کد خبر: 685880
تاریخ انتشار: ۲۰ آبان ۱۳۹۳ - ۲۰:۲۷
روايتي از زندگي تا شهادت پرستار شهيد مرضيه شيرواني
مرضيه چون پروانه‌اي بر گرد جمع مجروحان مي‌گشت. او آرام و قرار نداشت و قامت سفيد‌پوشش در آفتاب مي‌درخشيد كه ناگهان خمپاره‌اي در كنار آمبولانس آنها منفجر شد و خون گرم مرضيه بر سپيدي جامه‌اش، جاري شد و سپيده ندا سرداد: «ارجعي الي ربك راضيه مرضيه» و به آرزويش كه شهادت در راه معبود بود، رسيد
صغري‌‌خيل‌فرهنگ
اروند رود، در كشاكش دشت مي‌خراميد و در خراميدن، شور سرودن داشت. مردم آبادان نهال سبز صفا را در دل‌ها مي‌كاشتند تا يكرنگي و يگانگي فراوان‌تر شود و گلدان‌ها را از گل محبت مي‌انباشتند تا همدردي و همدلي رونق بيشتري گيرد. مرضيه نيز از بطن زمان مي‌آمد تا در 10مهرماه سال 1335 و در جنجال و غوغاي كشتي و لنج و سرخي آفتاب ساحل آبادان متولد شود. آنچه در پي مي‌آيد روايتي است از زندگي تا شهادت‌ زني سپيدپوش كه هر چه آموخته بود را در راه رضاي خدا و براي تحقق آرمان‌هايش به كار بست، عاشق خدا شد و مزد مجاهدتش را هم از خدا‌وند دريافت نمود.


مرضيه تحصيلات ابتدايي خود را در زادگاهش آبادان آغاز كرد و با هوش و ذكاوت خدادادي كه داشت، جزو دانش‌آموزان موفق به شمار مي‌رفت. پشتكار و جديت او سبب شد كه با رتبه بالا دوره متوسطه را به پايان برساند.
او پس از اخذ مدرك متوسطه، به حرفه شريف پرستاري علاقه‌مند شد، به توان و استعداد خود در اين رشته پي ‌برد و وارد سازمان شير و خورشيد سرخ آن زمان شد و پس از سه سال آموزش مداوم و كسب مهارت‌هاي لازم، حرفه مقدس و دشوار پرستاري را آغاز كرد.
مرضيه كه از دوران كودكي، صبر و صبوري و مهر ورزيدن را آموخته بود و خلق و خويي پسنديده داشت، براي شفاي بيماران با تعهد و اخلاص تلاش مي‌كرد و با مهر، مرهم جسم و روحشان مي‌شد. او با رعايت نكته‌هاي مهم روحي، رواني در درمان بيماران، به زودي نمونه و الگويي شد و از ديگر همكاران خود پيشي گرفت.
پس از مدتي مرضيه به بندر دورافتاده و محروم چابهار سفر كرد و در آنجا با كمترين وسيله و امكانات به مدت يك سال، صادقانه به پرستاري و مداواي مردم بيمار آن منطقه پرداخت و هرگز شرايط سخت زندگي در چابهار، بر اصالت كار و روح حرفه‌اش اثر سوء نگذاشت.
اين پرستار شهيد در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي به شهرستان شوش منتقل شد و با آغاز جنگ تحميلي همراه با خانواده از شهر آبادان به زادگاه پدرش شهر كازرون در استان فارس هجرت كرد و سپس براي ادامه خدمت خالصانه و درمان مجروحين به بيمارستان شهر شوش اعزام شد.
مرضيه كه كمتر به مرخصي مي‌آمد، تصميم گرفت براي استفاده از مرخصي استحقاقي خود به مدت 15روز به كانون گرم خانواده برگردد، اما دل بي‌تابش مانع از آن شد كه ياد جبهه و مجروحان را حتي در اندك مدتي فراموش كند، او در آن ايام پيوسته تكرار مي‌كرد: «من بايد دربين رزمندگان باشم و خدمت كنم...» و با همين انگيزه مقدس بود كه پيش از به پايان رسيدن زمان مرخصي، به محل كار خود برگشت.  مرضيه روز 26 دي‌ماه 1360 داوطلب شد تا تعدادي از مجروحان دفاع مقدس را به مقصد بيمارستان دزفول ‌همراهي كند.
او با اطلاع و آگاهي از اينكه جاده زير آتش مستقيم دشمن است و هر لحظه امكان داشت، حادثه‌اي به وقوع بپيوندد، قبل از عزيمت، غسل شهادت را به جا آورد و آنگاه رهسپار شد تا وظيفه خطير خود را به انجام برساند.  باران گلوله و آتش همچنان روي جاده مي‌باريد.
مرضيه چون پروانه‌اي بر گرد جمع مجروحان مي‌گشت. او آرام و قرار نداشت و قامت سفيد‌پوشش در آفتاب مي‌درخشيد كه ناگهان خمپاره‌اي در كنار آمبولانس آنها منفجر شد و خون گرم مرضيه بر سپيدي جامه‌اش، جاري شد و سپيده ندا سرداد: «ارجعي الي ربك راضيه مرضيه» و به آرزويش كه شهادت در راه معبود بود، رسيد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار