کد خبر: 707818
تاریخ انتشار: ۱۷ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۳:۲۹
يك نمونه از بي‌اخلاقي رسانه‌اي
بهار امسال كه از راه برسد دقيقاً مي‌شود 35 ساله. اما 10 سال از زماني كه همه مقدمات ازدواجش را فراهم كرده بود گذشته است.

 ازدواجي كه هيچ وقت سر نگرفت و بيچاره دخترك در حالي كه حتي تاريخ عقد و عروسي را خانواده‌ها مشخص كرده بودند هيچ‌وقت پاي سفره عقد ننشست و حسرت لباس سفيد عروسي به دلش ماند.

حالا وقت آن رسيده بود كه او هم مثل هر دختر ديگري پاي سفره عقد بنشيند و بعد از چند‌بار سؤال كردن عاقد با صدايي ظريف و سرتاسر حجب و حيا «بله» را بگويد اما در همين روزها اتفاقي افتاد كه باعث شد تا خواستگاري كه در خانه دخترك را از پاشنه درآورده بود به يكباره عقب‌نشيني كند و نه تنها ديگر به خواستگاري دخترك نيايد بلكه تا جايي كه امكان داشت از رفت و آمد با خانواده دختر خودداري كنند.
 

يك اتفاق عجيب رخ داد، اتفاقي كه مسير زندگي دخترك را تغيير داد. خبر دستگيري پدر به عنوان «متهم به قتل عمد» خيلي زود پيچيد و قبل از اينكه مركب خبر در صفحه حوادث روزنامه خشك شود، تمام اهل محل از آن اطلاع يافتند حتي كودكان مدرسه‌اي درباره اين اتفاق صحبت مي‌كردند.

باور‌كردني نبود. پدر كه مردي زحمتكش بود به اتهام قتل عمد دستگير شده است و مادر نيز از نظر پليس در مظان اتهام است و چند‌بار براي بازجويي به پليس آگاهي رفته. خانواده دخترك به يكباره از هم مي‌پاشد و رؤياي شيرين دخترك دم‌بخت يك‌شبه تبديل به كابوسي خطرناك مي‌شد.

آن‌طور كه در خبر صفحه حوادث روزنامه آمده بود پدر دخترك كه مردي 55 ساله بوده به اتهام قتل يكي از بستگانش به خاطر درگيري بر سر اختلافات مالي توسط پليس دستگير شد.

دخترك اصلاً نمي‌توانست باور كند كه چنين اتفاقي افتاده است. آخر مگر مي‌شود. پدر، پدر زحمتكش، پدر مهربان، پدر مؤمن، پدر دوست‌داشتني؟! اصلاً چنين چيزي امكان ندارد اما ظن پليس به مرد 55 ساله بود. بيچاره پدر هفته ديگر براي دخترش خواستگار مي‌آيد اما حالا به اتهام قتل عمد بازداشت شده است هر چقدر هم كه مي‌گويد در لحظه وقوع قتل آنجا نبوده چون هيچ شاهدي ندارد كه حرف‌هايش را تأييد كند به ظن پليس متهم است.

تمام مدارك عليه اوست. اختلاف او با مقتول بر سر مسائل مالي، آخرين تماس متهم با مقتول، پيامك تهديد‌آميز به مقتول اينها مداركي است كه ظن پليس را بيشتر مي‌كند. حالا نزديك شش ماه است كه پدر در بازداشت به سر مي‌برد. اتهام او قتل عمد است؛ قتل عمد يكي از بستگانش. هيچ‌كس حرف او را قبول نمي‌كند.

پليس مداركي دارد كه نشان مي‌دهد به احتمال زياد او قاتل است. تحقيقات پليس ادامه دارد و بازپرس پرونده را با دقت مطالعه مي‌كند. مدارك و مستندات عليه متهم است و هيچ‌كس حرف او را باور نمي‌كند، هيچ‌كس جز همسر و دخترش. دخترك خوب مي‌داند كه پدر، پدر مهربان و زحمتكش كه تا حالا حتي يك تشر هم به دختر يكي يكدانه‌اش نزده نمي‌تواند قاتل باشد اما پليس مداركي دارد كه به آن استناد مي‌كند.

تحقيقات همچنان ادامه دارد. زندگي براي خانواده مرد سخت شده حالا يك سال از مدت بازداشت مرد گذشته است. چرخ زندگي بدون حضور مرد خانواده به سختي مي‌گذرد. امروز و فرداست كه قاضي حكم به قصاص مرد بدهد. خانواده مقتول خواهان قصاص متهم هستند وكيل تسخيري هم كاري از دستش بر‌نمي‌آيد. نه شاهدي و نه مدركي كه مرد بتواند بي‌گناهي خود را ثابت كند.

دخترك اين روزها حسابي آشفته است. او ديگر اين روزها به هر چيزي فكر مي‌كند جز خواستگاري و ازدواج. او به طور كامل موضوع را فراموش كرده است، اگر هم در اين بين حرفي از خواستگاري مي‌شود خانواده‌اي كه قصد خواستگاري از دختر را دارند، به محض اطلاع از زنداني بودن پدر آن هم به اتهام قتل‌عمد هيچ‌وقت زنگ آن خانه را به صدا در نمي‌آورند.

روزگار به سختي براي خانواده دخترك مي‌گذرد. مادر اين روزها رنجور‌تر از هر وقت ديگري است. حالا بار زندگي به دوش او افتاده است. دست‌هاي چروكيده و چين‌هاي صورتش نشان از تلاش شبانه‌روزي مادر براي سرپا نگه‌داشتن خانواده‌اش دارد. اما در چهره زن يك غم بزرگ ديده مي‌شود. هر وقت تلفن زنگ مي‌زند پشت مادر مي‌لرزد، نكند خبر اعدام شوهرش را مي‌خواهند به او بدهند.

روزها به سرعت سپري مي‌شود، دو سال مثل برق و باد مي‌گذرد. تا اينكه جرقه‌اي در زندگي دخترك مي‌خورد؛ جرقه‌اي كه يك‌بار ديگر زندگي او را روشن مي‌كند.

صحبت مادر كه با تلفن تمام مي‌شود هنوز گوشي را نگذاشته كه به يكباره از حال مي‌رود. دخترك دلش مي‌ريزد يعني... نه خداي من... اصلاً باور‌كردني نيست به سرعت به سراغ مادر مي‌رود. آب قند درست مي‌كند و او را روي صندلي مي‌نشاند.

مادر با كلمات بريده‌بريده فقط اسم شوهرش را صدا مي‌زند، دخترك هنوز نمي‌داند چه اتفاقي افتاده، اما مي‌ترسد. به تلفني كه به مادر شد فكر مي‌كند، به اينكه ديگر پدر را هيچ‌وقت نخواهد ديد تصور ديدن بدن بي‌جان پدر روي چوبه‌ دار و طناب زمخت دور گردن باباي مهربان برايش حسابي سخت است.

اما مادر حال ديگري دارد كم‌كم حالش بهتر مي‌شود. بريده‌بريده صحبت مي‌كند. پدرت... پدرت... او فردا آزاد مي‌شود.

انگار حالا ضرب‌المثلي كه دخترك اين روزها مدام با خودش تكرار مي‌كرد كه «سر بي‌گناه پاي دار مي‌رود اما بالاي دار نمي‌رود» دارد تحقق مي‌يابد.

وكيل تسخيري از آن طرف خط خبر خوشي را به مادر پشت تلفن داده بود: «قاتل اصلي دستگير شده. بهتر است بگويم خودش را معرفي كرده است.» عذاب وجدان باعث شده تا بعد از دو سال در حالي كه تمام مدارك و شواهد عليه پدر دخترك بود قاتل اصلي خودش را به پليس معرفي كند.

با اعتراف او و بررسي‌هاي پليس و بازپرس قضائي مشخص مي‌شود كه قاتل اصلي اوست. بازسازي صحنه قتل هم انجام مي‌شود. بي‌گناهي پدر حالا ديگر براي پليس و بازپرس ثابت شده است.

دخترك خوشحال است اما يك نگراني بزرگ در دل دخترك وجود دارد او ديگر خواستگارهاي خود را از دست داده است.

پدر از اتهام قتل تبرئه شده اما آبروي دخترك و خانواده‌اش مثل آبي است كه رفته و ديگر نمي‌توان به جوي بازگرداند.

اين روزها دخترك بيش از هر چيز ديگري به بي‌اخلاقي رسانه‌اي و آن خبري فكر مي‌كند كه دو سال پيش بدون رعايت ملاحظات حرفه‌اي توي صفحه حوادث روزنامه نشست. خبري كه هنوز صحت آن مشخص نبود و پدر، پدر مهربان فقط يك متهم بود نه قاتل. دخترك هميشه به اين موضوع فكر مي‌كند كه راستي چقدر خوب بود اگر خبرنگار سرويس حوادث در لحظه تنظيم اين خبر تامل بيشتري مي‌كرد. آن وقت آبروي دخترك و خانواده‌اش به اين راحتي به باد نمي‌رفت. كسي نمي‌داند، آيا دخترك خبرنگار را مي‌بخشد؟

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها