کد خبر: 695075
تاریخ انتشار: ۱۰ دی ۱۳۹۳ - ۱۵:۵۶
4 تصوير از 4 دستفروش در 4 خيابان پايتخت
درباره دستفروش‌ها و كساني كه كنار خيابان بساط مي‌كنند ديدگاه‌هاي مختلفي وجود دارد؛ برخي مي‌گويند اين دستفروش‌ها درآمدشان خيلي بالاست مخصوصاً آنهايي كه توي تهران دستفروشي مي‌كنند به اندازه يك دكتر و مهندس درماه درآمد دارند.
مهدي ارجمند
كافي است چند ساعت وقت بگذاري و كنارشان بايستي تا ببيني چقدر در روز كاسبند. دستفروش‌هايي كه دور ميدان آزادي جمع مي‌شوند يا دستفروش‌هايي كه غروب سرتاسر خيابان ولي عصر (عج)، بساط دارند يا حتي آنهايي كه با يك كيسه پلاستيكي در دست طول واگن‌هاي مترو را طي مي‌كنند و اجناس خودشان را مي‌فروشند. برخي‌ هم اعتقاد دارند كه دستفروش‌ها آدم‌هايي از طبقه ضعيف جامعه هستند كه به خاطر بيكاري و از روي ناچاري به دستفروشي روي آورده‌اند. در هر حال اينگونه مي‌توان استنباط كرد كه هر دو نظر درباره دستفروش‌ها صحيح است اما آنچه در اين گزارش به دنبال آن هستيم ميزان درآمد دستفروش‌ها و بساطي‌ها نيست بلكه در يك گزارش ميداني دستفروش‌ها و بساطي‌هايي را پيدا كرده و مثال آورده‌ايم كه نحوه كاركردن آنها و روششان براي كسب رزق و روزي، آن هم روزي حلال جالب توجه است و قبل از آنكه به فكر فروش اجناس و كالاهاي خود باشند رضايت مشتري و لقمه حلال برايشان مهم است.
 
 

خيابان ولي عصر، غروب يك روز پاييزي

خيابان مثل هميشه شلوغ است مخصوصاً اين ساعت از روز. اصلاً انگار هيچ وقت قرار نيست خيابان ولي عصر خلوت باشد. هميشه شلوغ است و پر تردد. شاهراه اصلي پايتخت به حساب مي‌آيد و با بيش از 17 كيلومتر مسافت طولاني‌ترين و بلند‌ترين خيابان خاورميانه به حساب مي‌آيد.

ولي‌عصر شلوغ‌ترين و پر تردد‌ترين خيابان پايتخت است. اين تردد زياد در خيابان ولي عصر باعث شده تا دستفروش‌ها اين خيابان را به عنوان يكي از ناب‌ترين مكان‌هاي پهن كردن بساط خود انتخاب كنند. اينجا از هر نوع دستفروشي مي‌توان ديد. از دستفروشي كه لواشك و آلوچه مي‌فروشد تا دستفروشي كه انواع كفش بساط كرده و آن طرف‌تر هم دستفروشي كه لباس مي‌فروشد يا كسي كه لوازم تزئيني منزل را به حراج گذاشته يا دستفروشي كه گل به عابران مي‌فروشد و...

خدايي‌اش هم درآمدشان بد نيست. بالاخره اين تردد ميليوني عابران از اين خيابان يك بازار بسيار خوبي را براي دستفروش‌ها به وجود آورده است.

در كنار اين همه دستفروش و عابراني كه از اين خيابان عبور مي‌كنند چشمم به پيرمردي مي‌افتد كه بيسكوئيت و كلوچه مي‌فروشد. تقريباً اينجا همه او را مي‌شناسند از مغازه‌دارها گرفته تا دستفروش‌هاي ديگر و خيلي از عابريني كه هر روز از اين نقطه از خيابان عبور مي‌كنند. پيرمرد باصفايي است. بساط كوچكي دارد و مقداري بيسكوئيت، كيك و كلوچه در بساط قرار داده و مي‌فروشد. چند باري از او خريد كرده‌ام، اما آنچه باعث شد امروز توجهم به او جلب شود كيك و كلوچه‌هاي اين پيرمرد نيست، بلكه عزت نفس و غيرتمندي اين پيرمرد است كه وقتي خانم جواني به او مراجعه مي‌كند و قصد دارد مقداري لباس به او بدهد پيرمرد خيلي محترمانه و با عزت نفس بالا از پذيرش لباس‌ها خود‌داري مي‌كند. هرچقدر هم كه آن خانم اصرار مي‌كند و مي‌گويد كه «بالاخره اين يك هديه است و خوشحال مي‌شوم از من قبول كنيد» پيرمرد به هيچ وجه راضي نيست كه آنها را بپذيرد.

خانم جوان براي اينكه پيرمرد را متقاعد كند كه هديه او را قبول كند مي‌گويد: «باور كنيد پدر جان اين‌ها لباس كهنه و مستعمل نيست لباس نو است تازه خريده‌ام. اين هديه است صدقه هم نيست به خدا خواهش مي‌كنم قبول كنيد.» اما پيرمرد دستفروش عزتش بالاتر از اين است و ارزش خود را پايين نمي‌آورد و خيلي محترمانه از پذيرفتن لباس‌ها خودداري مي‌كند. بعد هم آرام مي‌گويد: «من كار مي‌كنم، اگر قرار بود كه چشمم به دست مردم باشد كه توي اين هواي سرد با اين سن و سال كنار خيابان بساط نمي‌كردم.»

اين را مي‌گويد و يكي دو تا مشتري را راه مي‌اندازد. پولي را كه از مشتري‌ها گرفته است مي‌گذارد توي جيبش و مي‌گويد: «خدا بدهد بركت.»
 
 

پيش از ظهر يك روز پاييزي، خيابان مطهري

در بعضي از خيابان‌هاي پايتخت بساط دستفروشي در پياده‌روها چندان ديده نمي‌شود، اما تا دلت بخواهد دستفروش‌هاي سرچهار راهي دارند، يعني دستفروش‌هايي كه به محض قرمز شدن چراغ راهنمايي رانندگي در سر چهار راه‌ها سبز مي‌شوند.

در خيابان شهيد مطهري سر يك چهار راه دو سه كودك خردسال را مي‌بينم كه مشغول فروختن گل هستند. چراغ كه قرمز مي‌شود مي‌روند سراغ راننده‌ها و به هر ماشيني كه مي‌رسند سعي مي‌كنند هر طور هست راننده‌ها را متقاعد كنند از آنها گل بخرند. چراغ كه سبز مي‌شود خيلي سريع برمي‌گردند سرجاي خودشان يا به سمت ديگري از چهارراه مي‌روند.

دارم راه خودم را مي‌روم كه يكي از همين كودكان سر راهم سبز مي‌شود. از من مي‌خواهد تا گل بخرم اين قدر هم معصومانه اين را درخواست مي‌كند كه متقاعد مي‌شوم از او چند شاخه گل بخرم. براي همين مي‌پرسم «شاخه‌اي چند؟» كه جواب مي‌دهد: «500 تومان». سه تا شاخه گل برمي‌دارم دست مي‌كنم توي جيبم تا 1500 تومان به پسرك بدهم.

حواسم نيست و چهار تا 500 توماني به او مي‌دهم. راه خودم را مي‌كشم و مي‌روم، هنوز چند قدمي نرفته‌ام كه پسرك صدايم مي‌كند. آقا،آقا. . . فكر مي‌كنم باز هم مي‌خواهد از او گل بخرم. برمي‌گردم و مي‌گويم: «همين سه شاخه گل كافي است.» بلافاصله مشتش را باز مي‌كند. يك اسكناس 500 توماني در كف دست پسرك مچاله شده است. مي‌گويد: «اشتباه حساب كرديد چهار تا 500 توماني به من داديد.»

مي‌نشينم روي زانوهايم مقابل پسرك و مي‌گويم: اشكالي ندارد پسرجان اين باشد مال خودت. به يكباره پسرك عصباني مي‌شود، انگار حرف بدي به او زده‌ام اسكانس را به زور مي‌گذارد توي جيب جلوي پيراهنم و مي‌گويد: «نمي‌خواهم». هنوز مي‌خواهم بپرسم «چرا» كه رويش را برمي‌گرداند و مي‌رود.

يك لحظه فكري به سرم مي‌زند. دوباره صدايش مي‌كنم و مي‌گويم: «پسرجان بيا اينجا». اولش نمي‌آيد صدايش را مي‌شنوم كه مي‌گويد: «گفتم كه نمي‌خواهم پول اضافه مال خودت.» به آرامي به طرفش مي‌روم، خم مي‌شوم و يك شاخه گل ديگر از لابه‌لاي گل‌هايش انتخاب مي‌كنم. اسكناس 500 توماني را دوباره به پسرك مي‌دهم. اسكناس را مي‌گيرد، لبخندي مي‌زند و مي‌گويد: «خدا بده بركت».
 
 

خيابان انقلاب، عصر يك روز پاييزي

نمي‌دانم اين پيرزن هر روز اينجا مي‌نشيند يا فقط امروز اينجا ديدمش. اما ادعيه و كتاب‌هاي دعايي كه روي يك بساط كوچك پيش رويش گذاشته باعث مي‌شود تا براي خريدن چند تا از اين دعاهاي جيبي به سراغش بروم.

توي بساط كوچكش انواع كتاب‌هاي دعا، كتب مذهبي و دعاهاي جيبي را مي‌توان يافت. از زيارت عاشورا گرفته تا دعاي كميل و حديث شريف كساء و دعاي نادعلي.

دوري در اطراف بساط مي‌زنم. چند نفر ديگر هم هستند. بعضي‌ها خريد مي‌كنند و مي‌روند و بعضي‌ها فقط تماشا مي‌كنند. يادم مي‌آيد كه بايد زيارت عاشورا مي‌خريدم. خم مي‌شوم و از بساط زن يك كتاب كوچك زيارت عاشورا برمي‌دارم. آن طرف‌تر چشمم به دعاهاي جيبي مي‌افتد. خيلي وقت بود كه دنبال دعاي نادعلي مي‌گشتم.

در بساط او دعاي نادعلي را پيدا مي‌كنم و چند تا دعاي ديگر كه خيلي وقت بود دوست داشتم آنها را بخرم. خريدم كه تمام مي‌شود مي‌روم سراغ پيرزن و مي‌پرسم «ببخشيد مادر جان چقدر مي‌شود؟» كتاب دعاها را از دستم مي‌گيرد، يك نگاهي مي‌كند و مي‌گويد:
«4‌هزار تومان». يك 5 هزار توماني از جيبم درمي‌آورم. پيش خودم مي‌گويم اگر خواست بقيه‌اش را بدهد قبول نمي‌كنم. بالاخره بنده خدا پيرزن گناه دارد. اين كتاب‌ها كه سود زيادي ندارد.

براي همين وقتي پول را مي‌دهم كتاب دعاها را مي‌گيرم و راه خودم را مي‌گيرم كه بروم. هنوز اولين قدم را برنداشته‌ام كه صدايم مي‌كند و مي‌گويد: «آقا بقيه پولتان». به او مي‌گويم: «من راضي‌ام بقيه‌اش باشد مال خودتان». زن به يكباره ازكوره در مي‌رود و با صدايي بلند مي‌گويد: «لازم نيست. من دارم كار مي‌كنم. » يك لحظه از اينكه اين بنده خدا را ناراحت كردم احساس شرم مي‌كنم، براي همين با شرمندگي مي‌گويم: «ببخشيد مادر جان قصد اهانت ندارم فقط گفتم بقيه پول را لازم نيست برگردانيد من راضي‌ام باشد مال خودتان ان‌شاء الله خدا بركت بدهد». عصباني‌تر مي‌شود و مي‌گويد: «گفتم كه لازم نيست، بفرماييد اين هم بقيه پولتان».

از عزت نفس اين زن دستفروش خيلي خوشم مي‌آيد. واقعاً كه عزت نفس بالايي دارد. اصرار كردن هم بي‌فايده است. مي‌دانم اگر بيشتر اصرار كنم بيشتر عصباني مي‌شود، براي همين چاره‌اي ندارم جز اينكه بقيه پولم را پس بگيرم.

از زن خداحافظي مي‌كنم و به سمت منزل به راه مي‌افتم. يك بار ديگر به آنچه خريده‌ام نگاه مي‌كنم. در لابه لاي دعاهاي جيبي چشمم به دعاي نادعلي مي‌افتد. مي‌نشينم توي تاكسي دعا را باز مي‌كنم و آرام مي‌خوانم: ناد علي مظهر العجايب...
 
 

ميدان شهدا و بارش سيل از آسمان

هميشه عصرها درست كنار مترو شهدا جمعيت است كه موج مي‌زند. هر كس خسته و كوفته از محل كار راهي خانه مي‌شود و انتظار ديدن هر صحنه خوشايندي را دارد جز صحنه‌هاي تلخ روبه‌رو شدن با دستفروش‌ها.

روبه‌روي داروخانه، در سرماي هواي پاييزي درست وقتي كه آسمان هم شروع به باريدن كرده پسركي كه بعيد مي‌دانم سن و سالش به 10 برسد به هر ضرب و زوري است خودش را از پنجره يك ماشين شاسي بلند آويزان مي‌كند.

مي‌توان اميد فروختن حتي يك فال را از بين چشمانش خواند، از اصرارهايش و حركت كردنش با ماشين چندصد ميليوني مي‌شود فهميد كه‌ درست مثل راننده كه دلش نمي‌آيد از اسكناسش دل بكند او هم نمي‌تواند قيد اين موقعيت را بزند.

در قيل و قالي كه همه عابران دنبال سرپناهي هستند تا از خيس شدن در امان بمانند او بي‌محابا وسط خيابان چرخ مي‌زند تا شايد بتواند از بين همه خودروهاي عبوري دل يكي را به دست بياورد اصرار و تلاشش را تحسين مي‌كنم اما وقتي مي‌بينم در تمام وجودش خستگي اين همه تلاش بي‌نتيجه مانده عذابش مي‌دهد ناراحت مي‌شوم. بعد از چند دقيقه نگاه كردن و انديشيدن متوجه مي‌شوم خط‌كش قيمت‌سنجي او بهتر از من كار مي‌كند چون خوب مي‌داند از كنار كدام ماشين بايد بي‌تلاش بگذرد و در مقابل بايد بيشترين تلاشش را به كدام راننده معطوف كند.

زيركانه برخورد كردنش برخلاف سن و سال و جثه‌اش برايم جالب است؛ اگر پرايد و پيكان در مسيرش باشد حتي زحمت صحبت كردن با راننده را به خود نمي‌دهد و در مقابل از كنار يك «آي ايكس 35» راحت نمي‌گذرد! 20 دقيقه تلاش مي‌كند و در نتيجه مي‌تواند يك اسكناس 5هزار توماني از راننده شاسي بلند صاحب شود. خوب بر اساس تلاشش حساب و كتاب كرده بود چون نهايت لطف ساير راننده‌ها در حقش اسكناس 500 توماني بود و با اين وجود بايد 10 بار التماس مي‌كرد تا مي‌توانست 5 هزار تومان از بقيه كاسب شود اما با يكبار تلاش و پافشاري توانسته بود همان پول را جبران كند.

من رد مي‌شوم و بقيه پياده‌ها هم مثل من از توجه پسرك بي‌نصيب مي‌مانند چون او بهتر از همه مي‌داند كه از جيب عابران پياده پولي براي او در نمي‌آيد، باران هم همچنان مي‌بارد و خدا مي‌داند تا چند ساعت ديگر چند ماشين گرانقيمت سر راه او قرار مي‌گيرد؟ خدا مي‌داند حساب و كتابش تا آخر شب همينطور پيش مي‌رود و عايد‌ي‌‌اش در همين حدود باقي مي‌ماند يا تير هدفش به سنگ مي‌خورد و مسيرش به رانندگان سنگدل مي‌افتد كه قدرت دل كندن از پولشان را ندارند؟

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار