در شمارههاي پيش با روايت عبدالله نوريپور از اعضاي گروه دستمال سرخها به كردستان سال 58 رفتيم. پس از وقوع حوادثي، دستمال سرخها به همراه رزمندگاني از سپاه و ارتش وارد شهر بانه ميشوند در اين زمان نوروز سال 59 تازه از راه رسيده بود.
پس از ورود به بانه، به فرمانداري شهر رفتيم كه چيزي از يك تشكيلات اداري عريض و طويل كم نداشت. محوطهاي بزرگ با سالنها و اتاقهاي متعدد كه براي كارهاي ستادي مناسب به نظر ميرسيد. چون موقع ظهر بود ما را به اتاق غذاخوري هدايت كردند. در آنجا گروهي از كلاهسبزها مشغول خوردن ناهار بودند. جو سنگيني بين حاضران وجود داشت كه چندان خوشايند نبود. بنابراين ترجيح داديم به اتاق ديگري برويم. اولين اولويت ما رفتن به بيمارستان شهر بود تا به وضعيت مجروحان رسيدگي كنيم. خصوصاً اصغر وصالي كه عمر زخم پايش به چند روز قبل ميرسيد.
اينطور به نظر ميرسيد كه هنوز دامنههاي انقلاب به برخي از مناطق شهر بانه نرسيده است. بيمارستان يكي از آن نقاط بود. پرستارها همچنان با پوشش نامناسب تردد ميكردند و رفتار چندان گرمي هم با رزمندگان مجروح نداشتند، اما پزشك حاذقي كه در آنجا به مداواي اصغر و برخي از بچهها پرداخت، وجدان كاري خوبي داشت و براي اولينبار گروه خوني ما را تعيين كرد تا به مجروحين خون مورد نظر را تزريق كند.
همان روز تظاهرات مشكوكي در شهر برگزار شد. من به اتفاق تعدادي از بچهها به مقابل تظاهركنندگان رفتيم تا با گفتوگو مجابشان كنيم. عجيب بود كه آنها نه شكل و شمايل اكراد بومي را داشتند و نه لهجه كردها را، فارسي را خيلي خوب و روان حرف ميزدند و تركيبي مشكوك داشتند. هرچه حرف زديم، با شدت خاصي پاسخ ميدادند. طوري كه ناچار شديم چند گلوله هوايي شليك كنيم. به محض شليك نيز سريع همگي فرار كردند و ديگر شاهد چنين تجمعاتي نبوديم. بعدها كه خوب فكرش را كردم احتمال اينكه آنها جزو نيروهاي منافقين يا چريكها فدايي خلق باشند، زياد بود.
ضد انقلاب در بين مردم شهر چنان شايعه كرده بود كه نيروهاي مركزي (رزمندگان ارتشي و سپاهي) قصد آزار مردم را دارند و بايد از آنها ترسيد! در سطح شهر هم كه راه ميرفتي، غير از نگاههاي هراسناك مردم، شعارهايي كه دموكراتها روي ديوارها نوشته و جفنگياتي از رزمندگان و انقلاب و حضرت امام نوشته بودند، جلب توجه ميكرد. ما براي اينكه ترس مردم بريزد، سلاحها را كنار گذاشته و حتي كارد يا چاقو حمل نميكرديم. وقتي هم كه خريدي ميكرديم و پولش را ميداديم، اغلب فروشندگان نميگرفتند و رفتارهايشان نشان ميداد از روي ترس اين كار را ميكنند. علتش را جويا شديم كه گفتند ضدانقلاب وقتي خريدي ميكردند ميگفتند ما جانمان را به خاطر شما مردم به خطر انداختهايم و بهاي جنس شما بيشتر از جان ما نيست. پس؛ پول بيپول!
رفتار حسنه رزمندگان مردم را خيلي زود جلب كرد. آنها هيچوقت دل به دروغهاي ضدانقلاب نبسته بودند و در مساجد دوشادوش همين مردم نماز ميخوانديم و حتي به پيشنمازهاي آنها اقتدا ميكرديم. انقلاب داشت روي حسنه خود را به مردم مظلوم كرد نشان ميداد.