کد خبر: 681491
تاریخ انتشار: ۲۷ مهر ۱۳۹۳ - ۱۷:۱۶
گفت‌وگوي «جوان» با همسر شهيد جاويدالاثري كه از 16 سالگي آئين انتظار را آموخت‌
ياران خميني (ره )‌ مردانه رفتند اما هنوز تكبير وفاداري‌شان از مناره‌هاي غيرت اين ديار به گوش مي‌رسد.
صغري خيل فرهنگ

ياران عاشقانه رفتند اما هنوز لاله‌هاي سرخ دشت‌هاي اين خاك به يمن آنان به پا ايستاده‌اند. از اين ايستادگان بايد به همسران شهدا اشاره كرد كه با اين اسوه‌هاي ايثار زندگي كرده و آنها را درك كرده‏اند. اگر چه بسياري از اين بانوان همچون موثق احمدي همسر شهيد مفقودالپيكر محمد سلطان محمدي مدت كوتاهي با همسرانشان زندگي كرده‌اند، اما بعد از گذشت سي و اندي سال، هنوز از دلتنگي و نبودن‌هاي همسرانشان به گونه‌اي صحبت مي‌كنند كه گويي همين ديروز بود چمدان‌هاي جهادشان را بسته و رهسپارشان كردند. قلم اما عاجز است از بيان غربت همسرانه‌هاي شهداي گمنام. اين بار ميهمان خانه‌اي مي‌شويم كه عطر شهيدش مشام جانمان را نوازش مي‌دهد. همكامي‌مان با رقيه موثق احمدي است كه در 12 سالگي با همسرش كه 14 سال بيشتر نداشت آشنا مي‌شود و پس از سه سال زندگي مشترك، حالا 28 سال است كه چشم انتظار آمدن نشاني از همسرش شهيد محمد سلطان محمدي انتظار مي‌كشد.

‌خانم احمدي از نحوه آشنايي با همسرتان برايمان بگوييد.

ما نسبت فاميلي با هم داشتيم. ايشان پسر عمه من بودند و در همدان زندگي مي‌كردند. من آن زمان در تهران بودم. زماني كه محمد به خواستگاري‌ام آمد، من 12 سال بيشتر نداشتم و محمد 14 ساله بود. ايشان را زياد نديده بودم. محمد دوسال از من بزرگتر بود. يك سالي نامزد مانديم. 13سالم بود كه وارد زندگي شهيد شدم. چطور در اين سن و سال كم ازدواج كرديد؟ چند سال داشتيد كه مادر شديد؟

آن زمان سن ازدواج پايين بود و همه مراسم به شكل كاملاً سنتي برگزار مي‌شد. بسيار ساده و سنتي مراسم ازدواج مان را گرفتيم. 14 سال داشتم كه پسرم عليرضا به دنيا آمد.
 
همسرتان كه به جبهه رفت شما مخالفتي نداشتيد؟

نه من هم در بسيج فعاليت داشتم. آموزش‌هاي نظامي هم ديده بودم، اما بيشتر در بحث پشتيباني جبهه و ارسال كمك‌هاي نقدي و غير نقدي به رزمندگان وارد ميدان شدم.

ما در پايگاه بسيج محل مان، مواد خوراكي تهيه و براي جبهه ارسال مي‌كرديم. گاهي هم‌ آش مي‌پختيم و با فروش آن، پول مورد نياز جبهه را تأمين مي‌كرديم. با هزينه‌هايي هم كه جمع‌آوري مي‌كرديم، وسايل مورد نياز جبهه را فراهم كرده و براي بچه‌ها مي‌فرستاديم. اگرچه حضور فيزيكي نداشتيم اما دلمان و قلبمان با مجاهدان و حماسه‌سرايان جنگ همراه بود. محمد هم ابتدا به شكل بسيجي راهي شد. بعدها براي گذراندن خدمتش وارد ارتش شد.
 
خانواده چطور به حضور محمد در جبهه با آن سن كمش رضايت داده بودند؟

خدا محمد را بعد از چهار دختر به آنها داده بود. براي همين بسيار مورد توجه‌شان بود. محمد در ميان فاميل و بستگان نمونه بود. هنوز هم نبودن‌هاي او دل همه را مي‌سوزاند.

پدرش كمي ناراحت بود. يك بار كه محمد به مرخصي آمد، چهلمين روز شهادت مصطفي پسر خاله من بود. به او گفتم محمد جان! ديدي مصطفي هم رفت و شهيد شد. محمد گفت: «شهادت مهم نيست، در اين ميان رضايت خداوند مهم است. من هم مي‌روم اما اگر درراه خدا و رضايت او شهيد شدم چه بهتر، اما اگر شهيد هم نشدم حتماً رضايت پروردگارم در اين بوده است.» مي‌گفت: «خانم! شهدا درجه‌بندي دارند. تنها شهيد شدن مطرح نيست، ‌چگونه و در چه درجه‌اي به خدا رسيدن مهم است.»از شهادت محمد برايمان بگوييد.
 
در زمان شهادتش چند سال داشتيد؟
محمد 18 سال داشت كه شهيد شد. من هم 16 ساله بودم. خاطرات زيادي از او ندارم. تنها سه‌سال با محمد م زندگي كردم و از اين سه سال زندگي هم كه يك سالش را اصلاً حضور نداشت. محمد من را به خدا سپرد و رفت. من با خانواده پدرم زندگي مي‌كردم و بعد از شهادتش هم پنج سال با پدرم زندگي كردم.
 
همسرتان در چه عملياتي مفقود الپيكر شد؟
محمد در عمليات نصر 3، جاويدالاثرشد. ما بعد از دو ماه متوجه مفقودالاثر شدنش شديم. مدتي كه از آخرين نامه‌اش گذشت اما نيامد. بعداز دو ماه پيگيري به ما گفتند، يا مفقود است يا اسير يا شهيد.
 
‌از نحوه شهادتش اطلاع داريد؟

وقتي همرزمانش به ديدن ما آمده بودند گفتند: «محمد از نيرو‌هاي خط‌شكن در روي پلي بود. وقتي آن پل توسط عراقي‌ها بمباران ‌شد، ما جان پناهي داشتيم اما محمد پس از اصابت تركش خمپاره‌ها به رودخانه پرتاب شد.»

مدتي بعد دوستانش ساكش را آوردند به من تحويل دادند. از من پرسيدند كه خواهر شهيد هستم؟! گفتم: «نه همسرش هستم.» خيلي تعجب كردند. من آن زمان 16 سالم بود خيلي كم سن بودم. شهادتش را همرزمانش ديده بودند اما پدر و مادرش راضي نمي‌شدند و براي محمد مراسم نگرفتند. ما همه اميدمان اين بود كه گمشده‌‌مان در ميان اسرا باشد اما خبري نشد. همه اسرا كه آمدند، خود بنياد شهيد به ما اعلام كرد محمد سلطان محمدي ديگر شهيد شده است. براي محمد هم مراسمي خود بنياد گرفت. بعد پدر و مادر محمد برايش مراسمي گرفتند اما همچنان منتظر آمدنش ماندند. من هفت سال منتظرش ماندم اما خبري نشد. بعد از اعلام بنياد شهيد هم صبر كردم. اميد داشتم كه برگردد. الان هم منتظرم تا پيكرش را برايمان بياورند.
 
از آخرين ديدارتان برايمان بگوييد، از حرف‌هاي عاشقانه‌تان با شهيد؟

روز آخر در حياط خانه نشستيم و چاي آوردم. عكس‌هاي گذشته را نگاه كرديم. ساكش را آوردم. محمد نان خريده بود، خيلي هم زياد خريده بود. گوجه وخيار هم خريده بود. همه را در ساك جا دادم. گفت: بچه‌هايي كه از شهرستان و راه دور مي‌آيند، خسته و گرسنه مي‌شوند مي‌برم تا با آنها بخورم.

عليرضا خواب بود. پدرش اجازه نداد كه بيدارش كنم، گفت وقت رفتن بي‌قراري مي‌كند.

به من گفت حلالم كن، من شهيد مي‌شوم. اجازه نداد از در خانه براي بدرقه‌اش بيرون بروم. هنوز هم در حسرت نگاه آخرش مانده‌ام. 15روز بعد از رفتنش برايم نامه نوشت. نوشت كه همه چيز آرام است و سختي نيست، من جايم خوب است اما من مي‌دانستم همه اينها را براي راحتي خيال من مي‌نويسد. براي عليرضا هم نامه نوشته بود، نوشته بود:

فداي قامتت فرزند كوچك...

براي مادرش هم نامه مي‌نوشت. دوست نداشت كسي را نگران خودش كند اما با رفتنش همه‌ما نگرانش مانديم. از دلتنگي‌هايتان برايمان بگوييد.

آن زمان هر بار كه زنگ در خانه به صدا در مي‌آمد به اميد اينكه محمدم پشت در باشد مي‌دويدم. بارها صداي موتور من را به در خانه مي‌رساند به اميد اينكه پيك است و از محمد خبري آورده است. عليرضا كه راهي مدرسه شد، بعدا به او گفتم كه پدرش شهيدشده و ديگر باز نمي‌گردد. برايش توضيح دادم كه جاويدالاثر بودن يعني چه! سخت بود اما رفت.

پدر من را پدر خودش مي‌دانست و بابا صدايش مي‌كرد. همسران شهدا هنوزم كه هنوز است، درد مي‌كشند. دلتنگ مي‌شوند اگر ازدواج هم كرده باشند همه زندگيشان با شهدايشان هرگز فراموش نمي‌شود. فكر نكنيد ما ازدواج كرده و همسرانمان را فراموش كرده‌ايم. نه ما همچنان با شهدايمان زندگي مي‌كنيم. دلتنگي‌هايي كه همواره به سراغمان مي‌آيند و آزارمان مي‌دهند. يادش كه به يادمان مي‌افتد دلمان را آتش مي‌زند. از همه لحاظ تك بود. اخلاق، ديانت و... خيلي به دنبالش گشتم خودم را به آب وآتش زدم اما خبري نبود كه نبود. اما هنوز هم چشم انتظاريم. از ازدواج مجدد‌تان برايمان بگوييد.

من خيلي نگران بودم براي ازدواج. تا اينكه در خواب سيدي را ديدم كه به من گفت محمد شهيد شده وديگر باز نمي‌گردد. گفت من از پيش خدا آمده‌ام محمد تو نزد خداي متعال است.

شب ازدواج هم باز خواب آن سيد را ديدم. بعدها خواب محمد را هم ديدم. شب ازدواجم بود. با پيراهني سفيد وارد مجلس شد. من از خجالت سرم را بالا نمي‌آوردم. نمي‌دانستم بايد چه بگويم اما محمد خودش حرف زد، گفت كه قدر همسرت محمد را بدان (اسم همسرم محمد است )‌ مرد خوبي است.
 
عليرضا چيزي از پدرش به ياد دارد؟

من برايش از پدرش تعريف مي‌كنم اما او چيزي به ياد ندارد. همه پدرش در لابه‌لاي خاطرات من و خانواده پدري‌اش پنهان شده است. عليرضا مي‌داند كه پدرش از ويژگي‌هاي برجسته اخلاقي برخوردار بود. بسيار متين، معتقد و مومن و اهل صله‌رحم بود. عليرضا هم تمام تلاش خود را مي‌كند كه چون پدرش باشد. محمد گل سرسبد فاميل بود هنوز هم چشم‌ها در يادش مي‌گريد و ياد‌ها با او زنده مي‌شود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار