در شمارههاي پيش همراه گروه دستمال سرخها به فرماندهي شهيد اصغر وصالي وارد كردستان سال 58 شديم. طي ماجراهايي عبدالله نوريپور راوي اين ستون به همراه شهيد وصالي در كوهستان گم ميشوند و سرانجام خود را به جاده مواصلاتي ميرسانند. جايي كه بالگردي از روي سرشان عبور ميكند و آنها را نميبيند.
بعد از آن همه تقلا و فرياد، از اينكه خلبان بالگرد ما را نديد، احساس نااميدي ميكرديم. اما چارهاي نبود جز آنكه همان اطراف به انتظار بايستيم تا ببينيم در اين جاده پيچ در پيچ ساكت چه كسي يا كساني ظاهر خواهند شد. به نظرم يكي، دو ساعتي گذشت تا اينكه ديديم طلايهداران ستوني از راه رسيدند. آن جلو، مقابل ستون آهواستيشن خودمان كه كاليبر50 سوارش بود، نمايان شد. بعد اسماعيل لساني، مجيد جهانبين، رضا مرادي، علي تيموري، عباس مقدم، عباس داورزني و... يك به يك نمايان شدند.
بله، ستون خودمان بود كه ندانسته از راه ميانبر جلويشان درآمده بوديم و حالا با ديدن هم گل از گلمان شكفت. نفهميديم ما به طرف بچهها رفتيم يا آنها ما را دريافتند. خوش و بشي صورت گرفت كه با پرسش هر دو طرف از سرنوشت جهانگير، گرد غم بر چهره جمع نشست. هم ما اميد داشتيم شايد جهانگير زودتر خودش را به گروه رسانده باشد و هم بچهها سراغ او را از ما ميگرفتند. گفتوگو از جهانگير همه را كلافه كرده بود. چون خسته بوديم بچهها ما را به داخل كاميون باري هدايت كردند تا استراحت كنيم. چند هندوانه بود كه يكي را با اصغر خورديم و بعد بچهها را در را بستند و از فرط خستگي ناغافل خوابمان برد. دقيقاً نميدانم چقدر خوابيديم، همين قدر فهميدم كه با صداي تيراندازي از خواب بيدار شديم.
با شدت در باربند را كوبيديم تا يك نفر آن را باز كرد. از ظاهر امر مشخص بود باز به كمين برخوردهايم. من و اصغر همچنان كنار هم مانديم و توي يك شيار حفاظ گرفتيم و به طرف دشمن تيراندازي ميكرديم. اما عجيب بود كه در چنان وضعيتي باز خوابمان برده بود! وقتي به خودمان آمديم ديدم بچهها بالاي سرمان هستند و از آن همه بيخيالي ما در شرايط درگيري خندهشان گرفته است.
با امن شدن جاده دوباره راه افتاديم و مدتي كه گذشت، دشت بانه پديدار شد. پر از گل و گياه و لالهزار... روبهرو، كوههاي كم ارتفاعي ديده ميشدند كه بوي خطر ميديدند. حدسمان درست بود و از شيار كوهها چند جيپ خارج شدند و از دو طرف جاده را زير آتش گرفتند. در همان كش و قوس يكي از پيشمرگها نزديك شد و گفت: دكتر قاسملو (از سركردگان حزب دموكرات) بين مهاجمان است. حضور قاسملو نشان ميداد كه نرسيدن ستون ما به بانه چقدر براي ضد انقلاب اهميت دارد.
به هر حال با اشاره همان پيشمرگ، به يكباره آتش بچهها به سمت جيپ قاسملو باريدن گرفت كه رانندهاش مجبور شد دنده عقب بگيرد و پشت باقي جيپها پنهان شود. اين بار درگيري يك ساعت و نيم طول كشيد و عاقبت باز ضدانقلاب دستاوردي نداشتند و فرار كردند. هوا رو به تاريكي بود كه وارد بانه شديم.