کد خبر: 705890
تاریخ انتشار: ۰۶ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۶:۴۳
روايتي از شيوه فرماندهي و شهادت سردار علي‌اصغر فتاحي در گفت‌وگوي «جوان» با همرزمان شهيد
شهيد علي‌اصغر فتاحي فرمانده توانمند گردان علي‌بن‌ابيطالب(ع) سال 1343 در مقيان از توابع اراك به دنيا آمد.
غلامحسين بهبودي
شهيد علي‌اصغر فتاحي فرمانده توانمند گردان علي‌بن‌ابيطالب(ع) سال 1343 در ميقان از توابع اراك به دنيا آمد. او كه در دوران نوجواني در مبارزات انقلابي شركت كرده بود، بعد از پيروزي انقلاب نيز با تبعيت از فرمان امام خميني(ره) مبني بر مقابله با فتنه ضد انقلاب و جدايي‌طلبان، وارد اغتشاشات كردستان شد و تا زمان شهادت در هفتم اسفند ماه 1362 و طي عمليات خيبر، هرگز رخت رزم را از تن خارج نكرد. شهيد فتاحي را بايد يكي از رزمندگان و سرداران جبهه‌هاي غريب غرب دانست كه به مدت دو سال در آن مناطق خدمت كرد و همزمان با عمليات رمضان به جبهه‌هاي جنوب رفت. به مناسبت هفتم اسفندماه، سالروز شهادت فرمانده توانمند گردان علي‌بن‌ابيطالب(ع) لشكر17، با هماهنگي و همت ستاد كنگره سرداران، فرماندهان و 6200 شهيد استان مركزي، پاي صحبت‌ تعدادي از همرزمانش نشستيم تا مروري بر خاطرات اين سردار شهيد داشته باشيم.
 
اخلاق فرماندهي
 
شهيد علي‌اصغر فتاحي از آن دست فرماندهاني بود كه همراهي و همدلي فوق‌العاده‌اي با نيروهايش داشت و سعي مي‌كرد تا آنجا كه امكان دارد به مشكلات تك‌تك آنها رسيدگي كند. بعد از عمليات رمضان با شرايطي كه به وجود آمده بود، وضعيت نظم و انضباط تعريف چنداني نداشت. در همان ايام يك روز اعلام شد نيروها پوتين پوشيده و مرتب در صبحگاه به خط شوند. يكي از رزمنده‌ها كه پاي بزرگي داشت، جاي پوتين دو تكه يونوليت به پايش بسته بود و باصطلاح كفشي براي خودش مهيا كرده بود.
 
شهيد فتاحي همين‌طور از رديف جلو بچه‌ها را بررسي مي‌كرد تا اينكه به آن رزمنده رسيد. تا چشمش به پاهاي او افتاد، خشكش زد. با تعجب پرسيد: اين چه وضعيته؟ رزمنده هم گفت:
ديشب به پوتين‌هام تك زدند. چون پاهام بزرگه پوتين راحت برام پيدا نمي‌شه.
 
اصغر آقا خيلي ناراحت شد (ما شهيد علي‌اصغر فتاحي را با نام اصغر صدا مي‌زديم) بعد از صبحگاه رزمنده را سوار ترك موتورش كرد تا همه يگان را بگردند و پوتين شماره 46 براي آن رزمنده پيدا كنند. دور و برهاي ظهر بود كه ديديم هر دو آمدند و يك پوتين براي رزمنده پيدا كرده‌ بودند. پرسيديم بالاخره از كجا گير آورديد؟‌ شهيد فتاحي هم با خنده گفت: از كمپ اسراي عراقي! پاي يكي از اسرا هم‌اندازه پاي اين رزمنده بود و پوتينش قسمت ايشان شد.
 
ببينيد يك فرمانده تا چه اندازه مي‌تواند به فكر نيروهايش باشد كه براي اذيت نشدن يك از رزمندگان چند ساعت او را در يگان مي‌چرخاند تا اينكه پوتيني براي او بيابد. فرماندهان دوران جنگ چنين انسان‌هاي بزرگي بودند و سردار شهيد علي‌اصغر فتاحي هم به واقع فرمانده بزرگي بود كه بر قلوب رزمندگان حكم مي‌راند و نيروهايش او را از صميم قلب دوست داشتند.
 ابوالقاسم صفرزاده
 
 
اقتدا به سيدالشهدا(ع)
 
يكي از خصوصيات بارز شهيد علي‌اصغر فتاحي توسل ايشان به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) بود. ايشان به عنوان يك فرمانده، سعي مي‌كرد تا اگر قرار است مراسمي براي اهل بيت برگزار شود، همه نيروها در آن حضور داشته باشند و به قول معروف همگي استفاده ببرند.
در ايام عزاداري محرم، يا در ساير مواقع شهيد فتاحي اولين نفر حاضر مي‌شد و گردان را براي راه‌اندازي دسته‌هاي سينه‌زني بسيج مي‌كرد. چون من مداحي مي‌كردم، ايشان به من مي‌گفت: «مسافر بلند شو، ياعلي، شروع كن تا بچه‌ها هم جمع شوند و مراسم را راه بيندازيم.» اصغرآقا اين كار را هر روز تكرار مي‌كرد. خودش ابتداي دسته حركت مي‌كرد و به عنوان مياندار، رزمندگان را هدايت مي‌كرد. من هم مداحي مي‌كردم و دسته ما از محل گردان تا نزديك نمازخانه مي‌رفت و در آنجا تعداد بيشتري از رزمنده‌ها به ما ملحق مي‌شدند و شور مراسم به اوج خود مي‌رسيد تا در انتها دعا مي‌خوانديم و بعد بچه‌ها وارد نمازخانه مي‌شدند.  يادم است در همين دسته‌جات سينه‌زني، شهيد يعقوب صيدي به تبعيت از شهيد فتاحي نوحه «قال رسول‌الله نورعيني» را با نواي گرم و خوشي مي‌خواند كه شور زيادي در بين بچه‌ها ايجاد مي‌كرد. به نظر من گذشته از بركاتي كه بردن نام اهل‌بيت(ع) به هر محفل و مجلسي مي‌بخشد، وجود شهداي با‌صفايي چون سردار شهيد علي‌اصغر فتاحي و شهيد صيدي و... باعث مي‌شد تا عزاداري‌هاي ما در جبهه يك حس و حال عجيبي داشته باشد و به جرئت بتوان گفت تكرار ناشدني هستند.
ابوالقاسم مسافر
 
 
شيفته شهادت
 
شهيد فتاحي به واقع شيفته شهادت بود. البته نه آن طور كه بگوييم دنبال بهانه‌اي مي‌گشت تا حتماً كشته شود و برود، نه، منظورم اين است كه ايشان هر چه تبحر داشت به كار مي‌بست تا بتواند پيروزي ظاهري و دنيايي را به دست بياورد، اما وقتي با او مأنوس مي‌شدي و صحبت مي‌كردي، متوجه مي‌شدي كه آرزوي شهادت را در دل نهفته دارد و هر عملياتي كه مي‌آمد و شهيد نمي‌شد، در دلش غوغايي برپا مي‌شد. اما قسمت او بود تا در آوردگاه عمليات خيبر و وقتي كه دژ دشمن در جزاير مجنون فروريخت، به شهادت برسد. روز هفتم اسفند سال 62 شهيد اصغر فتاحي مثل كسي كه رسالتش را انجام داده و وقت رفتنش فرا رسيده، لباس زيباي شهادت را به تن كرد و آسماني شد.
نورخدا قاسمي
 
آخرين لحظات
عمليات خيبر يكي از بزرگ‌ترين عمليات‌هايي بود كه رزمندگان در طول دفاع مقدس انجام دادند. آوردگاهي كه طي آن شهدا و مجروحان بسياري تقديم شد و شهيد فتاحي هم يكي از اين شهدا بود. در خلال عمليات ايشان زخمي شدند و هرچه اصرار مي‌كرديم به عقب برگردد قبول نمي‌كرد. حرفش اين بود كه بايد تا آخرين لحظه كنار نيروهايم بمانم.
 
خبر كه به فرمانده لشكر شهيد مهدي زين‌الدين رسيد، ايشان به برادر اسماعيل هاشمي دستور دادند كه فرماندهي گردان را تحويل بگيرد تا شهيد فتاحي به عقب منتقل شود. آقاي هاشمي به من رسيدند و سراغ شهيد فتاحي را گرفتند. گفتم جلو رفته و قرار شد با هم به سراغ ايشان برويم. تعدادي گلوله آرپي‌جي برداشتيم تا همراه خودمان به نيروهايي كه كنار شهيد فتاحي بودند برسانيم. آتش دشمن به قدري زياد بود كه به سختي حركت مي‌كرديم. در همين حين ناگهان خمپاره‌اي كنارمان اصابت كرد و من و آقاي هاشمي به شدت مجروح شديم. امدادگران آمدند و ما را به عقب منتقل كردند.
 
وقتي كه خبر آمدن ما به شهيد فتاحي رسيد، ايشان دوباره تأكيد كرده بودند كه من بايد كنار بچه‌هايم بمانم و آن قدر مردانه جنگيد تا به آنچه لايقش بود رسيد.
صادق دوخائي
 
 
لحظه شهادت
 
در اثناي عمليات خيبر، لحظه‌اي كه شدت درگيري به اوج خود رسيده بود، چشمم آشنايي را ديد
كه روي زمين افتاده بود، حدس زدم اصغر است، جلوتر رفتم ديدم پاهايش له شده. صدايش كردم. سرش را بلند كرد و شناخت. گفت: محسن جان تويي؟ سريع به سراغش رفتيم و با سه نفر ديگر او را به سمت سنگر شهيد مهدي زين‌الدين برديم. 50 متر مانده به سنگر چون خسته و عصبي بودم، شروع كردم به داد و بيداد كردن تا بلكه زودتر به وضعيت شهيد فتاحي و مهدي صباغ كه او هم زخمي شده بود، رسيدگي شود.
 
به هر ترتيبي بود يك وانتي جور شد و آن دو را داخلش گذاشتيم و رفتم بالاي سر مهدي صباغي كه حالش بهتر بود و مي‌توانست صحبت كند. ديدم سر اصغر پايين افتاده است. خودم را به او رساندم و سرش را بين دستانم گرفتم. به او گفتم: «اصغرجان ذكر بگو، مي‌رسيم، ديگه تموم شد.» خيلي بي‌حال شده بود، اما در همان وضعيت لبخند مي‌زد و مشخص بود كه ناي حرف زدن ندارد.
 
كمي بعد دوباره گفتم اصغر بيداري؟ سرش را تكان داد. چون هر لحظه احتمال شهادتش مي‌رفت، نزديك پد هليكوپتر باز صدايش كردم و گفتم اگر مي‌تواند دستش را تكان بدهد. تكان داد و كمي خيالم راحت شد. به بالگرد كه رسيديم، با سر و صدا دو نفر پزشك را كنارش حاضر كرديم. هر كاري كردند نتوانستند رگ دستش را بگيرند. اميدمان داشت قطع مي‌شد. توي همين گير و دار هليكوپتر پرواز كرد و ديگر از او خبر نداشتيم تا اينكه شنيديم به شهادت رسيده است.
 
در قسمتي از وصيتنامه شهيدآمده است:  با درود بر آخرين منجي عالم بشريت حضرت حجت‌بن‌الحسن‌العسكري مهدي موعود و با درود و سلام به رهبر كبير انقلاب اسلامي و بنيانگذار جمهوري اسلامي، سلام بر او كه اسلام را به ما آموخت، او كه تنها بر دين پاك رسول خدا تكيه كرد. و جز اسلام به چيزي ديگر نينديشد. خدايا تو شاهدي كه من براي رضاي تو گام برداشتم و جز اين چيز ديگري نبود. و اما ‌اي خدا تو شاهد بودي و هستي كه چگونه از طرف بعضي از برادران  مورد تهمت و دروغ قرار گرفته‌ام.
 
آري، آنان برادراني بودند كه از پشت خنجر را تا غلاف در سينه برادر فرو بردند. پروردگارا، نيش زبانشان همچون تيري بر قلبم فرو مي‌نشيند و وجودم را به آتش مي‌كشد.  و اما شما ‌اي كوردلان بدانيد كه نقاب از چهره‌تان برداشته خواهد شد و امت قهرمانمان به حيله‌ها و نيرنگ‌هاي شما پي خواهد برد. بياييد تا فرصتي باقي است به صف اسلام كه همانا خط امام است بپيونديد و از خداوند منان بخواهيد تا همه ما را به راه حقيقي اسلام هدايت كند تا با درك صحيح اسلام به مسائل موجود بنگريم نه با ديد شخصي و گروهي.
به اميد روزي كه همه مسلمين در صفي واحد در قدس نماز گزارند.
 13/2/62 علي‌اصغر فتاحي
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار