
ماه ارديبهشت در زندگي شهيد محمدرضا زاهدي معني ديگري داشت. او سال 1342 در دومين روز از اين ماه متولد شد و 23 سال بعد بيستم ارديبهشت 65 در منطقه پيچانگيز منطقه فكه به شهادت رسيد. اين جوان اراكي كه آخرين سمت زمينياش معاون گردان علي بنابيطالب(ع) بود، از سال 61 در كسوت مربي آموزشي جهاد خود را شروع كرد و براي آموزش جوانان مناطق محروم، به روستاهاي منطقه شازند اراك ميرفت.
سيدمهدي معنوي از همرزمان شهيد در اين دوران ميگويد:«بنده از سال 61 افتخار آشنايي با شهيد زاهدي را در يگان آموزشي داشتم. ما يك دوره آموزشي فشرده در سپاه را پشت سر گذاشتيم و به عنوان مربي به روستاهاي اطراف اراك ميرفتيم و به آموزش بسيجيها و داوطلبان روستايي ميپرداختيم. اين شروع آشنايي من با محمدرضا بود كه چندين سال ادامه يافت و حتي تا 10دقيقه قبل از شهادتش همراه و همرزم هم بوديم.»
خمس خويشاوندانشهيد زاهدي بعد از دوران آموزشي به جبهههاي جنگ ميرود و به دليل كارايي كه از خود نشان داده بود، به سمتهاي مختلفي مثل مسئول دسته، فرمانده گروهان و نهايتاً معاون گردان عليبنابيطالب(ع) نائل ميشود. او كه ناخالصيهاي نفس را در كوران حوادث جبههها سوزانده بود، در آخرين باري كه به جبهه اعزام ميشد، نويد شهادتش را به همرزمانش ميدهد. محمدنبي زاهدي برادر شهيد از خاطره آخرين اعزامش همراه برادر ميگويد: در سال 1365 بنده به اتفاق شهید زاهدی و دو برادر دیگر و داماد خانواده عازم منطقه جنگی بودیم. پنج نفر از یک خانواده، زمانی که داخل قطار نشسته بودیم شهید زاهدی گفت: خداوند از عدد پنج، خمس میگیرد و امیدوارم خداوند من را به عنوان خمس خانواده انتخاب كند.
زمانی که به اندیمشک رسیدیم، ایشان به ما گفت در عملیاتی که گردان علیبنابیطالب (ع) شرکت میکند، حضور نداشته باشیم؛ دلیلش را پرسیدیم، گفت: اگر همگی در این گردان باشیم دو یا سه نفر از ما شهید ميشود و تحمل چند نفر شهید در یک زمان برای خانواده ما مشکل است. بهتر است که به گردانهای لشکر 42 قدر بروید. ما هم دستور ایشان را اجرا کردیم و سرانجام محمدرضا در همان عملیات به شهادت رسید.
غسل شهادتبالاخره در 20 ارديبهشت ماه 65 و در منطقه فكه، لحظهاي كه شهيد زاهدي سالها انتظارش را ميكشيد، فرا رسيد. او صبح روزي كه مقدر بود لقب زيباي شهادت را براي هميشه از آن خود كند، غسل شهادت ميكند و خاطرهاي زيبا در ذهن همرزمش معنوي برجاي ميگذارد: در منطقه فكه بوديم و پاتكهاي سنگين دشمن هر آن احتمال فرو ريختن خطمان را ميداد. اما بامداد 20 ارديبهشت وقتي كه قرار شد به همراه شهيد زاهدي به خطوط درگيري برويم، ايشان از من خواست تا غسل شهادت كنيم. گفتم الان وقت اين كار نيست. اما گفت شايد همين امروز شهادت نصيبمان شد و بهتر است پاك و مطهر پذيراي شهادت باشيم. بعد از غسل به سنگرهاي كمين رفتيم. فهميديم كه قرار است تكي انجام شود. قرار شد من و يكي ديگر از دوستان براي سركشي به قسمتي از خط برويم و شهيد زاهدي هم به اتفاق آقاي آشوري به نقطه ديگري بروند. آنجا آخرين بار محمدرضا را ديدم و وقتي كه از هم جدا شديم، تنها 10 دقيقه به شهادت باقي مانده بود.
تن بيسرمحمود آشوري همرزم شهيد كه در لحظه شهادت در كنارش بوده، از اين لحظه ناب ميگويد: محمدرضا بود و محمود و من! داخل کانال شدیم و جلو رفتیم، تعداد زیادی را با لباسهای خاکی و سربند دیدیم که از طرف دشمن وارد کانال میشدند و جلو می آمدند، شک کردیم خودي هستند يا دشمن. كمي كه ورانداز كرديم، متوجه شديم منافق هستند و ميخواهند در خط ما رخنه كنند. تانکهای دشمن هم حمايتشان ميكردند. نبرد سختي بين ما درگرفته بود. برای لحظهای گفتم: محمدرضا تانکهاي عراقي چند متری ما هستند و در محاصره کامل هستيم! دیدنیترین و قشنگترین لحظهاي که میتوان تصور کرد همان چند ثانیه بود. سهتایی سرمان را بالا آوردیم. ناگهان انفجاري رخ داد و فكه بهشت محمدرضا شد. سر او از تن جدا شد و محمدرضا چون مولايش حسين(ع) بيسر به ديدار پروردگارش شتافت.