
اما وقتي پاي صحبتهاي والدين شهدا مينشيني، صلابت پدرانه و صبوري مادرانهشان همواره تمامي معادلات را بر هم ميزند... در آخرين روزهاي سال گذشته مهمان خانه باصفاي سه برادر شهيد بجستاني شديم تا در كنار خانوادهشان درس صلابت و ايستادگي را بياموزيم. اسحاق فاضلبجستاني پدر شهيدان مهدي، حميد و مجيد بجستاني است كه ميزبان و همكلاممان ميشود. پدري كه همچنان چشم انتظار بازگشت پيكر مهدي و حميدش است.
آقاي بجستاني! از خانوادهتان بگوييدو از حضور فرزندانتان در دفاع مقدس.
من متولد 1314 هستم و كارمند تأمين اجتماعي بودم. مادر بچهها هم خانهدار بود. حاصل زندگي ما هم شش پسر شد كه آنها را با خدا تقسيم كردم و در نهايت سه تا از پسرانم در دوران دفاع مقدس عاقبت بخير شدند. هر شش پسرم در دوران دفاع مقدس از طرف بسيج راهي مناطق عملياتي شدند، اما در نهايت مهدي، حميد و مجيد به شهادت رسيدند. پيش از جنگ هم در فعاليتهاي انقلاب و تظاهراتهاي خياباني همراه بچهها شركت داشتم. خودم همراه بچهها بودم و تشويقشان ميكردم. اوايل انقلاب زماني كه هنوز امنيت كامل وجود نداشت و گاهي ضدانقلاب دست به ايجاد ناامني ميزد با بچهها از طرف بسيج در كوچه به نوبت نگهباني ميداديم. آن زمان محل زندگي ما تقريباً بياباني بود. اما برايمان سرما و گرما فرقي نداشت، در سردترين شبهاي زمستان هم پاس ميداديم. بچهها آن زمان استراحت نداشتند مهدي كه ميآمد، حميد ميرفت، حميد كه ميآمد، مجيد ميرفت. خدا را شكر همهشان درسخوان بودند و نمونه.
خودتان هم در دوران دفاع مقدس در جبههها حضور داشتيد؟
بچهها كه به ما فرصت نميدادند، بيشتر اوقات سه يا دو تا از بچهها در جبهه بودند. مجيد كه سومين شهيد خانه ما بود و خبر شهادتش را آوردند، جوادم جبهه بود. اما براي رفتن به ميدان جهاد بيتاب بودم، براي همين پرسشنامههايي را در مسجد پركردم و منتظر بودم كه راهي شوم. همان زمان هم به دوستان هممسجديام گفتم تا ما بخواهيم برويم، جنگ تمام ميشود و از قافله جا ميمانيم.
علت اين همه ذوق و شوق فرزندان شما براي حضور در جبهه چه بود؟
نميدانم امام خميني (ره) با اين نوجوانان و جوانان چه كرده بود كه آنها اينگونه شيفته دفاع از اسلام و ولايت شده بودند. شهداي من متولد 1342، 1345و1347 بودند. آنها خودشان را سرباز ولي فقيه ميدانستند و امر امام تكليفشان را مشخص كرده بود. آنها شيفته جهاد و مبارزه شده بودند. برايشان هم سنگر و مرز و جبهه فرقي نداشت. يك روز كردستان بودند و يك روز هم در مناطق جنوب. به حق فرمودهاند كه اسلام مرز نميشناسد.
از نظر شما صفت مشترك بين فرزندان شهيدتان چه بود؟
بچهها به لطف خدا اهل نماز و روزه بودند. هشت سال داشتند كه نمازهايشان را كامل ميخواندند و همواره در مراسمات، مساجد و هيئتها شركت داشتند. نمراتشان هم خوب بود. از لحاظ اخلاق و رفتار نمونه بودند. شهدا همهشان شاخص هستند. آنها مانند ما هستند اما در زندگي به درجهاي از اخلاص ميرسند كه لباس شهادت بر تن ميكنند و با شهادت به ديدار خداوند ميروند.
از اولين شهيد خانهتان برايمان بگوييد.
مهدي متولد 15 دي ماه 42 بود. 18 سال داشت كه رفت جبهه. دو سال بعد هم به شهادت رسيد. مهدي تابستانها، زماني كه مدرسهاش تمام ميشد، سر كار ميرفت تا بتواند درآمدي داشته باشد و اوقاتش به بيهودگي نگذرد. زماني كه براي گرفتن پرونده مهدي به مدرسه رفتم، تا مدرسهاش را عوض كنم، مدير مدرسه خيلي ناراحت شد، گفت: «يكي از بهترين شاگردانم را از مدرسه ما ميبريد.» اخلاق مهدي خيلي خاص بود. در ميان بستگان و فاميل نمونه بود. زمان انقلاب در صفوف اول مبارزه بود و بعد هم عضو بسيج شد و از بسيج عازم مناطق عملياتي شد. اولين رزمنده خانه بجستانيها بود. بار آخري كه داشت ميرفت گفت من اين بار شكلاتپيچ ميآيم، اما نيامد. مهدي 22 ارديبهشت ماه 62به شهادت رسيد اما پيكرش بازنگشت. دوستان و همرزمان مهدي بعد از عمليات به خانه ما آمدند تا از مهدي عيادت كنند، فكر ميكردند مهدي زنده است. آنها گفتند كه مهدي در عمليات دچار موجگرفتگي ميشود، براي همين او را به كنار جاده ميآورند و سوار آمبولانس ميكنند.... همرزمانش تصور ميكردند كه مهدي بعد از آن به بيمارستان منتقل شده و در حال حاضر هم در خانه دوران بهبودياش را ميگذراند. اما ما هم از عاقبتش بياطلاع بوديم. آنها گفتند شايد آمبولانس توسط نيروهاي بعث مورد اصابت قرار گرفته باشد. چون آن زمان صدام به زخميها و مجروحان داخل آمبولانسها هم رحم نميكرد و آمبولانسها را هم ميزد. براي پيدا كرد نشاني از مهدي راهي مناطق عملياتي شديم. ميان يك كانتينر از پيكرهاي سوخته به دنبالش گشتم اما نتوانستم او را شناسايي كنم.
حميد چطور به شهادت رسيد و مفقود شد؟
حميد متولد اول فروردين ماه 45 بود. كلاس سوم راهنمايي بود كه رفت جبهه. زمان شهادت هم 17 سال داشت. در يكي از عملياتها در جزيره مجنون مجروح ميشود و دوستانش كه زير آتش شديد دشمن بودند نميتوانند او را همراه خود ببرند، براي همين در مجنون ماند و ديگر خبري از او به ما نرسيد. حميد هم شهيد گمنام است و پيكرش همچنان مهمان خاكهاي مجنون. حميد در 23 ارديبهشت ماه 65 به شهادت رسيد.
از تنها شهيدتان بگوييد كه پيكرش برايتان آمد.
آخرين شهيد خانهام مجيد بود. مجيد متولد اول مرداد ماه 47 بود. مجيد خيلي درسخوان بود. 15 سال داشت كه شناسنامهاش را عوض كرد و راهي كردستان شد. قد بلندي هم داشت براي همين كسي متوجه سن كم او نشد. بعد از شهادت مهدي و حميد كمي رفتن به جنگ براي مجيد سخت شد، آن هم به اين خاطر بود كه مجيد در رشته پزشكي دانشگاه قبول شده بود. مادرش هم كمي براي مجيد نگران و بيتاب شد. خوب به خاطر دارم زماني كه ميخواستيم برويم مكه، برگه رضايتنامهاش را آورد و گفت امضا كنيد كه من بروم. گفتم برويم مكه برگرديم بعد. گفت نه دير ميشود اول امضا كنيد. به مجيد گفتم پسرم، اول برو دكتر شو بعد برو جبهه... گفت بروم جبهه بعد كه برگشتم ميروم دانشگاه! امروز تكليف جهاد وحضور در ميدان كارزار نبرد است. مراسم باشكوهي هم براي تشييع پيكر مجيد داشتيم. چون تنها فرزند شهيدم بود كه پيكر داشت. زمان تشييع پيكر مجيد بود كه پسر چهارمم هم با همان لباس رزم از راه رسيد. ولايتپذيري رمز شهادت بچهها بود. مجيد در 23 ارديبهشت ماه 65 به شهادت رسيد.
دلتنگ بچهها نميشويد؟
خدا صبر زيادي در شهادت بچهها به ما عطا فرمود. قبل از شهادت بچهها وقتي به تشييع جنازه شهدا ميرفتم، همه توجه من به پدر شهيد بود. نگاهش ميكردم، تبريك و تسليت ميگفتم و ميگفتم خدايا چقدر صبور است، اينها ديگر كه هستند كه گريه نميكنند. با خودم ميگفتم اگر بچههاي من شهيد شوند من چه عكسالعملي خواهم داشت. وقتي بچهها به شهادت رسيدند، خدا تحملش را به ما داد. راستش توان و صبوري مادر شهدا از من بيشتر است. حاجخانم بيشتر از من تحمل دارد. زماني كه تنها ميروم، كلي با شهدايم درددل ميكنم. مهدي، حميد و مجيد مجرد بودند.
چه توصيهاي به جوانان داريد؟
ما در زمان جنگ در شرايط تحريم بوديم اما توانستيم بايستيم و در همان روزها هم رزمندگان توانمندي خودشان را نشان دادند. ما تنها با يك كشور در نبرد نبوديم. ظاهراً با صدام ميجنگيديم اما در واقع با بسياري از كشورها در مبارزه بوديم.
من شهادت بچهها را از حضور آنها در مساجد ميدانم. آنها صراط منيرشان را از پاي منابر علما و الفتشان با قرآن گرفتند. جوانان امروز هم بايد در سنگر اصلي يعني مسجد حاضر شوند، حضور در مساجد آنها را از بسياري از بليات و تهاجمات فرهنگي و ديني دور ميكند. زماني كه ميخواهند به راه كج بروند، تقوا و ايمان آنها را دوباره به راه راست هدايت ميكند.
آقاي بجستاني به مناطق عملياتي و راهيان نور رفتهايد؟
من چهار مرتبه به راهيان نور رفتهام . اولين بار حضورم در مناطق راهيان نور به روزهاي پاياني جنگ بازميگردد. 23 اتوبوس از خانواده شهدا بوديم، گفتند عراق فكر ميكند كه ما نيروي تازهنفس آوردهايم براي همين زياد به مناطق حساس نزديك نشديم. آن زمان هم حساسيتها و مباحث امنيتي خاص خودش را داشت. اگر دوباره جنگ شود، خودم و بچهها حتماً حضور خواهيم داشت. دو تا از پسرخالههاي بچهها هم شهيد شدند. شهيدان محمد حسن تيغبند و محمدرضا تيغبند. آنها هم همسن و سال فرزندان شهيد من بودند.
حالا مسئولین ما یاد بگیرند بچه هایشان را در زمان جنگ به خارج می فرستادند