ياران عاشقانه رفتند اما هنوز لالههاي سرخ دشتهاي اين خاك به يمن آنان به پا ايستادهاند. از اين ايستادگان بايد به همسران شهدا اشاره كرد كه با اين اسوههاي ايثار زندگي كرده و آنها را درك كردهاند. اگر چه بسياري از اين بانوان همچون موثق احمدي همسر شهيد مفقودالپيكر محمد سلطان محمدي مدت كوتاهي با همسرانشان زندگي كردهاند، اما بعد از گذشت سي و اندي سال، هنوز از دلتنگي و نبودنهاي همسرانشان به گونهاي صحبت ميكنند كه گويي همين ديروز بود چمدانهاي جهادشان را بسته و رهسپارشان كردند. قلم اما عاجز است از بيان غربت همسرانههاي شهداي گمنام. اين بار ميهمان خانهاي ميشويم كه عطر شهيدش مشام جانمان را نوازش ميدهد. همكاميمان با رقيه موثق احمدي است كه در 12 سالگي با همسرش كه 14 سال بيشتر نداشت آشنا ميشود و پس از سه سال زندگي مشترك، حالا 28 سال است كه چشم انتظار آمدن نشاني از همسرش شهيد محمد سلطان محمدي انتظار ميكشد.
ما نسبت فاميلي با هم داشتيم. ايشان پسر عمه من بودند و در همدان زندگي ميكردند. من آن زمان در تهران بودم. زماني كه محمد به خواستگاريام آمد، من 12 سال بيشتر نداشتم و محمد 14 ساله بود. ايشان را زياد نديده بودم. محمد دوسال از من بزرگتر بود. يك سالي نامزد مانديم. 13سالم بود كه وارد زندگي شهيد شدم. چطور در اين سن و سال كم ازدواج كرديد؟ چند سال داشتيد كه مادر شديد؟
نه من هم در بسيج فعاليت داشتم. آموزشهاي نظامي هم ديده بودم، اما بيشتر در بحث پشتيباني جبهه و ارسال كمكهاي نقدي و غير نقدي به رزمندگان وارد ميدان شدم.
خدا محمد را بعد از چهار دختر به آنها داده بود. براي همين بسيار مورد توجهشان بود. محمد در ميان فاميل و بستگان نمونه بود. هنوز هم نبودنهاي او دل همه را ميسوزاند.
وقتي همرزمانش به ديدن ما آمده بودند گفتند: «محمد از نيروهاي خطشكن در روي پلي بود. وقتي آن پل توسط عراقيها بمباران شد، ما جان پناهي داشتيم اما محمد پس از اصابت تركش خمپارهها به رودخانه پرتاب شد.»
روز آخر در حياط خانه نشستيم و چاي آوردم. عكسهاي گذشته را نگاه كرديم. ساكش را آوردم. محمد نان خريده بود، خيلي هم زياد خريده بود. گوجه وخيار هم خريده بود. همه را در ساك جا دادم. گفت: بچههايي كه از شهرستان و راه دور ميآيند، خسته و گرسنه ميشوند ميبرم تا با آنها بخورم.
عليرضا خواب بود. پدرش اجازه نداد كه بيدارش كنم، گفت وقت رفتن بيقراري ميكند.
به من گفت حلالم كن، من شهيد ميشوم. اجازه نداد از در خانه براي بدرقهاش بيرون بروم. هنوز هم در حسرت نگاه آخرش ماندهام. 15روز بعد از رفتنش برايم نامه نوشت. نوشت كه همه چيز آرام است و سختي نيست، من جايم خوب است اما من ميدانستم همه اينها را براي راحتي خيال من مينويسد. براي عليرضا هم نامه نوشته بود، نوشته بود:
فداي قامتت فرزند كوچك...
براي مادرش هم نامه مينوشت. دوست نداشت كسي را نگران خودش كند اما با رفتنش همهما نگرانش مانديم. از دلتنگيهايتان برايمان بگوييد.
آن زمان هر بار كه زنگ در خانه به صدا در ميآمد به اميد اينكه محمدم پشت در باشد ميدويدم. بارها صداي موتور من را به در خانه ميرساند به اميد اينكه پيك است و از محمد خبري آورده است. عليرضا كه راهي مدرسه شد، بعدا به او گفتم كه پدرش شهيدشده و ديگر باز نميگردد. برايش توضيح دادم كه جاويدالاثر بودن يعني چه! سخت بود اما رفت.
پدر من را پدر خودش ميدانست و بابا صدايش ميكرد. همسران شهدا هنوزم كه هنوز است، درد ميكشند. دلتنگ ميشوند اگر ازدواج هم كرده باشند همه زندگيشان با شهدايشان هرگز فراموش نميشود. فكر نكنيد ما ازدواج كرده و همسرانمان را فراموش كردهايم. نه ما همچنان با شهدايمان زندگي ميكنيم. دلتنگيهايي كه همواره به سراغمان ميآيند و آزارمان ميدهند. يادش كه به يادمان ميافتد دلمان را آتش ميزند. از همه لحاظ تك بود. اخلاق، ديانت و... خيلي به دنبالش گشتم خودم را به آب وآتش زدم اما خبري نبود كه نبود. اما هنوز هم چشم انتظاريم. از ازدواج مجددتان برايمان بگوييد.
من خيلي نگران بودم براي ازدواج. تا اينكه در خواب سيدي را ديدم كه به من گفت محمد شهيد شده وديگر باز نميگردد. گفت من از پيش خدا آمدهام محمد تو نزد خداي متعال است.
من برايش از پدرش تعريف ميكنم اما او چيزي به ياد ندارد. همه پدرش در لابهلاي خاطرات من و خانواده پدرياش پنهان شده است. عليرضا ميداند كه پدرش از ويژگيهاي برجسته اخلاقي برخوردار بود. بسيار متين، معتقد و مومن و اهل صلهرحم بود. عليرضا هم تمام تلاش خود را ميكند كه چون پدرش باشد. محمد گل سرسبد فاميل بود هنوز هم چشمها در يادش ميگريد و يادها با او زنده ميشود.