کد خبر: 699864
تاریخ انتشار: ۰۵ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۱:۴۵
گذري كوتاه بر زندگي شهيد قرآني علي نهري قاضياني
سال 1343‌محله جنوب شهري شوش تهران، ‌شاهد به دنيا آمدن يكي ديگر از سربازان گهواره‌نشين امام‌خميني(ره) بود كه پدرش مرحوم حاج‌اسماعيل نهري قاضياني او را «علي» ناميد.
غلامحسين بهبودي

حاج‌اسماعيل يكي از معتمدين محله بود كه همراه دوستانش، هيئتي دوره‌اي را در خانه‌هاي‌شان برگزار مي‌كردند. در اين ميان تلاوت قرآن كريم كه پيش از آغاز سخنراني‌ و روضه‌خواني‌هاي هيئت از برنامه‌هاي معمول و هميشگي به شمار مي‌رفت، مطلعي براي آشنايي علي با كلام الهي را فراهم آورد و جسم و روح اين كودك را با قرآن عجين ساخت و شهيد علي نهري قاضياني در چنين شرايطي رشد و تعالي يافت. او كه بعدها در آوردگاه جنگ تحميلي به شهادت رسيد، همواره در طول زندگي‌اش از آموزه‌هاي كلام الهي بهره مي‌برد كه در تداوم پرداختن به شهداي قرآني دفاع مقدس، گفت‌وگوي‌مان با صفرعلي نهري‌قاضياني برادر بزرگ‌تر شهيد را تقديم حضورتان مي‌كنيم.

برادرتان به عنوان يك شهيد قرآني، چطور با كلام الهي انس گرفت؟

ما ابتدا در محله شوش بوديم و پدرم آنجا محافل روضه‌خواني و هيئت‌هاي مذهبي داشتند. چند سال بعد كه به شهرك تختي نقل مكان كرديم در مسجد معروفي به نام مسجدالرضا(ع) بود كه رفت و آمدهاي ما به آن باعث شد علي در اين مسجد فعاليت‌هاي متعددي انجام دهد. تأسيس انجمن كتابخوانان يكي از آنها بود. در اين انجمن برادرم كتاب‌ها را رايگان بين نوجوانان مقطع پنجم ابتدايي توزيع مي‌كرد تا آنها را تشويق به كتابخواني كند اما يكي از شروطش داشتن فعاليت‌هاي قرآني توسط اعضا بود. در همان مسجد علي با توجه به تربيت مذهبي كه داشت، ‌با كمك يكي از دوستانش به نام شهيد حسيني علوم مختلف قرآني را مي‌آموخت و آموخته‌هايش را به كوچك‌ترها آموزش مي‌داد. از آن به بعد ديگر شهيد انسي با قرآن گرفته بود كه تا انتهاي عمرش آن را حفظ كرد.

در آن زمان انقلاب به پيروزي رسيده بود؟ از فعاليت‌هاي انقلابي شهيد بگوييد.

در بحبوحه انقلاب بوديم كه فعاليت‌هاي مسجدي، ما را به جمع انقلابي‌ها پيوند زد. وقتي مبارزات انقلابي مردم ايران عليه رژيم طاغوت اوج گرفت، ما بچه‌هاي مذهبي و مسجدي محله هر كاري كه از دست‌مان بر‌مي‌آمد انجام مي‌داديم. از شركت در تظاهرات گرفته تا تشكيل تعاوني در محله و همچنين توزيع نفت بين مردم در سرماي زمستان سال 1357. آن روزها به دليل اعتصاب كاركنان شركت نفت، مواد سوختي به سختي به دست مردم مي‌رسيد و يكي از اقدامات انقلابيون توزيع نفت بين مردم بود تا مبادا در اين خصوص دچار مشكل شوند. علي تنها 14 سال داشت. با اين وجود در تمامي اين فعاليت‌ها دوشادوش من و شهيد حسيني كه از ايشان سن و سال بيشتري داشتيم، ‌شركت مي‌كرد و از هيچ تلاشي فروگذار نبود. وقتي هم كه انقلاب به پيروزي رسيد، فعاليت‌هاي ما از نگهباني مقابل مسجد گرفته تا حفظ امنيت محله از شر بازماندگان رژيم و همين طور ضد‌انقلاب، ادامه يافت.

نكته‌اي كه در زندگي شهيد قاضياني مطرح مي‌شود، مخالفت جدي ايشان با تفكر ليبرال‌ها بود، گويا در اين مسير از دبيرستان محل تحصيل‌شان هم اخراج شده بودند؟

علي هم مثل اغلب بچه‌هاي مذهبي از نفوذ تفكرات ليبرالي خصوصاً در حاكميت نظام مي‌ترسيد. اتفاقا دوران رياست جمهوري بني‌صدر، برادرم به دبيرستان الهيه مي‌رفت كه جو غالبش توسط ليبرال‌ها هدايت مي‌شد. بنابراين تضاد بين برادرم و مسئولان مدرسه باعث شد كه از آنجا اخراج شود. البته حضور علي در اين دبيرستان بدون فايده هم نبود و در همان سال اول با معلمي مذهبي آشنا شد كه در ادامه آموزش‌هاي قرآني‌علي مؤثر بود. اين معلم و شاگرد دانسته‌هاي قرآني‌شان را با هم مرور كرده و ارتقا مي‌دادند. وقتي علي به شهادت رسيد، همان معلم به مراسم ختم آمده بود و بسيار گريه مي‌كرد. ايشان از علي به عنوان جواني كه مأنوس با قرآن بود ياد كرده و از نبود او ابراز تاسف مي‌كرد. اين معلم كه متأسفانه نامش را فراموش كردم، خودش نيز بعدها به شهادت رسيد.

برادرتان چطور به جبهه رفت؟

وقتي جنگ شروع شد من و يكي ديگر از برادرانم كه از علي بزرگ‌تر بوديم به جبهه رفتيم. علي هم خيلي دوست داشت پيش ما بيايد اما پدرمان استدلال مي‌كرد با وجود حضور دو پسر ديگرش در جبهه‌هاي جنگ، رفتن علي 16 ساله به مناطق عملياتي چندان ضرورتي ندارد. با اين وجود علي از همان روزهاي نخست شروع جنگ تلاش مي‌كرد به جبهه برود و حتي دو بار از خانه فرار كرد. نهايتاً حوالي سال 61 بود كه موفق شد به جبهه برود. من آن موقع در بهداري جبهه گيلانغرب بودم. يك روز خبر دادند كه پدرم به منطقه آمده است. خيلي تعجب كردم. وقتي با ايشان صحبت كردم گفت كه علي اصرار دارد به جبهه بيايد. با وجود حضور شما در جبهه من نمي‌خواهم او فعلاً راهي شود. آن روز پدر از من ‌خواست كه علي را از آمدن به جبهه منصرف كنم. من هم قبول كردم و تصميم گرفتم چند وقت بعد مرخصي بگيرم و به خانه بيايم، اما وقتي آمدم ديدم علي با اصرار‌هايش موافقت مرحوم پدرم را گرفته و راهي جبهه شده است.

شهادت ايشان چطور رقم خورد؟

علي موقع اعزام به جبهه همراه 11 نفر از دوستانش بود كه همگي در انجمن اسلامي مسجد‌الرضا(ع) ‌فعاليت مي‌كردند. نكته جالب در خصوص اين گروه 11 نفره اين است كه تمامي آنها در مراحل مختلف دفاع مقدس به شهادت رسيدند. شهيد حسيني، استاد و دوست ديرين علي يكي از اين افراد بود كه همگي در عمليات الي بيت‌المقدس شركت كردند، همان آوردگاهي كه علي نهري قاضياني طي يكي از مراحلش مورد اصابت گلوله مستقيم توپ ضد هوايي قرار گرفت و سر و شانه‌هايش يكجا قطع شد. علي پس از سه ماه حضور در جبهه‌هاي جنگ در راه آزادسازي خونين شهر، چون مولايش حسين(ع) بي‌سر به شهادت رسيد.

سخن پاياني؟

برادرم كونگفو كار بود و غير از فعاليت‌هاي قرآني به پرورش جسمش هم اهميت مي‌داد. اتفاقاً موقع شناسايي جسدش چون سر نداشت، ‌يكي از نشانه‌هاي پدرمان براي شناسايي او عضلات ورزيده‌اش و همچنين خالي بود كه روي سينه داشت. در آخرين اعزام، علي جوراب‌هاي پدر را پوشيده بود كه اين هم عاملي براي شناسايي‌اش شد. من آن موقع منطقه جبهه گيلانغرب بودم و حتي چند روز پس از دفنش از شهادتش مطلع نبودم. برادري كه تربيت‌هاي مذهبي و انوار كلام الهي با روح و جانش عجين شده بود و ادامه طي طريق در مسير قرآني سعادت شهادت را نصيبش كرد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار