افسانه بلالي متولد 1327، مادر شهيد قاسم بلالي است كه 28 سال است از فرزندش خبر ندارد. افسانه بلالي يكي از همان مادران شهدايي است كه همچنان منتظر آمدن نشاني از فرزندش چشم به در دوخته و منتظر مانده است.
اين مادر شهيد برايمان از اولينهاي زندگياش روايت ميكند: «15 سال بيشتر نداشتم كه ازدواج كردم. همسرم ابتدا شغل بنايي داشت، اما بعد در وزارت راه و ترابري مشغول فعاليت شد. حاصل زندگي من هفت فرزند، پنج پسر و دو دختر شد. ثمرههاي زندگيام را با درآمد و كسب رزق حلال پرورش دادم. پرداخت خمس و زكات يكي از اصليترين اموري بود كه بدان توجه و تأكيد داشتيم.»
افسانه بلالي ادامه ميدهد: ويژگي اخلاقي بچهها برگرفته از رفتار و منش پدر و مادر خواهد بود. بچهها دائم در جلسات قرآن و روضه بودند. پاي روضه امام حسين (ع) به بچههايم شير دادهام و هنوز هم پاي منابر و عزاداري اهل بيت (ع) مينشينند. قاسم زمان انقلاب در حال تحصيل بود. اگر چه خيلي سر به زير و مظلوم بود اما خودش را به صفوف معترضين شاه خائن رساند و پاي آرمانهاي انقلاب جانانه ايستاد.
جنگ كه آغاز شد، مدام پيگير بود كه اعزام شود. يكبار هم از مدرسه رضايتنامه آورد اما پدرش امضا نكرد. من خودم پاي رضايتنامهاش را امضا كردم اما به خاطر سن كم قبول نكردند. وقتي دلشكسته به خانه ميآمد نوار كافي را ميگذاشت و روضه قاسم بن حسن (ع) را گوش ميكرد. با خودش نجوا ميكرد كه آن زمان هم حضرت امام حسين(ع) به حضرت قاسم (ع) اجازه نميدادند كه وارد ميدان نبرد شوند، زانو به بغل ميگرفت و اشك ميريخت و با حضرت قاسم درد دل ميكرد.
بعد از عمليات بيتالمقدس كه خرمشهر آزاد شد، دلشوره قاسم بيشتر شد. ميدانست كه اگر جنگ تمام شود از قافله شهدا جا خواهد ماند. بعد از آزادي خرمشهر توانست برود. 16 سالش تمام شده بود. اجازه نداد تا مسجد بدرقهاش كنم، تا سركوچه با او رفتم و براي هميشه قد و بالايش را ديدم.
نيروي پيشتاز
مادر شهيد بلالي از حماسهآفريني فرزندش نيز ميگويد: قاسم در گردان محمد رسولالله جزو نيروهاي پيشتاز بود. در اين مدت يك نامه برايم فرستاده بود كه مادر نگران نباش، حملهاي در پيش است. زمان حمله به يكي از دوستانش گفته بود كه علي بيا «اناانزلنا» را با هم بخوانيم و پيش برويم، اما در ميان گرد و غبار منطقه دوستش او را گم كرده بود و... ديگر هيچ كس فرزندم را نديد و از سرنوشتش باخبر نشد.
قبل از شهادتش خواب عجيبي ديدم. در خواب جنازهاي پيش رويم گذاشته بودند و چند نفر از خانمهاي همسايه دور هم نشستيم و من به آنها ميگفتم قاسمم مفقودالاثر شده است و 10 روز بعد از اينكه من آن خواب را ديدم، دوست قاسم آمد و ساكش را برايم آورد.
سرش پايين و سر به ديوار انگار كه عزيزي از او رفته باشد. سلام كردم. گفتم عزيزم ناراحت نباش خودم خواب ديدم، ناراحت نباش. قاسمم عاشق بود و اگر نميرفت غصهدار ميشد. دوست قاسم انگار كه خيالش راحت شده باشد، ساك را به من داد و رفت و بعدها به من گفت كه مدتها پشت در منتظر بوده و با خود كلنجار ميرفته كه چطور خبر مفقودي قاسم را به ما بدهد.
به هر حال آن روز من ساك را گرفتم. وقتي در را بستم در راهرو خانه سجده شكر به جا آوردم كه بچهام به آرزويش رسيد. با گذشت چند سال، بارها براي تشخيص هويت يا شناسايي شهدا به معراج سر زديم. در ميان اسرا هم دنبال او گشتيم اما خبري نبود.
بيش از هر چيزي دلم براي مظلوميت او تنگ ميشود. بچه معصوم و آرامي بود. پدرش به او اجازه نميداد و ميگفت بايد درس بخواني، سربازي نرفتهاي و نميتواني بجنگي. جنگ مال آنهايي است كه اسلحه ديدهاند و... قاسم هم هيچ جوابي نميداد و ساكت ميماند.
فرزند شهيدم مهربان بود و صميمي. يك روز كه مريض شده بودم صورتش را كف پايم گذاشته و اشك ميريخت. هيچي از مال دنيا از ما طلب نميكرد.
حالا ديگر اميد به بازگشت پيكرش را ندارم. چون خواب ديدهايم در جايي مثل عراق و كربلا دفن شده. ابتدا كه آنجا را نميشناختم بعد از اينكه خواب ديدم رفتم كربلا زيارت. در آنجا محلي كه خواب ديده بودم را مشاهده كردم. به همين دليل يقين دارم كه بچهام در خاك عراق است. مزار هم دادند در بهشت زهرا (س) اما من نگرفتم. مزار خالي را ميخواهم چه كنم.
پدرش بيشتر از من دلتنگ است. گاهاً من او را آرام ميكنم. اما آنچه كه من را بيش از هر چيز ديگري آزار ميدهد وضعيت حجاب امروز جوانان است. متأسفانه گوش شنوايي نيست. اطراف ما هم كه نميآيند، نصيحتشان كنيم و از سفر كردههايمان برايشان بگوييم كه براي حفظ ناموس و كشورشان شهيد شدند.