دختركي در گوشه اين تابلوي ديواري به اين همه صلابت و صبر مادر شهدا با نگاهي سوزناك رشك ميبرد و اين تصوير بيصدا، دنيايي از حرف در خود دارد. اين تابلوي ديواري انگيزهاي پديد ميآورد تا در ميان هياهوي روزمره به دنبال خيابان شهيدان جوادنيا بگردم تا به زيارت امالبنين ديگري كه رسم ولايتمدارياش همچنان پايدار و ماندگار است، برسم. در فكر پيدا كردن آدرس شهدا هستم كه چشمم به تابلوي چهار شهيد كوچه شهيدان جوادنيا ميافتد... درب خانه را ميزنم و صداي مهربان مادري كه مرا دعوت به محفل مادرانهاش ميكند، به گوشم ميرسد...
آنچه در پي ميآيد گفتوگوي جوان با «فاطمه عباسيورده» مادر شهيدان احمد، علي، يونس و محمد جوادنيا است كه با هم بخوانيم.
از دامن زن مرد به معراج ميرود
فاطمه عباسيورده، متولد 1313 مادر شهيدان احمد، علي، يونس و محمد جوادنيا است، شهدايي كه تربيت يافته زني پاكدامن و صالح بودند و توانستند در بحبوحه تجاوز دشمن بعث، افتخار ديگري براي انقلاب و رهبر شده و با لبيك به نداي او خود را موظف به جهاد دانسته و راهي شدند.
مادري كه خود دانشآموخته مكتب قرآن است. فاطمه خانم، كلام الهي را دليل روشن و صراط منير مسير زندگي خود و خانوادهاش ميداند. او كه مادر 10 فرزند است و از 12 سالگي مادر شده، همه آنچه ميدانست را به فرزندانش آموخت. 4 دختر و 6 پسر حاصل زندگي او بود. همسرش خادم امام حسين (ع) بود و در هيئت مذهبي چاي پخش ميكرد. هيئت امام حسين هم هر هفته در خانه يكي از همسايه برگزار ميشد و عاقبت بچهها در چنين جوي بزرگ شده و راهي جنگ و جهاد شدند. 4 تن از مردان خانه جوادنيا رفتند و آسماني شدند و باقي برادرها هم جانباز و زخمخورده قافله شهدا.
فاطمه عباسيورده، از همان شير زنان عرصه انقلاب و جهاد است. از همان زناني كه فرموده امامخميني را به منصه ظهور رساندند كه: «از دامن زن مرد به معراج ميرود.»
مادري كه خود امام و مولايش را از زبان بچهها بهتر شناخت و تمام همتش اين شد كه فرزندان انقلابي تربيت نمايد، كه سرباز روحالله شوند. فاطمه از اولين شهيد خانهاش برايمان اينگونه روايت ميكند.
سربازان روحالله
احمد اولين شهيد خانواده ما است. به جرئت ميتوانم بگويم كه من امام خميني (ره ) و انقلاب را با فعاليتهاي فرزندم احمد شناختم. فقط ميدانستم حضرت امام يك روحاني است كه روي دست شاه بلند شده و آنها از دست كارهايش به تنگ آمدهاند. در زمان انقلاب احمد شبها دير به خانه برميگشت، پدرش نگران بود اما من پسرم را خوب ميشناختم و به او اعتماد داشتم. پاي منبر شهيد مطهري ميرفت. وقتي به بهشتزهرا ميرفتيم متوجه ميشديم كه شاه با مردم بيگناه چه ميكرد، سربازان روحالله و جواناني كه در نهايت مظلوميت و دادستاني اسير خاك شده بودند. احمد هميشه از شكنجههاي ساواك برايمان تعريف ميكرد، از اينكه سكوت و بيتفاوتي شيعيان و مردم قابل بخشش نيست. با روشنگري احمد ما هم چون دخترها و دامادها و پسرها غسل شهادت ميكرديم و غذايمان را روي چراغهاي نفتي بار ميگذاشتيم و به تظاهرات ميرفتيم. هر وقت احمد قوطيهاي رنگ را به خانه ميآورد از چشم پدرش مخفي ميكردم، نگران بودم اما ميدانستم مسيري كه ميرود، مسير درست و صحيحي است. كمي بعد پدرش هم متحول شد. هميشه ميگفت چطور ميشود كه يك روحاني چنين كار بزرگي را انجام بدهد... پدرش آن زمان در دارايي كار ميكرد و بعد از ظهرها كار فني انجام ميداد. آخر هم كارش به جايي رسيد كه به عنوان تعميركار در پشت جبهه مشغول خدمت شد.
پيكر احمد بوي عطر ميداد
مادران شهدا ميخواهند كه پيام شهيدشان به جوانان منتقل شود از اين رو با تمام وجود هر آنچه در دفتر خاطراتشان باقي مانده برايمان روايت ميكنند: احمد 22 ساله بود كه به شهادت رسيد. متولد 1337بود. تحصيلاتش را تا سوم دبيرستان ادامه داد. اولين شهيد خانواده ما بود. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت سپاه درآمد، پاسدار بود كه غائله كردستان و ضد انقلاب به گوشش رسيد، ثبتنام كرد و در نهايت راهي كردستان شد. جزو گروه شهيد چمران بود و براي برقراري امنيت و دفع حمله معاندين همراه دوستانش كمر همت و جهاد را بست و راهي شد. سه روز پس از اعزام بود كه پادگان احمد مورد حمله كومله قرار ميگيرد و پسرم بعد از اصابت خمپاره به شهادت ميرسد. هشتمين روز از خرداد ماه 1359 پسرم به آرزويش رسيد. خمپاره نيمي از صورتش را برده بود. من در خانه بودم كه خواب ديدم خمپارهاي به من برخورد كرد، سراسيمه از خواب بيدار شدم. آن زمان بود كه فهميدم يكي از بچهها شهيد شده است. پيكر احمدم بعد از شهادت بوي عطر ميداد. حدود 40روز پس از شهادت احمدم، خبر شهادتش را به ما دادند. با شنيدن خبر شهادتش، سجده شكر كردم. احمد وصيتش را در پشت كارت شناسايياش نوشته بود: احمدم سفارش كرده بود كه هرگز در انظار گريه نكن. به برادرهايم هم بگو امام خميني (ره) را تنها نگذارند. فرزندم به آرزويش رسيد و عطر شهادتش همه خانهمان را خوشبو كرد.
شهادت يونس و علي به فاصله يك روز
علي شهيد دوم خانه جوادنيا است، متولد 1340. مادرانههاي فاطمه عباسيورده چون ديگر مادران شهدا است، همهشان رسم ولايتمداري را دليل عاقبتبهخيري فرزندان ميدانند. فرزنداني كه به عشق ولايت، مسير منير خود را برگزيده و راهي شدند و حمايت مادرانه مادران شهدا چون مهر تأييدي به رفتار و عملشان ميشود. فاطمه عباسيورده از شهيد دوم خانهاش ميگويد: علي ديپلمش را گرفته بود و مدتي در حفاظت بيت امام خميني (ره) بود و مدتي بعد راهي بازيدراز شد. اتفاقاً در جبهه بازيدراز هم مجروح شد اما پس از بهبودي دوباره عزم رفتن كرد.
پس از شهادت احمد، علي و يونس، باهم راهي جبهه شدند و در عمليات بيتالمقدس كه منجر به آزادسازي خرمشهر شد شركت كردند. علي در گردان حضرت علي(ع) خدمت ميكرد. قرار بود براي علي برويم خواستگاري كه خبر شهادتش را برايمان آوردند. 19 ارديبهشتماه 1361 علي با اصابت تركش به سرش به برادر شهيدش پيوست. فاطمه عباسيورده، با شعف خاصي از آخرين و شيرينترين خاطره با علي برايمان ميگويد: مادران شهدا بهترين راويان حماسهسرايي فرزندانشان هستند، مادر شهيد با همان مهرباني كه از چهرهاش نمايان است ادامه ميدهد:
خبر شهادت علي كه آمد برايش مراسم باشكوهي گرفتيم. ميان مراسم شهادت علي بوديم كه خبر شهادت يونس را هم برايمان آوردند، يونسم هم در عمليات بيتالمقدس و تنها ساعاتي بعد از شهادت علي به شهادت رسيده بود. 20 ارديبهشت 1361 او هم به آرزوي هميشگياش رسيد. پيكر پسرم يونس سوخته بود.
محمد، آخرين برگ باغ شهادتمان بود
آخرين شهيد خانواده در كلام مادرش اينگونه برايمان روايت ميشود: محمد متولد 1343 بود از همان سربازان در قنداق امام خميني (ره)، پسر آخرم بود، ديپلمش را هم گرفت. بچهها درسشان خوب بود. بسيار شوخطبع و شيرينزبان بود. شهيد آخر خانواده تخريبچي هم بود. استاد اسلحه بود و شاگردان زيادي داشت. 5 سال بعد از شهادت برادرانش در كربلاي 8 در شلمچه طي يك عمليات شناسايي، تير به فكش برخورد ميكند و به شهادت ميرسد. 22 فروردين 1366 دفتر شهادت خانواده ما بسته شد و من اميد دارم كه خداوند فرزندانم را از من قبول كند.
گوش به فرمان ولايت
مادرانههاي فاطمه عباسيورده كه تمام ميشود رو به ما ميكند و ميگويد: بعد از شهادت بچهها، وقتي امام اعلام كردند جبههها را نگهداريد پدر بچهها و برادرانش راهي شدند. تكليف بر رفتن ميان كارزار جنگ بود. ما هم با توكل به خدا، دعا و قرآن صبوري كرديم. من همه شهداي خانوادهام را مديون و مرهون تربيت اسلامي و قرآني و حضور دائم در مسجد ميدانم. بچهها هميشه همراه من يا پدرشان در مسجد بودند. ما گوش به فرمان امام خميني بوديم. تكليف ما را ولايت ايشان مشخص مينمود.
بهترين خاطره اين مادر شهيد هم چون ديگر خانوادههاي شهدا ديدار با امام و مولايشان است. مادر شهيد از ديدار با امام خميني برايمان ميگويد و از مهمان عزيزي كه به خانهشان آمد. او از حضور امامخامنهاي برايمان روايت ميكند و بغضهاي گاه و بيگاهش هرگز اجازه شكستن پيدا نميكند چراكه نميخواهد شيريني خاطرهاش تلخ شود.