(سنگ اول) از بلوچستان تا خوزستان
گروه جهادي منتظران خورشيد پنج سالي بود كه پس از شهادت آقانورعلي(سردار شوشتري) عزم خود را جزم كرده و سجاده خدمت به عبادالله را در ارض فراخ بلوچستان رو به سوي محراب عاشقي در مسجد خلوص و صفاي باطني پهن نموده و نماز محروميتزدايي و اعتكاف خودسازي ميكردند تا اينكه قصد كردند ارض مقدس ديگري را از سرزمين پهناور ايران اسلامي براي محروميتزدايي برگزينند. جلسات يكي پس از ديگري سپري و استانهاي مختلف بررسي شدند تا اينكه شهدا به دلهاي خادمان خويش، شعاعي نوراني از افق محروميتهاي استان خوزستان را تاباند و قرار شد در پي خورشيد عالميان، منتظران به خوزستان عزيمت كنند.
(سنگ دوم) و باز هم رسانهها
از آنجا كه همواره به دنبال محرومترين روستاها بوديم و دورافتادهترين آباديها را با كمترين امكانات انتخاب ميكرديم، لذا جستوجو آغاز شد اما به نتيجه مورد انتظار نرسيديم. تا اينكه مثل هميشه در حال خبرخواني در خبرگزاريها و روزنامهها بودم كه ناگاه خبري تمام توجهم را به خود جلب كرد: «آبرساني به روستاهايي به ارتفاع 1700متر از سطح دريا در دزفول». به متن خبر مراجعه كردم آمده بود: «روستاهايي كه نه آب دارند، نه راه، نه حتي حمام و سرويس بهداشتي و بسياريشان برق ندارند و...» همينها كافي بود كه ما را به سوي خود بكشاند. الحق كه اگر رسانه رسالت رساندن پيامهاي ناب را به افكار عمومي به نحو احسن انجام دهند، كارِستانش عجب ثمراتي خواهد داشت. اينگونه بود كه با جانشين جبهه جهادي سفر شناسايي را آغاز كرديم.
(سنگ سوم) آغاز سفر
حركت ما به سوي بخش سردشت و شيهون استان خوزستان بود و نهايتاً بايد به سوي منطقه احمد فداله(امامزاده) ميرفتيم. يك ساعت و نيم حركت ما طول كشيد. در جادهاي طي مسير ميكرديم كه پيچ و تابهايي به ظاهر معمولي داشت. اما براي يكي از همراهانمان كه كمتر به سفرهاي جهادي عادت داشت، همين پيچها بلاي جان شد و حالش را بد كرد. اين جاده پس از گذر از روستاهاي توت عليا و لب سفيد ما را به روستاي گردشگري بوالحسن ميرساند.
«بوالحسن» روستايي زيباست كه هنگام ورود ما، دو روز از افتتاح پروژه بزرگ آبرسانياش ميگذشت. پروژهاي كه بسيج سازندگي مجري آن بود و فرمانده سپاه استان آن را افتتاح كرده بود.
براي كمي استراحت توقف كرديم و به منزل شهيد علي يار دودانگه وارد شديم. مادر شهيد در حال پخت نان محلي بود. به«كچي» سلام داديم و از وضعيت روستا پرسيديم (بختياريها به عمه «كچي» ميگويند و به خاله «بتي»). دقايقي بعد حركت كرديم كه در مسير و بر قله كوه مقابلمان دژ مستحكمي خودنمايي ميكرد. دژي كه به نام سردار بزرگ قوم بختياري «علي مرادخان» بود و ميگويند آخرين مبارزات وي با رژيم منحوس پهلوي در همين مكان رخ داده است.
(سنگ سوم) راه تمام شد
كوهها را يكي پس از ديگري سپري ميكرديم از دره شروع كرده و به قله ميرسيديم. حركتمان درست مانند يك ترن هوايي بود با ترسي بيشتر و خطرپذيري بالاتر! چراكه ما حتي از ارتفاع 1700متري كه در خبرها از شرايط جغرافيايي منطقه آمده بود نيز گذشتيم و دستگاه GPS، ارتفاع 2105متر از سطح دريا را نشان ميداد. البته بعد از مدتي به دشت زيباي قله سالند كوه رسيديم كه از همان ابتداي راه خاكي، دنده معمولي كفاف ما را نداده و دنده كمكي به ياريمان شتافت.
ما كه درتمام مسير، هيچ جنبندهاي جز خودمان را نديده بوديم، با ديدن يك نيسان وانت شگفتزده شديم اما واقعيت امر يك لحظه ترسيدم. چون ديدن پنج نفر در كابين جلوي نيسان و اينكه معلوم نبود راننده كيست، هر آن خطررفتن به دره را يادآوري ميكرد تا اينكه جلو آمديم و آنها به احترام ما پايين آمدند.
با ديدن يك زن و شوهر كنجكاو شدم و پرسيدم كجا ميرويد؟ پاسخ دادند كه تا روزهاي آتي، صاحب فرزند ميشوند و خانم را براي وضع حمل به درمانگاه مناسب و امني ميرسانند. اين جمله مانند پُتكي بود براي من كه صاحب دو فرزند هستم و برايم كافي بود كه براي سختي آن زن جوان در اين روزهاي پاياني وضع حمل، خون گريه كنم كه آيا با اين همه تكان حاصل از صعبالعبوري بيراههها چگونه شرايط دشوارش را تحمل ميكند... اللهاكبر!
باز مسير را ادامه داديم تا اينكه تابلويي مقابل ديدگانمان خودنمايي كرد: «محل عروج جهادگر منوچهر سگوند» جهادگري كه همان اوايل انقلاب در حالي كه با بولدوزر مشغول راهسازي بوده است با خودرو به ته درّه 2 هزارمتري سقوط كرده و عجب مظلومانه به شهادت رسيده بود. ما نيز خواستيم احتمال شهادتمان را به رفقاي جهادي بگوييم تا تابلويي بهتر برايمان بسازند اما خب از همان جاده خاكي، آنتن تلفن همراه نيز رفته بود، مگر يكي دو نقطه در قلهها كه گاه و بيگاه دسترسيهايي حاصل ميشد.
(سنگ چهارم) زيارت سادات بختياري
بالاخره ساعت 45/13 يعني پس از گذشت قريب به پنج ساعت از آغاز حركتمان از دزفول به اولين روستاي منطقه احمد فداله رسيديم. تمام دهها، روستاي اين منطقه به جز روستاي «عيدي مرده پايين»، همگي سادات و از سلاله امام سجاد (ع) هستند. جالب است وقتي ميگويي «سيد» ناگهان دهها زن و مرد و جوان و كودك همه برميگردند! فلذا تنها راه صدا زدن در اين منطقه پهناور، دانستن نام كوچك تكتك افراد است و لاغير!
(سنگ پنجم) آنچه بايد بدانيم
روستاهايي را كه يكي پس از ديگري سپري كرديم همه عشاير بختيارياند، زندگيها نيز به همان سبك عشايري است. از ارديبهشت تا مرداد به ييلاق (قله ها)كوچ ميكنند تا علوفه دام را تأمين كنند و مابقي سال نيز در روستا ساكن هستند. خانههايي محقر كه چند متري براي استراحت و خواب و غذا خوردن است، گوشهاي به عنوان آشپزخانه، گوشهاي ديگر انبار و حتي گاه حيوانات اهلي نظير مرغ و خروس نيز در گوشه ديگر اين خانه هستند كه در آن نه از آشپزخانه اُپن خبري هست نه از ديواري اندك ميان خانه.
