
پاسدار شهید حسین نوش آبادی در 15 خرداد 1342 در محله مولوی تهران دیده به جهان گشود. شهید بزرگوار دوران کودکی خود را در خانواده ای سپری کرد که کسب روزی حلال یکی از مولفه های اساسی آن عائله محسوب می شد. در عین حال دین مداری و انس با قرآن در خانواده شهید نوش آبادی یکی از مشخصات اصلی خانواده بوده و است. شهید نوش آبادی در فضای چنین خانواده ای تحصیلات ابتدایی خود را شروع کرد و این مقطع را با نمرات عالی به اتمام رسانید و سپس برای ادامه تحصیل به مدرسه راهنمایی سپه رفت و بعد از اتمام دوره راهنمایی به دبیرستان سیدجمال الدین اسدآبادی رفت.
شرکت در تظاهرات علیه رژیم پهلوی
وقتی ندای انقلابی امام شهیدان در فضای ایران طنین انداز شد، حسین نوش آبادی جوان علیه ایادی رژیم پهلوی منفور شورید و به طور مداوم در تظاهرات اعتراضی شرکت می جست و بدینسان دین خود را به وطن ادا کرد اما این پایان کار نبود. چون بعد از انقلاب شکوهمند اسلامی، شاه پهلوی ویرانه ای از ایران بر جای گذاشته بود که باید آن ویرانه، آباد می شد.
فعالیت ها بعد از انقلاب و شروع به حفظ قرآن
شهید نوش آبادی به محض تشکیل بسیج 20 میلیونی وارد این نیروی الهی شد و در این راه جزو اولین افرادی بود که به بسیج پیوست و شبها به پاسداری از انقلاب اسلامی می پرداخت و روزها علاوه بر تحصیل در دبیرستان، در انجمن اسلامی و کتابخانه مدرسه نیز فعالیت چشمگیر داشته و سخت معتقد به انجام فرائض دینی و مذهبی بود و در عین به حفظ قرآن نیز مبادرت می کرد. حسین جوان علاوه بر ذهن، آیات نورانی قرآن را در قلب و روح خود نیز حک می کرد تا به واسطه کلام الهی به افق شهادتی که در پیش رویش بود، بشتابد. شهید بزرگوار حافظ قرآن در انتظامات نمازهای جمعه تهران نیز فعالیت های زیادی داشت.
نیکی به پدر و مادر با تاسی از آیات نورانی قرآن
او سرانجام پس از گرفتن دیپلم به پاسداری و حفاظت از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پرداخت و از آنجا که شهید نوش آبادی پرکار و مسئولیت پذیر بود، اوقات بیکاری را به مدرسه ای می رفت که پدرش در آنجا کار می کرد تا بدین طریق به پدرش نیز یاری رساند.
حسین جوان با تاسی از این آیات نورانی و همچنین احادیث شریف از ائمه در نیکی به والدین خویش اسوه بود و در واقع اوقات بیکاری و فراغت خود را با کمک به پدر سپری می کرد.
اعزام به جبهه های نبرد حق علیه باطل
خانواده شهید حسین نوش آبادی می گویند وقتی فیلم جبهه ها پخش می شد، حسین مدام می گفت که اجازه بدهید من هم به جبهه بروم اما خانواده وی در عین حال که مخالف حضور وی در جبهه نبودند ممانعت می کردند. چون برادر بزرگتر این شهید در جبهه حضور داشت و پدر و مادر پیر حسین کسی را نداشتند. برای همین حسین تا روز 23 رمضان المبارک 1362 صبر کرد تا به همراه چند تن از دوستان خود به جبهه غرب شتافت و تلاش خالصانه خود را در راه تمام آرمان ها و ارزش های انقلاب به کار گرفت. حسین 20 ساله در جبهه هم انسی عجیب با قرآن کریم داشت.
فیض شهادت مصادف با شهادت امام صادق (ع)
شهید نوش آبادی شهادتین خود را بعد از ظهر روز جمعه 14 مرداد 1362 خود گفت تا به توصیف امام راحل عزیز به مقامشهادتیعنی «اوجبندگیوسیرو سلوکدرعالممعنویت» برسد و بی تردید او مزد ایثار خود را از خالقش خواهد گرفت، چرا که خداوند در قرآن نورانی وعده داده است: «کسانیکه زندگی دنیاراباآخرت مبادله می کنندبایددرراه خدا پیکارکنندوهرکس درراه خداپیکارکندوکشته شودیاپیروزگردددیری نگذردکه اورامزدی بزرگ ببخشیم.» مجاهد فی سبیل الله در هر دو صورت شهادت و ظفر، پیروز است. نکته جالب در شهادت حسین نوش آبادی 20 ساله مصادف شدن روز شهادت وی با شهادت امام جعفر صادق (ع) است. وی در منطقه عملیاتی والفجر 2 ، پس از نبردی بی امان با خضم زبون با اصابت چند ترکش به بدنش دعوت حق را لبیک گفت و به فیض عظمای شهادت نائل آمد.
خاطره ای از مادر شهید
تقریبا دو ماه قبل از رفتن حسین به جبهه خواب امام را دیدم که به من گفت آن پسرت که در جبهه است، شهید نمی شود بلکه حسین به جبهه خواهد رفت و او شهید خواهد شد. پس از شنیدن این حرف از خواب بیدار شدم و با اضطراب به حسین نگاه کردم و خواب را برای او تعریف کردم و حسین بعد از شنیدن خواب، خنده ای کرد و گفت مادر ما که از این لیاقت ها نداریم.
وصیتنامه شهید حسین نوش آبادی
سلام بر تو ای مادر و پدر عزیزم، شما که حجت خدا بودید برایم و زحمات فروان شما و بی خوابی های شما برای راحتی زندگی من چیزی نیست که بتوانم با قلم بنویسم و کاری نیست که قابل جبران باشد و تنها خداست که باید اجر زحمات شما را بدهد و امیدوارم خداوند به خاطر کوتاهی ام و به خاطر بی احترامی که به شما کردم مرا ببخشد و از شما می خواهم که مرا حلال کنید و به شما وصیتی دارم، خصوصا به شما ای مادر عزیز و زحمتکشم، مبادا برایم بی تابی کنی مادرم به خدا من آرزویی به غیر از شهادت نداشتم که هم اکنون ناکام از دنیا بروم من کامم شهادت بود که اگر لیاقت داشتم، از دست مهدی (عج) بنوشم….