تو نميداني؟ فهميدنش كار زياد سختي نيست. همين الان نگاه كن به خودت، به دستهايت و گوشهايت. در حال انجام چهكاري هستند، با دست ديگرت كه روزنامه را در دست ندارد، زباله درون پيادهرو يا محل كار ميريزي؟ گوشهايت چطور؟ به حرفهاي همكاران يا همسايگانت كه بخواهي نخواهي به گوشت ميرسد، گوش ميدهد و دقت ميكند؟ يا كارهاي ديگري از اين قبيل انجام ميدهي كه شايد از بيانش خجالت بكشي؟
اگر سرمان به كار خودمان است و فكر ميكنيم اشتباهي نداريم، شايد واقعاً همينطور باشد. از طرفي شايد دلمان نميخواهد بپذيريم كه خطاكاريم. اما اگر فكر ميكنيم كه الان يا گاهي خطا ميكنيم، پس شايد وقتش رسيده كه كمي هم به آنها فكر كنيم.
براي اينكه خودمان را بشناسيم و ببينيم كه واقعاً نيازي به چوبي بالاي سرمان داريم يا نه، بايد با خودمان روراست باشيم. نه اينكه خودمان را زير سؤال ببريم و شخصيتمان را به ميز محاكمه بكشانيم، نه. فقط خودمان و رفتارمان را بررسي كنيم.
شايد لازم باشد براي پيدا كردن اشتباهات احتماليمان و در واقع ديدن آنها، حداقل همين چند روز آخر را به ياد بياوريم. اين نكته خيلي مهم است كه با خودمان صادق باشيم. حتي كوچكترين و ظريفترين اشتباهمان را نبايد بياهميت درنظر بگيريم. حتي اينكه پوست تخمههايي را كه شب گذشته موقع تماشاي تلويزيون درون پيشدستي و آنهايي را كه روي فرش ريخته به حال خود رها كردهايم تا يكي از اعضاي خانواده مثل همسرمان آن را بردارد نيز بايد در نظر بگيريم.
پيشنهاد من اين است كه اگر ميخواهيد در اين چند دقيقه وارسي رفتارتان، به خودتان دروغ بگوييد، براي خواندن اين مطلب هم وقت صرف نكنيد. مگر اينكه رفتهرفته با خواندن اينجور مطالب با خودتان روراست شويد و اشتباهاتتان را نديد نگيريد.
پوست تخمهها را خودمان جمع ميكنيم؟حالا كه همه چيز مهياست، وقتش رسيده كه كمي به خودمان فكر كنيم. در همين خلوت چند دقيقهاي شب گذشته را به ياد بياوريم يا چند ساعت پيش از اين را. كاري بوده است كه از يادآوري آن خجالت بكشيم؟ كاري بوده است كه اگر آن را نزد ديگري انجام بدهيم، احساس شرم و آبروريزي كنيم؟ منظورم يك سري از كارهاي شخصي نيست، بلكه كارهايي است كه انجام دادن آنها، كار ناشايست محسوب ميشود. اگر اين كارها برايمان به اندازهاي است كه خودمان هم مستأصل شدهايم و نميدانيم كه چه راهكاري بايد براي برطرف شدن آن انجام بدهيم، پس بايد جديتر به رفتارمان نگاه كنيم. قرار نيست اين كارها حتماً مثل مصرف مواد مخدر يا كارهايي از اين دست باشند، بلكه كارهاي ظريف و كوچكي مثل پخش و پلا كردن پوست تخمههايي را كه موقع تماشاي تلويزيون ميل كردهايد هم بايد از اين دست كارها برشمرد. حالا اگر قرار بود مأموري در حاليكه چوبي به دست دارد، بالاي سرمان بايستد و مراقب رفتارمان باشد، باز هم آن كار را انجام ميداديم؟
حق بيمه را به موقع بپردازچند روز پيش براي انجام كاري به يكي از سازمانهاي بيمه مراجعه كردم. در آنجا خانمي را ديدم كه شديداً گلهمند بود و با صداي بلند گله و شكايت خود را به مسئولان آنجا ميگفت. افراد مراجعهكننده دور او جمع شده بودند و چيزي نمانده بود تا كار به دخالت حراست ساختمان بكشد. از ميان حرفهايش متوجه شدم كه مبلغ حق بيمه خود را دير پرداخت كرده است. براي همين قرارداد بيمه او با سازمان باطل شده بود. او بايد دوباره مراحل اداري زيادي را انجام ميداد تا قرارداد جديدي را با سازمان امضا كند.
من هم از ديدن اين صحنه هم ناراحت و هم متوجه شدم كه به دليل بينظمي در كارش مبلغ را دير پرداخت كرده است. درست است كه از جايگاه او شايد مشكلات زيادي باعث شده تا اين بينظمي برايش پيش بيايد، مثل اينكه در سفر بوده يا پول كافي براي پرداخت آن نداشته است و... اما بايد اين را در نظر گرفت كه هنگام نوشتن نخستين قراردادش با اين سازمان تمام جوانب را در نظر گرفته بوده و حتماً با آگاهي و علم به تمام مسائل زندگياش تحت پوشش آن بيمه قرار گرفته است.
ولي مردي كه پيدا بود مراحل اداري كارش خوب انجام شده و راضي به نظر ميرسيد، نگاهي به او انداخت و با صداي بلند گفت: «خانم ميخواستي خودت به فكر خودت باشي. مگر حتماً بايد چوب بالاي سرمان باشد؟» اين حرف به نظرم كاملاً درست و منطقي آمد، چون بايد از آن طرف ماجرا هم به قضيه نگاه كرد. مثلاً در اينجا سازمان بيمه بايد طبق قانون عمل كند و غير از اين هم نميتواند باشد، چون با افراد زيادي در ارتباط است. اگر قرار باشد براي هر شخص طبق شرايط زندگي او برنامهريزي كند، نميتواند كارش را به درستي انجام بدهد. پس آن زن با تمام مشكلاتي كه داشت، بايد برنامههاي زندگياش را جوري مديريت ميكرد كه به اين مشكل برنخورد. بگذريم از اينكه براي اين بينظمي خود از ديگران (سازمان بيمه) هم انتظار داشت كه از بينظمياش چشمپوشي كنند و قراردادش را لغو نكنند.
عذر بدتر از گناه نياوريمبه نظر من تمام زندگي همين است. معمولاً يكسري از كارهايي را كه بايد انجام بدهيم، انجام نميدهيم و براي آن دليل ميآوريم. در واقع با توجيه كردن آنها عذر بدتر از گناه ميآوريم كه نتوانستم به فلان دليل انجامش بدهم. تازه دلمان ميخواهد كه ديگران دركمان كنند و شرايطمان را در نظر بگيرند و ما را به خاطر انجام دادن آن كار مورد نظر، ملامت هم نكنند.
كسي كه وسايل شخصياش را در خانه يا محل كار پخش و پلا ميكند و به اميد اينكه كسي براي جمع كردن آنها هست، مثل همان زني است كه به سازمان بيمه معترض بوده است. او با زبان بيزباني ميگويد: «حالا اين آشغال كمي كه اينجا ريختم يا وسايلي را كه اينجا پخش كردم، مهم نيست. اگر هم هست، شما برايم جمع و مرتب كنيد. مگر نميبينيد كه من خستهام، يا وقت ندارم يا بيحوصلهام؟ اين چيزها را برايم جمع كنيد، چون من نميخواهم به آنها دست بزنم.»
حالا خودمان را به جاي طرف ديگر ماجرا كه همان طرف مقابل ماست، بگذاريم. شايد آن شخص مثلاً يك همسر مهربان باشد يا يك مادر دلنازك. براي همين به راحتي آن فرد را به خواسته مورد نظرش كه تنبلي است ميرساند. شايد كاملاً متوجه شود كه او با زبان بيزباني چه گفته و شايد هم صداي رفتارش را نشنيده باشد، ولي به هر حال آن كارها را به جاي او انجام بدهد، اما خود ما چه؟ خود ما از اين رفتارمان راضي هستيم؟ به عنوان يك انسان اين رفتارمان را چگونه ميبينيم؟
اگر شخصي با رفتارش اين را به ما بگويد، خود ما به او چه ميگوييم؟ غير از اين است كه احتمالاً عصباني ميشويم و در دل به او ميگوييم: خودخواه و پرتوقع، من زورم به تو نميرسد، براي همين اين رفتارها را از خودت نشان ميدهي. اگر چوب يا زوري بالاي سرت بود كه اين كارها را نميكردي و...
رفتارمان بدزبان است؟اينكه چرا ما آدمها دچار اين رفتارهاي نامناسب ميشويم دلايلي دارد كه در اين نوشته با آنها كاري نداريم. تنها به اين نكته مهم بسنده ميكنيم كه هنوز بر رفتارهايمان نظارت نداريم و درواقع خودمان را به درستي مديريت نميكنيم.
باور كنيد اين مورد پير و جوان نميشناسد، چون حتماً افراد سالخوردهاي را هم ديدهايد كه رفتارشان حرفهاي خوبي نميزند و در واقع با رفتارهاي خود، با زبان بيزباني حرفهاي نامناسبي ميگويند.
درست است كه هر چه دانش و تجربه افراد بيشتر ميشود نمود عيني آن هم در رفتارشان بروز ميكند و ديده ميشود، اما باور كنيد دراينباره خيلي از افراد نتوانستهاند كار زيادي براي خودشان انجام بدهند.
بشر هر جا كه خوب حرف ميزند و درواقع خوشصحبتي ميكند نظر ديگران را جلب ميكند. زبان رفتار ما هم ميتواند باعث جذب ديگران يا بالعكس دوري آنها از ما بشود. مصداق اين را در روابط كاري مناسب يا زندگي زناشويي افراد يا دوستيها و... هم ميتوان ديد. مردي كه به خاطر خستگي زياد جورابهايش را گوشهاي از اتاق رها ميكند يا بدون كوچكترين كمكي از كنار سفره برميخيزد و به رختخواب ميرود، با زبان خوبي با همسر و خانوادهاش حرف نميزند. او با زبان خوشي با همسرش رفتار نميكند. احتمال اينكه اين مرد بعد از مدتي دچار مشكلات خانوادگي شود و همسرش از او دوري كند، خيلي زياد است. او مرتب اين را به همسرش نشان ميدهد كه من خستهام، تو بايد كارهاي من را انجام بدهي. درست است كه زندگي زناشويي جاي خيلي از اين معاملهسازيها نيست و زن و شوهر بايد از روي عشق و علاقه بار يكديگر را به دوش بكشند، اما رفتارهايي از اين قبيل براي خود ما يك پند بزرگ دارد:«اي آدم بزرگ! هنوز بزرگ نشدهاي و به بزرگتر نياز داري.»
اين پيام نه تنها براي خود ما زيبا نيست كه براي ديگران نيز به قول ملكالشعراي بهار، «نازيبا» به نظر ميرسد.
هيچ عقل سليمي اين را نفي نميكند. اگر نه بايد بپذيريم كه اگر رفتارمان بد زباني كند و در واقع خود ما را به صورت نازيبايي به ديگران نشان بدهد، نميتوانيم جذاب هم باشيم. به نظر شما كسي كه بدزبان است، جذاب و دوستداشتني است؟ مسلماً با من موافقيد و پاسختان هم منفي است.
براي خودمان چكار كنيم؟براي اينكه رفتارمان را تغيير و با زبان بهتري آن را نشان بدهيم، به نظر من خيلي هم نبايد خودمان را گيج كنيم. كار چندان پيچيدهاي نيست، فقط اراده محكمي ميخواهد كه به وسيله آن به بدزبانيهايمان غلبه كنيم. وقتي تصميم ميگيريم كه رفتارمان را خودمان مديريت كنيم، در واقع خودمان پليس خودمان ميشويم.
شايد خيلي از ما با اين نگاه بزرگ نشده باشيم. بيشتر ما از كودكي آموختهايم كه يك نفر به ما بگويد اين كار درست است و آن كار غلط. اين كار اشتباه را انجام نده و فلان كار نادرست را نبايد انجام بدهي. درست است كه راهنمايي و كنترل در جاي خودش خوب است، اما چند درصد از جمعيت ما انسانها در دنيا، اين بايدها و نبايدها را دروني كردهايم؟
بسياري از ما در كودكي منتظر بوديم تا مادر از خانه بيرون برود، آنوقت دقيقاً كاري را انجام ميداديم كه از نظر مادر جرم بود، مثلاً: «بالا رفتن از مبل و صندلي يا پشتيهاي گوشه اتاق.» چند درصد از ما توانست بياموزد كه پليس يعني خود ما، يعني مراقب درونيمان. مادر پليس نيست. مادر فقط يك راهنماست. ولي متأسفانه بيشتر ما آدمها در كودكي آموختيم كه تا مادر بيرون رفت، بدو برو به كارهاي مورد نظرت برس. وقتي هم كه از راه آمد، خودت را بزن به آن راه كه انگار اصلاً آن كار را انجام ندادهاي. بيشتر ما نياموختيم كه بايد خودمان پليس خودمان باشيم. كسي قرار نيست ما را محاكمه كند، بلكه بايد خودمان، خودمان را محاكمه كنيم. اگرنه مثل يك موجودي ميشويم كه نياز به مأموري بالاي سرش دارد كه چوبي هم در دستش گرفته است. واقعاً شخصيت ما لايق اين چوبهاست؟
زودتر دست به كار شويماين مسئله روز به روز مهمتر هم ميشود. هر چه باشد، نوع زندگي شهري در اين روزگار باعث شده تا خيلي از آدمها در تنهايي زندگي كنند. از آن گذشته كودكان زيادي ساعتهاي زيادي را در خانه در تنهايي ميگذرانند تا پدر يا مادر از راه برسد و دوباره در كنار هم جمع شوند و صبح فردا دوباره براي كار خانه را ترك كنند.
در اين شرايط واقعاً اين نياز احساس نميشود كه افراد براي زندگي مدرن، بايد بهتر تربيت بشوند؟
اگر غير از اين باشد هميشه بايد به اطرافيان خود، مخصوصاً كودكان خود بچسبيم و مراقب تكتك رفتارشان باشيم. مرتب پليس باشيم و دنبال مجرم.
پيشنهاد من اين است كه از همين الان در ابتدا به رفتار خودمان نگاه كنيم. خوشزباني يا بدزباني رفتارمان را تشخيص بدهيم. دست از پليس ديگري بودن برداريم و ياد بگيريم كه پليس خودمان باشيم، حالا ميخواهد پليس باشد يا نباشد. به كودكانمان ياد بدهيم كه خودشان بر رفتارشان مديريت كنند. اينها در يك جمله يعني اينكه بياموزيم اگر چوب بالاي سرمان نباشد خودمان كارمان را درست انجام بدهيم.