کد خبر: 695284
تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۹۳ - ۱۵:۲۷
اولاد آدم
ديگر اولاد آدم دسته گل به آب نمي‌دهد. آن هم نه به خاطر نحسي‌اش كه همه مي‌دانيد بلكه به خاطر قيمتش كه همه نمي‌دانيد! لابد باز هم شما خودتان را مي‌زنيد به آن راه و مي‌گوييد كدام نحسي؟ كدام گراني؟ و اولاد آدم ساده مي‌نشيند و سير تا پياز ماجرا را برايتان تعريف مي‌كند. ماجراي دسته گل به آب دادن آن جوانك عاشق و حكايت گراني 200 درصدي گل! مي‌بينيد كه اولاد آدم مي‌ماند كه چگونه فرهنگ را به اقتصاد گره مي‌زند و با به ميان آوردن مشكلات اقتصادي، فاتحه فرهنگ را مي‌خواند. اما بالاخره اين هم يك هنر است. فقط خوش به حال آنهايي كه در سبد كالايي خانواده‌شان گل نيست. خوش به حال آنهايي كه به حرف معلم‌هايشان در دوره ابتدايي گوش دادند و به جاي گل، نقاشي گل كشيدند و به پدر و مادر و هر كه خواستند هديه دادند و مي‌دهند و خواهند داد. خوش به حال لك لك‌ها كه لك لكند. . . .
مي‌گوييد طفره نروم. مي‌گويم چشم! از نحسي بگويم يا از گراني؟ باداباد مي‌گويم. شما هر كدامش را خواستيد اول بخوانيد و هر كدامش را خواستيد اول نخوانيد. به اين مي‌گويند گفتمان ليبرالي اولاد آدم. شما آزادي انتخاب داريد و اين دموكرات‌ترين نوشته اين روزنامه است و من اين سخن را از سر تدبير گفتم. آيندگان خواهند فهميد البته!
حكايت يكم - حكايت نحسي دسته گل
جواني مانند اولاد آدم از شانس خوبي برخوردار نبوده و به آدمي جنجالي معروف بوده كه به هر جا پا مي‌گذاشته، اگر اتفاق يا حادثه‌اي ناگوار روي مي‌داده، بلافاصله نظرها روي او جلب مي‌شده و اگر هم در آن درگيري تقصيري نداشته از اقبال بدش او را گناهكار دانسته. از قضاي روزگار و دست حوادث، جوان بداقبال چنان دلباخته دختري از اهالي آبادي مي‌شود كه دست اولاد آدم را از شدت عشق از پشت مي‌بندد. عده‌اي آن وصلت را شوم مي‌دانند. جوان نا‌اميد مي‌شود، اسب خواستگاري ديگر گوي سبقت از الاغ پسر مي‌ربايد. بعد از خواستگاري و موافقت پدر و مادر دختر، بساط جشن برپا مي‌شود. جوان عاشق هم براي دختر آرزوي خوشبختي مي‌كند و چون قادر نبوده از نزديك تماشاگر جشن عروسي كسي باشد كه از جان بيشتر دوستش داشته، ايام حنابندان و جشن و پايكوبي از آبادي خودش دور مي‌شود و به كوه‌هاي اطراف پناه مي‌برد. جوان عاشق كه دستش از همه چيز كوتاه شده براي تسكين دل عاشقش از دشت و دمن و كوه و صحرا دسته گل زيبايي مي‌چيند. از آنجا كه مي‌داند رودخانه از روبه‌روي خانه عروس عبور مي‌كند دسته گل را به آب مي‌اندازد كه شايد نگاه عروس به آن بيفتد. روبه‌روي خانه دختر بچه‌ها و پسران خردسال مشغول بازي هستند. تا نگاهشان به دسته گل مي‌افتد هر يك براي گرفتن گل از ديگري سبقت مي‌گيرند. دختر خواهر عروس براي گرفتن دسته گل خودش را به رودخانه مي‌زند. گرداب او را در خودش غرق مي‌كند. دخترك از دنيا مي‌رود و عروسي به عزا تبديل مي‌شود. جوان عاشق بعد از يكي دو روز به آبادي برمي‌گردد. روبه‌روي قهوه‌خانه‌اي ماتم‌زده مي‌نشيند. ماجرا را برايش شرح مي‌‌دهند كه جشن عروسي تبديل به عزا شد. چرا؟ علت را توضيح مي‌دهند. جوان عاشق دست پشت دست مي‌زند. آه از نهادش بلند مي‌شود و ماجرا را شرح مي‌دهد كه دسته گل را او براي عروس فرستاده بوده و مردم به او مي‌گويند: «پس اون دسته گل را تو به آب داده بودي».
دوم – حكايت افزايش 200 درصدي قيمت گل در گل‌فروشي‌ها
كريسمس و ماه‌هاي خوب و سرماي زمستان براي اولاد آدم مصادف است با آغاز جشن‌ها و عروسي‌ها و حجم تقاضا براي خريد گل افزايش يافته و همين موضوع باعث گراني در بازار گل شده است اما قيمت مشخصي در بازار وجود ندارد و قيمت‌ها كاملاً سليقه‌اي به مصرف‌كنندگان تحميل مي‌شود. بنابراين جوانك عاشق قصه ما كه در تهران كوه و دمني پيدا نمي‌كند كه دسته گل بخرد و در آب بيندازد تا رقيب پورشه سوارش، عشقش را نبرد، مجبور است برود گل‌فروشي و گل بخرد. (گل خريدن در اينجا يك عمل فرهنگي بهنجار است و بهتر از اين است كه جوانك با تيزي برود لاستيك پورشه را سوراخ كند يا روي بدنه آن خط بيندازد و فرار كند).
اما لابد مي‌پرسيد كه مگر چند برابر قيمت واقعي است اين گل‌ها؟ و مگر از كجا مي‌آورند ؟ و مگر. . . بگذاريد برويم سراغ صاحب عزا و ببينيم چه مي‌گويد تا حكايت دوم را دسته اول بشنويد:
در زمينه بازار گل و قيمت‌ها سيدجلال عجايبي، رئيس اتحاديه فروشندگان گل سخنان عجيبي مي‌گويد. به گفته او در حال حاضر قيمت گل در بازار به دليل كمبود توليد و گرفتاري‌هايي كه در اين زمينه وجود دارد و گردش فصلي محرم و صفر نابسامان بوده و گران است و فروشندگان مي‌توانند 100 تا 200 درصد بيشتر از قيمت خريد خودشان، گل‌ها را بفروشند، چراكه در حال حاضر قانون مشخصي در رابطه با قيمت گل وجود ندارد و بازار نابسامان است. حال بماند كه گران شدن سوخت، برق، آب و از طرفي قرار داشتن در فصل زمستان از جمله دلايل افزايش قيمت گل است.
سوم – حكايت ما
 ما چه حكايتي داريم. ماشين‌ها لوكس شده‌اند. رقيب‌هاي عشقي لوكس شده‌اند. آنوقت گل لوكس نشود. سعدي و حافظ اگر قيمت گل را در امروز مي‌دانستند، به جاي گل در ابياتشان علف مي‌كاشتند. مثلاً سعدي مي‌گفت:‌اي علف خوشبوي اگر صد قرن باز آيد بهار/ مثل من ديگر نبيني گل خوش بوي را. حافظ هم مي‌گفت: علف عزيز است غنيمت شمريدش صحبت/ كه گل به باغ آمد از اين راه و ازآن خواهد شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار