن باز هم به جبهه رفتيد؟
بعد از برگشت از عمليات والفجر 4 با همسرم كه نوه داييام هستند، ازدواج كردم. سال 65 امام خميني(ره) در يكي از سخنرانيهايشان فرمودند: «حضور در جبهه واجب كفايي است.» كلي اين فرمايش امام مرا متحول كرد. آن روز در حوزه علميه چيذر كار ميكردم و برادرم در حوزه علميه شهرمان مشغول تحصيل بود. با پيگيريهاي مكرر، برادرم سيدمحمدرضا هم براي ادامه تحصيل به چيذر آمد. برادرم پنجشنبه و جمعهها به منزل ما ميآمد با او تصميمم براي رفتن به جبهه را مطرح كردم، او نيز با من همراه شد. همه لوازم را جمع كرديم و به روستا رفتيم. حسب اتفاق روزي كه به روستا رفتيم تشييع پيكر 7 شهيد از روستايمان بود كه مرا بيشتر در تصميمم مصممتر كرد. هر چقدر خانواده و نزديكانم اصرار كردند به جبهه نروم قبول نكردم. گفتم به خاطر فرمان رهبر بايد بروم.
جانبازيتان چطور رقم خورد؟
در عمليات كربلاي 5 منطقهاي در شلمچه بود كه سهراهي مرگ نام داشت. حاجعلي احمدي معاون فرماندهمان بود و آشنايي دوري با من داشت. چون با توانمندي من آشنا بود مرا مسئول آن منطقه كرد. خيلي از عراقيها را نابود كرديم. دو نفر از كمكيهايم شهيد شدند و تنها ماندم. شب مشغول عمليات بوديم كه برادرم به رگبار بسته شد و خمپاره خورد. به كمك يكي از بچهها او را عقب برديم. برادرم را به يكي از همشهريان سپردم و بلافاصله برگشتم خط براي ادامه نبرد. عمليات تا ظهر روز بعد طول كشيد. بعد از اذان ظهر يك تير به سرم اصابت كرد و بيهوش به زمين افتادم. ابتدا مرا به اهواز بردند , از آنجا به بيمارستان خانواده تهران منتقل كردند. در ICUبعد از 60 روز به هوش آمدم كه دستهايم به تخت بسته شده بود و كسي اطرافم نبود. زبانم نيز از تكلم افتاده بود. در بيمارستان متوجه شهادت برادرم شدم. (با گريه ادامه ميدهد) وقتي چشمانم را باز كردم از پشت شيشه اولين نگاهم به همسرم افتاد و بعد پسرم سيديحيي كه در آغوش دوستم بود. من توانايي راه رفتن و قدرت تكلم را از دست داده بودم كه بعدها 70 درصد از كارافتادگي برايم تعيين شد. اما چهار سال بعد از جانبازي، به صورت معجزهگونهاي قدرت تكلمم را به دست آوردم.
عكسالعمل خانوادهتان نسبت به جانبازيتان چطور بود؟
ابتدا خانوادهام به خاطر اينكه داراي همسر و فرزند بودم حتي به جبهه رفتنم راضي نبودند و ميگفتند نبايد آنها را تنها بگذاري. وقتي اصرار مرا ديدند از آنجايي كه آنها هم عاشق رهبر و انقلاب بودند راضي شدند. بعد از جانبازي نيز از من قدرداني كردند كه مطيع امر ولايت شدم و در شرايط سخت هميشه كنارم بودند.
همسرتان به عنوان نزديكترين فرد به شما چطور با مشكل جانبازيتان كنار آمد؟
(با بغض جواب ميدهد) همسرم خدا خيرش بدهد. زبانم قادر به گفتن نيست. همسري باحجاب، مؤمن، باايمان و... واقعاً نمونه و صبور است. در زندگي سختي بسيار ديده است. در بچگي پدرش فوت كرد. دو سال بعد از ازدواج مشكلات جانبازيام را خيلي زيبا و با صبوري تحمل كرد. كمكهاي همسرم و تلاشپزشكان بود كه بعد از چهار سال زبان تكلم را به دست آوردم. بعد از فوت پدر همسرم، پدر من تا وقتي كه در قيد حيات بود، به او قرآن ياد ميداد تا در قبال من به آيههاي قرآن عمل كند.
چند فرزند داريد؟ ارتباطتان با آنها چگونه است؟
قبل از جانبازي پسرم سيديحيي متولد شد و بعد از آن دو پسرم سيدمحمدرضا و سيدمهدي و يك دختر مرضيهالسادات را خدا هديه كرد. الحمدلله رابطهمان خيلي خوب و صميمي است. فرزندانم اكنون در سنگر علم با اسلحه قلم فعاليت ميكنند و مشغول تحصيل هستند.
شـيرينترين خاطــره دوره جانبازيتان چيست؟
سفر به كربلا، به خاطر شرايطم مسافرت برايم خيلي سخت است. اما هر طور بود خودم را به حرمين شريف رساندم تا آرام شوم. هر چه داريم از اهل بيت (ع) مخصوصاً امام حسين(ع) است. وقتي وارد حرم امام حسين(ع) شدم به ياد همه آنهايي كه كنارم غرق خون شدند افتادم. آنهايي كه آرزوي حرم حسين(ع) را با شهادت رقم زدند. آقاي احمدي با جانبازي70 درصد و عدم توانايي راه رفتن، در حرم عباس(ع) خود را شرمنده جانباز كربلا ميداند و ميگويد: «با مشرف شدن به حرم حضرت ابوالفضل(ع) درد دل كردم و گفتم من سرباز شما هستم. همه جانبازها را ياد كردم و براي شفايشان دعا كردم.»
انتظارتان از مردم و مسئولان چيست؟
پيرو ولايت باشيم كه نعمت بزرگي است. ادامهدهنده خون شهدا باشيم. امنيت امروز را مديون شهدا هستيم. نگذاريم خون شهدا پايمال شود. به عفت زنان و مردان در خيابانها و كوچهها بيشتر توجه كنند. امر به معروف و نهي از منكر را فراموش نكنيم.
اگر كشور وارد جنگ شود آيا حاضريد باز هم شركت كنيد؟
همين الان روي ويلچر هم دلم براي جبهه پر ميزند. حاضرم در همين موقعيت جانم را فداي كشورم بكنم. دلم براي دوستانم تنگ شده است. براي رزمندگاني كه دشمن را خوب شناخته بودند و رهبر را هم خوب شناخته بودند. آن طور ولايتشناس بودند كه هر چه ميگفت بدون چون و چرا مطيع ميشدند. دلم براي اخلاص آنها تنگ شده است. حاضرم صدبار هم جانم را فداي اسلام كنم.