زمين كشاورزيشان نيز كه تأمينكننده يونجه و علوفه دام است و شايد اندكي گندم، كنار خانهشان است لذا خانهها از هم دهها متري فاصله دارند مگر روستاهاي اندكي كه چند خانوار كنار هم باشند بهويژه آنكه جغرافياي كوهستاني آنجا، كمتر زمين مسطحي را در اختيار دارد كه بتواند چندين خانوار را حول هم مجتمع كند و اهالي هم از اين فضا به نيكي استفاده كرده و با مصالحي از جنس همان منطقه با سنگهاي كوه خانه را به نحوي ساختهاند كه استتار كامل است و از دور نمايان نيست. انواع حيوانات اهلي نظير مرغ و جوجه و خروس و گوسفند و گاو و بوقلمون و سگ و چهارپايان و گاهي هم اسب، منبع تغذيه و نگهباني و حمل و نقل اهالي است كه خودكفا كرده است عشاير را. البته نميتوان نقش ويژه بانوان را در زندگي عشاير ناديده گرفت از آوردن آب از دل كوهها با سختي تمام تا رسيدگي به دام و درست كردن پنير و ماست و كره و دوغ تا تربيت فرزند و. . .
(سنگ ششم) جاي خالي نهادهاي دولتي
در اين ديار جاي همه خالي است. وزارت راه كه محض رضاي خدا نه براي آسفالت كردن بلكه حتي زمين را مسطح كند تا وانت نيسان كمي راحتتر برود، اداره بهداشت كه حمام و سرويس بهداشتي را تأمين كرده و حداقل درمانگاهي را براي دهها روستا برپا كند، مخابرات دكلهاي رايتل و ايرانسل و همراه اول را علم كند و فقط به پخش تيزرهاي آنچناني در رسانه ملي اكتفا نكند، رسانه ملي هم زير ساختهاي خود را فعال كند، آموزش و پرورش دبستانها را چند ده برابر كرده و حداقل چند مدرسه شبانهروزي راهنمايي و دبيرستان داير كند تا جوانان اين منطقه سواد بياموزند. حداقل به اندازهاي كه اگر از دختري نوجوان پرسيديم چند سال داري؟ نگويد نميدانم. علت را ميپرسيم ميگويد سواد ندارم كه شناسنامهام را بخوانم. آنگاه پدر يا مادرش بگويند حدوداً 12 سال شايد هم 13 يا...
حتي ميراث فرهنگي هم شديداً جايش خالي است در اين سرزمين كهن كه اگر راه مناسبي داشته باشد به حتم منطقهاي ويژه و جذاب براي گردشگران داخلي و خارجي خواهد شد. به ويژه آنگاه كه بر مزار امامزاده احمد فداله حاضر ميشوي كه تختجمشيدها و طاقبستانها بايد مقابلش سنگ بيندازد از بس كه تاريخي مينمايد از ديوارهها تا سنگ قبرها تا مجسمه شير و. . . كه ساعتها چشم را به خود خيره ميكند.
اگرچه مردم ميگويند اينجا تنها جاي بسيج و سپاه خالي نيست چون ما همزمان بسيجي هستيم و تنها بسيج است كه مدتي است براي آبرساني به فرياد ما رسيده و هرازچندگاهي به ما سر ميزند و البته جاي اداره آبفاي روستايي كه مسئول بسيجي و انقلابياش سالهاست با اين مردم انس گرفته و ارتباط مردم با وي ديرينه است.
(سنگ هفتم) محروميتزدايي
سنگهاي سخت و خشن اين سرزمين فراموش شده اگر چه ما را در مسير صعبالعبور خود از كتف و كول انداختند ليك به قلب ما اصابت نمودند و خود را در دلمان جاي دادند تا آنكه باز هم عزممان را جزم كنيم و در خدمت شيعيان مظلوم و انقلابي منطقه احمد فداله باشيم تا بلكه با فراهم آوردن ضروريات اوليه حيات در كنارشان بمانيم. آنان محبت و دوستي و صفا و صميميت را به ما جهادگران هديه دهند و ما نيز فرياد محروميتشان را به گوش مسئولان رسانده و با اين كار تسكين قلبهاي زلال محرومان اين منطقه باشيم.
وعده ما نوروز 94 با اقدامات عمراني و فرهنگي و بهداشتي و هنري و ورزشي و دامپروري و. . . با حضور دهها خواهر و برادر جهادگر از استاد و دانشجو گرفته تا روحاني و پزشك در منطقه احمد فداله بخش سردشت شهرستان دزفول استان خوزستان كشور ايران اسلامي و ولايي ... يا علي مدد