يادم است در يكي از سفرهايي كه به روستاها ميرفت همراهش بودم. داخل ماشين هديهاي به من داد. اولين هديهاش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بوديم. خيلي خوشحال شدم و همانجا بازش كردم ديدم روسري است؛ يك روسري قرمز با گلهاي درشت. من جا خوردم، اما او لبخند زد و به شيريني گفت:«بچهها دوست دارند شما را با روسري ببينند.» از آن وقت روسري گذاشتم و مانده.
من ميدانستم بچهها به مصطفي حمله ميكنند كه چرا شما خانمي را كه حجاب ندارد ميآوري مؤسسه، اما برايم عجيب بود كه مصطفي خيلي سعي ميكرد (خودم متوجه ميشدم) مرا به بچهها نزديك كند. ميگفت: «ايشان خيلي خوبند. اينطور كه شما فكر ميكنيد نيست. به خاطر شما ميآيند مؤسسه و ميخواهند از شما ياد بگيرند. انشاءالله خودمان به او ياد ميدهيم.» نگفت اين حجابش درست نيست، مثل ما نيست، فاميل و اقوامش آنچنانياند. اينها خيلي روي من تأثير گذاشت. او من را مثل يك بچه كوچك قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد.
همسر شهيد دكتر چمران