کد خبر: 685887
تاریخ انتشار: ۲۱ آبان ۱۳۹۳ - ۰۰:۴۴
گفت‌و‌گوي «جوان» با حجت‌الاسلام العوالي مبلغ شيعي و همدرس سيد حسن نصرالله
يتيم لبناني كه امام موسي صدر مسير زندگي‌اش را عوض كرد امروز سرپرست يتيمان اوگاندايي است
صديقه رضواني‌نيا
حجتالاسلام حسينالعوالي شخصيت تأثيرگذاري دارد. مردي از جنوب لبنان و از نسل ابوذر غفاري، زماني كه وي 11 ساله بود پدرش به دست صهيونيستها در روستاي زادگاهش به شهادت رسيد. آن زمان امام موسي صدر به خانه آنها رفت و از او خواست در مدرسه يتيمان شيعه به تحصيلش ادامه دهد. در آن روزگار مصطفي چمران هم در آن مدرسه حضور داشت. العوالي از آن روز هيبت و جاذبه شخصيتي امام صدر و لطافت روحي مصطفي چمران را به ياد ميآورد. بعدها او به حوزه نجف رفت و در آنجا از شاگردان سيدعباس موسوي دبيركل شهيد حزبالله لبنان، شد. آن روزها كه حدود يك و سال و نيم بيشتر طول نكشيد را دركنار سيدحسن نصرالله گذراند. به قول خودش: «روزهاي نجف شيرين بودند، خيلي شيرين.»

حجتالاسلام حسينالعوالي در آخرين روزهاي تابستان به مناسبت حضور در جشنواره امام رضا(ع) به مشهد سفر كرد و وزير ارشاد در آئين اختتاميه اين جشنواره از او به عنوان خادم نمونه فرهنگ رضوي تقدير نمود. با وي در ايام حضورش در ايران در شهر مقدس قم به گفتوگو نشستيم. نكتهاي كه از گفتوگو با او در ذهنم نقش بست اين بود كه حجتالاسلام العوالي اين فرصت را پيدا كرده بود تا همه شخصيتهاي مهم معاصر دنياي اسلام از جمله امام خميني(ره)، آقامصطفي فرزند امام، شهيد محمدباقر صدر، امام موسي صدر، دكتر مصطفي چمران، شهيد سيدعباس موسوي، سيدحسن نصرالله و... را از نزديك ببيند و حتي با آنها معاشرت داشته باشد؛ فرصت ارزنده و گرانسنگي كه از نظر نسل امروز ما و همسن و سالهاي من رشكبرانگيز است، بسيار هم رشكبرانگيز. او به واسطه شش سال حضور در ايران تاحدي فارسي را خوب حرف ميزد البته با ته لهجه عربي. گفتوگوي ما با حجتالاسلام العوالي هماينك پيش روي شماست.

مخاطبان ما دوست دارند بيشتر از شما بدانند. گفتيد كه اصالت لبناني داريد. متولد چه سالي هستيد و اهل كدام منطقه لبنان؟

من در سال 1961 ميلادي به دنيا آمدم. در روستايي به نام دولان در جنوب لبنان.

آن منطقه جزو مناطق شيعي است؟

بله.

معمولاً نسل شيعيان لبنان به ابوذر ميرسد. آيا شما هم از نسل او هستيد؟

ما شيعه منطقه جبل عامل هستيم. ديگران از شمال هستند، ما از جنوب. ما شيعيان جنوب شيعه ابوذر غفاري هستيم. او بعد از پيامبر به شام تبعيد شد و مدتها در كوهها مستقر بود كه مقام ابوذر غفاري هم الان در كوههاست.

قبر جناب ابوذر هم در جبل عامل است؟

نه. قبرش آنجا نيست و در سوريه است.

لبنان آدم را ياد امام موسي صدر مياندازد. اولين بار او را كجا ديديد؟

سال 1972 من 11 سالم بود كه پدرم با هفت نفر از اعضاي خانواده العوالي در جنوب لبنان به دست صهيونيستها به شهادت رسيدند. پدرم يك كشاورز عادي بود. وقتي اسرائيليها به روستاي ما حمله كردند او قبول نكرد از روستا بيرون برود و به همه گفت من همينجا ميمانم. حالا كه مردم هستند من هم كنار مردم ميمانم و روبهروي اسرائيليها ميايستم تا آنها بدانند كه ما هستيم و اين زمين و اين روستا خالي نيست. وقتي اسرائيليها وارد شهرك ما شدند تيراندازي زياد بود كه در نتيجه ايشان به شهادت رسيد، بعداً هم هفت نفر از خانواده ما مثل عموي من و از اقوام نزديك به شهادت رسيدند.

من يادم هست در همان روز اول و دوم حمله اسرائيليها وقتي به خانه آمدم ديدم كه پدرم شهيد شده بود. يك هفته يا شايد 10 روز بعد از شهادت پدر، امام موسي صدر با بعضي از علما براي تسليت به خانه ما آمدند. اولين بار آنجا امام صدر را ديدم. يادم هست وقتي كه آمد آنجا گفت همه پسران شهيدان براي تحصيل و درس بيايند مدارسي كه ما داريم، كه من هم به يكي از مدارس آنها رفتم و براي مدتي آنجا بودم. بعد هم الحمدلله موفق شدم كه بروم به حوزه نجف.

چه تصويري از امام موسي صدر در ذهنتان شكل گرفت؟

در زندگي هر يك از علما روال خاصي وجود داشته اما بالاخره همه آنها در نقطه دعوت به اسلام و وقوف و ايستادن روبهروي صهيونيستها با هم مشتركند هر چند فرق هست در طريقه عمل. حتي روش علماي اسلام از يك كشور به كشور ديگر فرق دارد. اما شكي نيست كه امام موسي صدر در لبنان سرنوشتساز بود.

خاطرم هست در همان مؤسسه كه ما رفتيم هر هفته خودش براي نماز جماعت شب جمعهها ميآمد و با هم نماز ميخوانديم. نماز جماعت را با طلبهها در همان مؤسسه اقامه ميكرد. او وقت غذا مينشست و با طلبهها غذا ميخورد. حالت تواضعش خيلي در ذهنم مانده.

مصطفي چمران را هم كه يار غار امام موسي صدر بود در آن ايام ديديد؟

مصطفي چمران به همان مؤسسه كه در جبل عامل بوديم رفت و آمد داشت. او را هم ديده بودم. اما من خيلي بچه بودم. 11،12 ساله بيشتر نبودم و خيلي يادم نمانده.

كي به حوزه نجف رفتيد؟

در سن 17 سالگي براي تحصيل به حوزه علميه نجف اشرف رفتم.

قبل از انقلاب اسلامي ايران؟

بله. آنجا مشرف شدم خدمت شهيد سيدمحمد باقر صدر. حتي ايشان عمامه روي سر من گذاشت.

در چند سالگي؟

17 سالگي. همان سال كه رفتم نجف. آنجا خدمت آيتالله خويي و شهيد صدر مشرف شدم.

آن سالها امام خميني هم در نجف بودند. امام را هم ملاقات كرديد؟

بله. الحمدلله نجف برايم خيلي خوب بود و ليكن مهمترين چيز در اين ميان مشرف شدن خدمت امام خميني بود كه آن زمان نجف بودند و چند باري حضورشان مشرف شدم. چه خاطرات غريبي از امام دارم.

مثلاً چه خاطرهاي؟

وقت شهادت سيد مصطفي خميني را يادم هست. سنم در مقابل ديگران خيلي كم بود اما چيزهاي جالبي در مراسم شهادت ايشان ديدم كه هنوز هم يادم مانده. خاطرم هست همه مراجع در نجف براي ختم ايشان آمده بودند به مسجد الرسول.

چه كساني از مراجع بودند؟

آقاي خويي. آقاي حكيم. مراجع بارز از خانواده حكيم و بحرالعلوم و ديگران بودند. من ديدم آقايان جلو نشستند. من دور نشسته بودم نگاه كه به آن جمع كردم يك چيز خاصي راجع به امام در ذهنم شكل گرفت.

يعني او خاص بود؟

دقيقاً. شخصيت خاصي داشت. متفاوت از ديگران. نشستنش، نگاه كردنش، رفتارش... همه چيزش متفاوت بود و حتي اين در شهادت پسرش مشهود بود.

مگر آن روز در چهره امام چه چيزي ديديد؟

حالتي از عزت ديدم. بله در چهره امام عزت بود. من در چهرهاش خواندم كه در آينده او براي مسلمانها كاري ميكند. طولي هم نكشيد كه انقلاب شد. كمتر از يكسال بعد. در ذهنم من اين چيزها را آن روز ديدم و دربارهاش فكر كردم كه الحمدلله بعداً عملي شد.

از امام غير از ماجراي شهادت پسرشان چه خاطرهاي داريد؟

امام شخصيت خيلي مؤثري داشتند آن زمان در نجف. يادم هست آن زمان وقتي حرم حضرت علي(ع) ميرفتند كسي را به عنوان محافظ قبول نميكردند، خودشان تنها ميرفتند حرم حضرت امير. البته ديگران از دور ايشان را تنها نميگذاشتند.

يادم هست وقتي كه پسرشان به شهادت رسيد وعده داده بودند به يك خانواده كمك كنند. جسد سيدمصطفي كه شهيد شده بود در خانه بود كه همانجا امام صدا كردند يكي از روحانيوني كه در دفترشان بود كه با اين خانواده چه كار كرديد؟ كارشان انجام شد.

يعني نگران آن خانواده بودند؟

بله. امام نگران ديگران بودند. اين خيلي چيز مهمي در زندگي انسان است. امام در زندگيشان به آدمهاي اطرافشان توجه داشتند و بيتفاوت نبودند. اين چيزها برايشان خيلي مهم بود كه ما با چشم خودمان ديديم پسرشان شهيد شده و هنوز دفن نشده بود كه ايشان به آن روحاني گفتند آن خانواده چه شدند؟ آيا به مسئله آن خانواده رسيدگي شده.

اين زندگي امام (ره) در نجف بود. امام خيلي دورانديش بودند خيلي دورتر را ميديدند. انديشهشان دور و بلند بود. با همين دورانديشي انقلاب كردند و جمهوري اسلامي ايران به وجود آمد.

چند سال در نجف مانديد؟

حدود يك سال و نيم.

استادهاي شما چه كساني بودند؟

شهيد محمد باقر صدر، سيدعباس موسوي و...

پيش محمدباقر صدر چه درسهايي خوانديد؟

بعضي درسهاي محدود را پيش شهيد محمدباقر صدر و دروس ابتدايي را پيش شهيد عباس موسوي ميرفتيم.

دبير كل شهيدحزبالله لبنان؟

بله. البته آن زمان حزبالله هنوز راه نيفتاده بود و حزب امل بود.

ايشان آن موقع در نجف بود؟

بله. ما پيش او ميرفتيم و جلسات ما لبنانيها خصوصي بود.

چند نفر بوديد؟

تعداد كم بود. بين ما سيد حسن نصرالله هم بود.

چه جالب! سيد حسن نصرالله هم بود؟

بله! در آنجا با سيد حسن يك سال و نيم بوديم. حتي زندگي ما با هم بود. يعني در همان مدرسه رفت و آمد داشتيم با هم.

چه خاطرهاي از آن روزهاي سيد حسن هنوز در ذهنتان مانده؟

يادم هست هر شب پياده ميرفتيم زيارت اميرالمؤمنين(ع). در ماه مبارك رمضان بعد از سحر پياده ميرفتيم حرم اميرالمؤمنين(ع) نماز شب را در راه ميخوانديم بعد ميرسيديم حرم و زيارت ميكرديم و بعد با هم برميگشتيم. يادش بخير زندگي نجف خيلي كوتاه بود. ولي خيلي خوب بود. خيلي طول نكشيد كه صدام ما را اخراج كرد.

شما را؟

همه لبنانيها را. البته آن وقت كه صدام حمله كرد به لبنانيها. يادم هست كه سيدعباس در لبنان بود. رفته بود براي تبليغ ماه محرم.

از امام (ره)، از امام موسي صدر و شهيدچمران گفتيد. از شهيد عباس موسوي هم برايمان بگوييد.

از هر يك از آنها خاطراتي دارم كه اصلاً از ذهنم نميرود. بعضي افكار و بعضي از آدمها هيچ وقت از ذهن نميروند. سيدعباس موسوي خيلي اخلاق و رفتار خوبي داشت و اهتمام به درس و تدريس. سيد حسن نصرالله هم همين طور. روزهايي با آنها در نجف بودم، روزهاي خيلي شيريني بود.

چرا روزهاي شيريني بودند؟

چون ميدانم اين فرصت براي من بوده كه الحمدلله زندگي كنم با علما و بزرگان و كساني كه كار كردند براي اسلام و عظمت مسلمانها. من الان در آفريقا هستم، آدمهاي خيلي ثروتمندي آنجا هستند كه با آنها زندگي ميكنيم، پيش رؤسا ميرويم، با سفرا و شخصيتهاي سياسي هستيم. ولي بين آن علماي بزرگ و اين آدمهاي ظاهراً بزرگ تفاوت اساسي است. آنها براي دنيا و آخرت كار ميكردند. آنها ائمه اطهار و رسولالله را به ذهن ميآورند.

اين است كه ميگويم خاطراتش شيرين است چون آنها به ما عزت دادند و زندگي ما شيعيان در دنياي فعلي را عوض كردند. اين چيز خيلي مهمي است.

داشتيد از شهيد عباس موسوي ميگفتيد....

من درس فقه را پيش آقاي موسوي به عنوان طلبه بودم ولي فكر ميكنم ماها خانواده او بوديم، اينقدر كه ما را دوست داشت و با ما صميمي بود، براي خودش هم همينطور بود كه انگار ما يك خانواده بوديم. هميشه اينطور نگاه ميكرد كه ما فرزندان اسلاميم و داريم براي اسلام كاري انجام ميدهيم. اخلاقش والا بود و ما خيلي از او متأثر بوديم. حدود يكسال و نيم براي درس هر روز به خانهاش در نجف ميرفتيم. او روزها براي ما درس ميگفت وليكن شب ميآمد مدرسه دنبال ما و ميپرسيد اگه كسي سؤالي دارد بپرسد. بعضي از مسائل كه در روز براي ما تدريس كرده بود را دوباره براي ما ميگفت. به عنوان يك وظيفه شرعي اين كار را ميكرد نه وظيفهاي كه بخواهد براي آن حقوقي دريافت كند.

پاي درس امام(ره) هم ميرفتيد؟

نه امام سطح درسشان پيشرفته بود و ما مبتدي بوديم. ما فقط براي زيارت ايشان ميرفتيم.

راحت ميتوانستيد برويد و امام(ره) را ملاقات كنيد؟

نه سخت بود. خيلي هم سخت بود. دولت اذيت ميكرد، اگر مردم ديدار امام ميرفتند از آنها ميپرسيد كه چرا رفتيد؟ به چه دليلي آنجا رفتيد؟ هم ملاقات امام هم ملاقات آقاي صدر چنين شرايطي داشت.

شهيد سيدمحمد باقر صدر؟

بله. رفتن پيش ايشان ممنوع بود و هر كسي كه ميرفت خيلي اذيتش ميكردند.

اين سلسله علما در جوامع مختلف خيلي اثرگذار بودند. امام در ايران، آقاي محمدباقر صدر در عراق، امام موسي صدر در لبنان و... البته به نظر من اينها در همه جهان تأثيرگذار بودند.

به نظر من ما مقصر هستيم كه راجع به اين شخصيتها حرف نميزنيم. ما بايد بهتر از اينها آنها را معرفي كنيم. ما بايد درباره امام و محمدباقر صدر بيشتر حرف بزنيم. علمايي كه راه را براي ما هموار كردند.

ما ايرانيها عجيب سيد حسن نصرالله را دوست داريم، از نوجواني و جواني او در نجف بگوييد.

يادم ميآيد او آن روزها در سكوت و تفكر بود. سكوت و در فكر بودن مستمرش خيلي در ذهنم مانده. انگار يك چيزهايي آن ايام داشت در او شكل ميگرفت.

در نجف هر طلبه يك حجره خاصي داشت وليكن وقت غذا و درس و بيرون رفتن ما لبنانيها كه 10 نفر بوديم با هم بوديم. بخصوص دو سه نفر بوديم كه هميشه باهم بوديم با هم بيرون ميرفتيم مخصوصاً براي زيارت. براي زيارت كربلا هر شب جمعه ميرفتيم. براي كاظمين و سامرا هر ماه ميرفتيم.

يادم ميآيد در يك شب جمعه با آقاي سيدعباس و سيدحسن نصرالله ميرفتيم كربلا و رسيديم دم در حرم. آنجا ما ديديم كه شهيد محمدباقر صدر تنهايي دارند از حرم امام حسين(ع) بيرون ميآيند. ما خيلي متأثر از اين بوديم كه كسي جرئت نميكرد برود براي عرض سلام پيش ايشان. مظلوميت ايشان براي ما خيلي ناراحتكننده بود.

ولي ما سه، چهار نفر پيششان رفتيم و سلام عرض كرديم و منتظر بوديم كه مأموران بعثي بيايند پيش ما و بپرسند چرا رفتيم ولي اين اتفاق نيفتاد.

سيدحسن نصرالله هم مثل عباس موسوي آن موقع همان روحيه جهادي پررنگ را داشت؟

آقاي سيد عباس موسوي تحصيلشان تمام شده بود استاد ما بودند و به شخصيت كاملي تبديل شده بودند ولي سيدحسن مثل ما جوان بودند. ايشان آن روزها حالت سكوت، آهستگي و آرامش در زندگي داشتند. خيلي پيش ميآيد كه آدم وقتي اشخاص را ميبيند به ذهنش مراجعه ميكند كه او چطور بود؟ سيدحسن نصرالله هم آن روزها خيلي ساكت و آرام بود. بارها احساس ميكردم كه انگار با ما نيست. با ما بود ولي شايد ذهنش آن لحظه پيش ما نبود با ما مينشست ولي ذهنش از ما خيلي دور بود شايد. اين چيزي است كه ما ملاحظه كرديم. ماشاءالله توان خيلي بالايي از لحاظ فكري داشت، خيلي بالا بود و هوش فوقالعادهاي داشت. بينظير بود از اين جهت. يادم هست يكبار سيد حسن به من گفت: «من هر درسي را بيشتر از يكبار نميخوانم هر درسي كه از سيدعباس؛ فقه يا فلسفه يا منطق ميگيريم من بيشتر از يكبار نميخوانم و در ذهنم ميماند.»

خب بعد نجف چه شد؟

به لبنان برگشتم، بعد انقلاب پيروز شد و به ايران آمدم به شهر قم.

چند سال ايران مانديد؟

شش سال بوديم.

بعدش كجا رفتيد؟

از قم رفتم آفريقا. به عبارتي مهاجرت كردم.

چرا آنجا؟

مدرسهاي بود در كنيا به نام مدرسه رسول اكرم(ص) در پايتخت كنيا كه من براي تدريس از طرف حوزه منتقل شدم به آنجا.

آن موقع ازدواج هم كرده بوديد؟

بله. آن وقت دو، سه تا بچه هم داشتيم.

چند سال كنيا بوديد؟

تا سال 2000 در كنيا بودم. تقريباً 14 سال آنجا مانديم. آنجا در مجاري مختلف براي تشيع و مسلمانان كار كرديم و الان افتخار ميكنم كه خيلي از طلبهها كه عالم شدند از همان مدرسه ما بودند. در مدرسه ديگري به نام القرآن الحكيم در شهر ناكورو در كنيا من مدير بودم و براي سه، چهار سال آنجا بودم. اكثر طلبههاي آن الان دارند براي مذهب تشيع كار ميكنند. الحمدلله به بركت اهلبيت اين طلبهها كه آن زمان بچه بودند پيش ما آمدند و الان عالم هستند. خيلي از نظر سن پايين بودند و تربيت شدند در اين مركز و رفتند جاهاي مختلف درس خواندند؛ بعضيها آمدند قم و بعضيها رفتند لبنان و الان همه عالمان دين هستند. در سال 2000 هم منتقل شدم به اوگاندا و الان 14 سال است كه آنجا هستم.

در اوگاندا چه كارهايي انجام ميدهيد؟

اوگاندا كشوري در عمق شرقي آفريقاست كه در گذشته جنگهاي زيادي ويرانش كرده. اما از يك موقعيت استراتژيك سياسي خاصي برخوردار است. در اين كشور آزاديهاي ديني و مذهبي خوبي هم وجود دارد به خاطر همين براي ما مسلمانها امكان فعاليت وجود دارد.

البته كه اوگاندا هم در برابر خطر بزرگ هجمه فرقههاي وهابي قرار دارد، كار اصلي من در آنجا هم رسيدگي به يتيمان است. مركز امام رضا(ع) در پايتخت اوگاندا 500 دانشآموز دختر و پسر را تحت پوشش قرار داده است كه 200 تا از آنها از يتيمان هستند و به آنها شيعيان فقيري كه در مناطق مختلف اوگاندا زندگي ميكنند اضافه ميشوند. در اين مركز علاوه بر علوم ديني دروس آكادميك و دانشگاهي هم تدريس ميشود. تعداد كثيري از اين دانشآموزان از اين مركز فارغالتحصيل شدند و به مؤسسات ديگر رفتند. به اين مركز مسجد حضرت زهرا(س) و كتابخانه رضوي كه دربردارنده منابع شيعي است اضافه ميشود كه در آنها به روي همه متفكرين به خصوص علماي اهل سنت باز است و همه از آن استفاده ميكنند و اين مركز دارالشفايي به نام امام رضا(ع) هم دارد.

ما هرسال مسابقات قرآني در ماه رمضان برگزار ميكنيم كه در آن يتيمان مراكز مختلف شركت ميكنند. اين مركز تبديل به 10 جزء فرعيتر شده كه عبارت است از مدارس و مساجد و مراكزي كه به امور يتيمان ميپردازد. تقريباً تعداد كساني كه در اين مراكز مشغول فعاليت هستند سه هزار نفر ميشود. حتي ما صدها چاه آب در اوگاندا حفر كرديم كه 25 تا از آنها كامل شده و مردم در نواحي مختلف از آنها استفاده ميكنند. فعاليتهاي ديگري هم داريم كه گفتنش احتياج به وقت زياد دارد؛ مثل تأسيس حوزه علميه براي خواهران كه 50 طلبه علوم ديني دارد.

مثل اينكه يك مسجد هم به اسم امام رضا(ع) در اوگاندا تأسيس كردهايد؟

بله مسجد امام رضا (ع) در شهر كامپالا تأسيس كردهايم.

برسيم به امام رضا(ع) و به مشهد، شما به مناسبت حضور در جشنواره امام رضا(ع) به مشهد آمديد. اين شهر را چطور ديديد؟

مشهد شهر خاطرههاي غريب است. شهر ثامنالحجج(ع). در بارگاه امام رضا(ع) من عظمت انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي را ديدم و افتخار كردم به آن.

من شنيدم در ايام ولادت امام رضا(ع) چند ميليون نفر از نقاط مختلف براي زيارت ايشان به اين شهر آمدهاند كه اين برايم بسيار جالب و زيبا بود. به خاطر حضور امام رضا(ع) در مشهد اين شهر را خيلي دوست دارم.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار