علياكبر همان شهيدي است كه در قبر به درخواست مادر چشمانش را ميگشايد و اين حكايت سينه به سينه نقل ميشود تا اكنون و پس از گذشت چندين سال از اتمام جنگ ما را براي شنيدن بيواسطه اين ماجرا به خانه صادقيها ميكشاند.
پدر شهيدان در خصوص سردار علياصغر صادقي اولين شهيد خانواده ميگويد: علياصغر متولد 1345 بود كه 13 بار مجروحيت داشت و به همين خاطر آشنا و فاميل از روي محبت به او ميگفتند تو كه يك دست داري ديگر به جبهه نرو، علياصغر اولين بار در جبهه به عنوان تخريبچي در هنگام خنثي كردن مين دست چپش را از بالاي مچ از دست داده بود. از فرق سرش تا پاهايش هم تركشهاي ريز و درشت داشت. اما هميشه ميگفت: «من در جبهه توي سنگرها را جارو ميزنم و لباسها را ميشورم تا بچهها از خط مقدم برگردند.» بعد از اينكه 25 دي سال 66 شهيد شد و برايش پلاكارد آوردند، خانواده تازه متوجه شديم كه او فرمانده تيپ يك ثارالله بود.
پدر پس از چند ثانيه مكث و با صداي مهربان پدرانهاش ادامه ميدهد: علياصغر خيلي دل و جرئت داشت كه حتي عراقيها هم او را شناخته بودند و اسمش را «اصغر يك دست» گذاشته بودند. پدر در ادامه ميگويد بعد از شهادت علياصغر، پسر ديگرم علياكبر با دستهاي خودش او را داخل قبر گذاشت سپس پايش را روي قبر بغلي گذاشت و گفت: اصغر اينجا رو نگهدار تا من هم بيام.
علياكبر متولد 1341 بود كه بعد از پنج ماه از شهادت علياصغر، او هم شهيد شد و در 9 خرداد سال 67 كنار برادرش او را دفن كرديم و تابلوي تكي را برداشتيم و يك تابلوي دوتايي بالاي مزارشان نصب كرديم.
از زمان جواني هم علياكبر بچه خيلي فعالي بود. در زمان شاه، علياكبر را به جرم مبارزه عليه رژيم گرفتند. وقتي به كلانتري بردند يكي از پاسبانها سيلي محكمي به او زد. اين مسئله گذشت تا اينكه موقعي كه انقلاب شد همان كلانتري دست بچههاي محله ما افتاد. يك روز كه علياكبر به پاسبانهاي زنداني شده غذا ميداد، همان پاسباني كه به او سيلي زده بود را ديد و به رئيس كلانتري گفت: من ميخواهم سيلي زده شده را به او بزنم. تا اينكه پاسبان را آوردند كه اين كار انجام شود، حاج اكبر دستش را برد اما ناگهان گفت: «در عفو لذتي است كه در انتقام نيست.» و از سيلي زدن منصرف شد.
ملوك خانم مادر شهيدان هم در مورد خاطرهاي از مجروحيت علياكبر ميگويد: به خاطر مجروح بودنش شش روز در بيمارستان بود. پاهايش عفونت كرده بود و تب شديدي داشت. دكترها مخالف بودند برود اتاق عمل، تا اينكه بالاخره او را به اتاق عمل بردند و به محض اينكه او را بيهوش كردند، به كما رفت و وقتي او را به ICU آوردند گويي ميدانست به شهادت ميرسد، اما بسيار شاد و بشاش بود، زمان عيد فطر بود و ميگفت: من پاهايم را كفاره دادم.
ملوك خانم با همان تبسمي كه بر لب داشت ادامه ميدهد: در تشييع جنازه حاج علي مردم كم نگذاشتند و خيلي شلوغ بود. تا اينكه شهيد را در قبر گذاشتند، آنجا خودم تنهايي داخل قبر شدم. رو به قبله گفتم «السلامعليك يا اباعبدالله». گفتم: علياكبرم هنوز حجله دامادي نداره حالا هم آخرين ديدارمان است. به هر حال خدا را قسم دادم به حضرت علياكبر(ع) جوان امامحسين(ع) و خواستم چشمانش را براي آخرينبار باز كند.
چشمان علياكبر من باز شد با همان زيبايي كه در شب عقدش بود. آرام از داخل قبر بيرون آمدم بدون اينكه به كسي حرفي بزنم.
حاج خانم در ادامه ميگويد فرزندانم در خواب با من صحبت ميكنند. همراهم هستند ولي وقتي از خواب بيدار ميشوم تازه متوجه ميشوم كه اي دل غافل آنها بچههاي خودم بودند.
بهترين هديه
پدر شهيد هم از ديدار مقام معظم رهبري در سال1370 ميگويد: ديدم در زدند، وقتي در را باز كردم آيتالله خامنهاي (مد ظلهالعالي) را ديدم كه ايشان آمدند داخل خانه نشستند، قرآن كريم را با دستخط مباركشان يادگاري نوشتند به من دادند كه اين بهترين خاطره ديدار و هديه در طول مدت عمري كه از خدا گرفتم بوده است.
مادر شهيد ميگويد روزهايي كه با بچهها سپري ميكردم همه خاطره است، به خصوص شش نفرشان سر سفره جمع بودند.