سال 1360 كه براي اولينبار با عضويت بسيج به جبهه اعزام شدم، تقريباً 15 سال بيشتر نداشتم. بهرغم سختگيري مسئولان اعزام نيرو مبني بر رضايت والدين، با اشك و التماس نهايتاً به عنوان خادم شهدا به منطقه كوشك اعزام شدم و آنجا چهرههاي نوراني و بدنهاي پارهپاره شهدا كه عاشقانه و خالصانه فداي معبود شده بودند را زيارت كردم.
در ميان روزهايي كه افتخار خادمي شهدا را داشتم، خاطرهاي در ذهنم ماندگار شد و براي هميشه در ذهنم باقي ماند كه دوست دارم براي شما هم تعريف كنم.
زماني كه درگلخانه شهداي تيپ امام سجاد(ع) در فاصله پنجكيلومتري خط مقدم خدمت ميكردم يك سالي بود كه يكي از دستههاي شناسايي كه سال قبلش براي شناسايي به دل دشمن زده و نفوذ كرده بودند بازنگشته و پيكرهايشهدايشان در منطقه مانده بود. آن منطقه مورد نظر به دست بچهها آزاد شده بود اما هر چه تجسس ميكردند، خبري از شهدا نبود.
جستوجوها با توجه به وسعت منطقه بينتيجه مانده بود. تا اينكه يك روز سيدي روحاني كه امام جماعت يكي از مساجد شهر مقدس مشهد بود به مقر ما آمد و گفت كه پدر يكي از همان شهداي مفقودالاثر است و از محل پيكر مطهر شهدا اطلاع دارد!
فرماندهها با تعجب پرسيدند: حاج آقا شما از كجا ميدانيد؟ آيا پيش از اين به منطقه آمدهايد؟
آن روحاني متواضعانه پاسخ داد نه براي اولينبار است كه به اين منطقه ميآيم. اين اطلاعات را هم، فرزند شهيدم در عالم خواب به من داده است.
كمي بعد يك وانت و چند نفر به همراه حاجآقا به طرف دشت تفتيده حركت كرد و بعد از گذشت چند ساعت، متوجه شديم كه راننده خودرو به تنهايي با سرعت به مقر برگشت و نيروي كمكي ديگري را به همراه خود برد.
آري آن سيد بزرگوار با كرامت و ياري از روح فرزند شهيدش نه تنها فرزند خود بلكه تعداد ديگري از همرزمان او را كه ناجوانمردانه در حالي كه با طناب بسته شده و زنده به گور شده بودند، پيدا كردند. همه شهدا در كنار هم مدفون شده بودند...
در آنجا همراه پدر شهيد نمازي بر پيكر شهيدش خوانديم بعد ايشان با پيكر مطهر فرزندش به مشهد بازگشتند.
اين خاطره هيچوقت از ذهنم پاك نخواهد شد زيرا هماكنون نيز كه افتخار خادمي خانواده شهداي بهداري استان فارس را دارم بارها ديدهام كه خانواده شهدا ارتباط زيباي معنوي و ملكوتياي با شهدايشان دارند.
سرهنگ حسن طبخي، رزمنده امدادگر