کد خبر: 657271
تاریخ انتشار: ۱۵ تير ۱۳۹۳ - ۱۶:۲۳
مادرانه‌هاي غريب سيد‌صفورا موسوي از شهيد جاويدالاثرش عباس متولي
اينجا مادران شهداي جاويدالاثر برايت صبر را معنا مي‌كنند، آنها كه حتي پس از گذر ايام، به همان چند تكه استخوان....
صغري خيل‌فرهنگ

اينجا مادران شهداي جاويدالاثر برايت صبر را معنا مي‌كنند، آنها كه حتي پس از گذر ايام، به همان چند تكه استخوان، پلاكي و مشتي خاك دلخوش دارند، نمي‌دانم وقتي كه قامت فرزند را در قاب عبور به مناظره نشسته بودند، مي‌دانستند سال‌ها بعد از اين همه هيبت و مردانگي تنها مشتي خاك به دستان پينه‌بسته و چشمان كم‌سويشان خواهد رسيد؟

اصلش بايد مادري منتظر باشي تا بداني غم و غربت و هجر و فراق فرزند چه معنا مي‌دهد، حرف امروز حرف انتظار لحظه و روز و ماه نيست، اينجا انتظار معنا و مفهومش كمي عوض مي‌شود انگار كه سال‌هاي سال منتظر باشي زنگ در خانه‌ات به صدا در بيايد و فرزند 22 ساله‌ات كه حالا ديگر بيش از 34 سال از نيامدنش مي‌گذرد پشت در خانه باشد و اين آرزو، رويايي است كه هر دم و هر لحظه در عالم خواب و بيداري برايت تكرار مي‌شود.

روايت امروزمان روايت ديگري است از اسوه صبر و مقاومت، سيد‌صفورا موسوي راوي هجر فرزند جاويدالاثرش شهيد عباس متولي...

**

«عباس»... اسمش كه بر زبان كسي جاري مي‌شود، خودم را گم مي‌كنم، دستپاچه مي‌شوم و حرف زدنم را فراموش مي‌كنم. بيش از 30 سال است كه از عباسم بي‌خبرم، 22 سالش بود كه رفت و تا امروز از او بي‌خبريم. خداوند را براي داشتن سه فرزند ديگرم شكر مي‌كنم. وقتي كه عباسم مفقودالجسد شد‌، خيلي خوابش را مي‌ديدم و نيمه‌شب مضطرب از خواب مي‌پريدم. يك‌بار در خواب صدايش كردم عباس مادر كجايي؟! قربانت شوم‌! آمد پيشم و پرزد و رفت بالا. در همين حال مسجدي به سمت پايين آمد و او در مسجد بود. رفتم به فاميل خبر بدم كه عباسم آمده از خواب بيدار شدم. در خواب از من خرما خواست و من دادم خورد. آن اوايل هميشه روياهايي مي‌ديدم و از خواب مي‌پريدم. مدتي بعد از خدا خواستم كه ديگر عباسم را به من نشان ندهد، اما كمي كه گذشت عجيب دلتنگش شدم و از خدا خواستم كه كمكم كند و خوابش را ببينم.

عباس خيلي بچه خوبي بود، اميدوارم كه خدا از او راضي باشد، با ايمان بود و مهربان... درس‌هايش را خيلي خوب مي‌خواند. خيلي به من و پدرش احترام مي‌گذاشت. بچه‌اي بود كه همه دوستش داشتند. گواهي نامه‌اش را كه گرفت، به او گفتم: مراقب باش و من نگرانتم... عباس بچه اولم بود، همه مادرها براي بچه اولشان آرزوها دارند.

بايد مادر باشي و جگر‌گوشه‌ات از تو دور باشد تا بفهمي چه مي‌گويم! مادر بودن بسيار دشوار است. من خودم مادر نداشتم و مي‌دانم غم بي‌مادري را. گاهي هم مي‌گويم كاش اصلاً عباس به دنيا نمي‌آمد، نمي‌دانستم در 22 سالگي به شهادت مي‌رسد و من از عاقبتش بي‌اطلاع خواهم ماند. مزاري هم ندارد كه بالاي سرش بروم و چون چاه مولايمان بر بالاي سرش گريه و زاري راه بيندازم، آب بريزم و سنگ مزارش را با قطره‌قطره اشك‌هايم بشويم. قسمت ما هم اين بود.

فصل جبهه

خيلي اصرار داشت كه به جبهه برود اما من مخالفت مي‌كردم و مي‌گفتم: «حق رفتن نداري! عباس هم با همان غيرت اباالفضلي‌اش جواب مي‌داد كه: «مادر! چطور نروم و چگونه بر تشك نرم راحت بخوابم، در حالي كه دشمن وارد خاك كشورم شده و خواهران و مادران كشورم كه چون خواهران خودم هستند مورد آزار قرار بگيرند؟!» حق هم داشت آن زمان همه به سمت جبهه و جهاد مي‌دويدند كسي تاب ماندن نداشت. عباس من هم ماندني نبود.

آن روزي هم كه رفت من در خانه نبودم، به سفر رفته بودم. آمدم از خواهرش سراغ عباس را گرفتم كه گفتند: رفت جبهه! من هم بي‌تابي مادرانه‌ام را از سر گرفتم كه دخترم گفت مادر تلويزيون را روشن‌كن و ببين كه جوان‌ها به فرمان امامشان لبيك گفته و راهي شدند، عباس‌ها همه به سوي جنگ و جهاد رهسپارند پس چرا شيون مي‌كني‌! خواهرش اسپند دود كرده و از زير قرآن ردش كرده بود من كه نبودم مادرانه‌هايم را براي عباسم انجام بدهم.

زمان رفتن به خواهرش گفته بود اگر به شهادت رسيدم، برايم تاج گل درست كنيد. تنها چيزي كه كمي آرامم مي‌كند اين است كه عباسم متأهل نبود؛ اينطور حداقل خانواده‌اي ديگر و زن و فرزندي ديگر در رنج و ناراحتي نمي‌ماندند.

نمي‌دانم كجا دنبالش بگرديم وقتي پيكر شهدا را مي‌آورند، حال و روز ما ديدني مي‌شود. حال خوبي نداريم... همه‌اش منتظريم تا يك روز بنياد ‌شهيد زنگ بزند. اگر چه امروز آنچه دست مادران و پدران شهدا را مي‌گيرد، تنها مشتي خاك است اما همين هم آراممان مي‌كند.

ما چاره‌اي نداريم جز اينكه صبر حضرت زينب (س) را پيشه قرار دهيم. من وقتي به ياد مادران چند شهيده مي‌افتم، ديگر آرام مي‌شوم و حرفي براي گفتن ندارم تنها من نيستم، ما به آن خانواده شهدا مديونيم. بيشتر از 30 سال است غذاهايي كه او دوست داشت را درست نكرده‌ام. عباس خيلي استامبولي دوست داشت. بچه‌ها مي‌گويند: «مامان مي‌شه برامون از همان استامبولي‌هايي درست‌كني كه براي داداش عباس مي‌پختي؟!» من هم اين كار را نمي‌كنم چون نمي‌توانم. به خاطر عباسم نمي‌توانم بپزم، دلم نمي‌آيد.

بچه‌ها هم ناراحت مي‌شوند و براي اينكه من را بخندانند مي‌گويند: «خدا را شكر داداش عباس همه غذاها را دوست نداشته وگرنه ما از گشنگي مي‌مرديم...» من هم لبخند مي‌زنم و مي‌گذرد. هر ميوه‌اي كه مي‌رسد، مثل انار، آلبالو و... در فريزر مي‌گذارم، تا وقتي آمد بخورد. امسال ديگر اين كار را نكردم، چون وقتي بعد از مدت‌ها از فريزر بيرون مي‌آورم، اعصابم خرد مي‌شود.

هميشه مي‌گفتم خواهر بايد خواهر داشته باشد و برادر، برادر. اما پسر ديگرم سال‌هاست كه برادر ندارد. عكسش را در جلوي خانه زدند، طوفان كه آمد به بچه‌ها گفتم: برويد ببينيد عكس عباسم نيفتاده باشد... گاهي به سختي، عصا را بر‌مي‌دارم و لنگان‌لنگان مي‌روم و با پارچه‌اي عكسش را پاك مي‌كنم و مي‌گويم بيا تو مادر! چرا دم در ايستاده‌اي بيا چرا اينجا مانده‌اي... چاره‌اي كه نداريم؟ نه نداريم مادر جان... عباس در راه خدا رفت و من خدا را از اين بابت شاكرم و اميدوارم مهمان سفره ابا‌عبدالله باشد. هر زمان اسمش بيايد و عكسش را ببينم بيقرار مي‌شوم. 25 شهريور 1337 به دنيا آمده بود. هرگز در اين 33 سال تولدش را جشن نگرفتم، چون اذيت مي‌شوم، اما نذري برايش مي‌دهم.

اگر عباسم بازگردد، يك گوسفند براي مهمانسراي امام‌رضا (ع) نذر كردم كه با خودش بروم و اين نذر را در صحن امام رضا (ع) ادا نمايم. خودش كه نيامد، هيچ. حتي نامه‌اي هم از ايشان برايمان نيامد. دستم به هيچ‌جا نمي‌رسد، اما من هميشه خدا را براي عاقبت‌بخيري فرزندم عباس شكر مي‌كنم.

دلم آنقدر پر است كه هرگاه كسي از عباسم مي‌پرسد، شروع به حرف زدن مي‌كنم. نوه پسري‌ام مي‌گفت: «مادر جان! يك عكس گرفته‌ام كه شبيه عمو شدم. مي‌گفت: «چرا همه عمو دارند و من ندارم» از من درباره عموي شهيدش مي‌پرسيد و من هم برايش حرف مي‌زنم تا هم عمويش را بشناسد و هم راهي كه شهيدم رفت...

پدر شهيد:

عباس يك نمونه بود، هميشه هم مراقب حال ما بود همه را دوست داشت و همه‌ او را به خاطر ويژگي‌هايش دوست داشتند. سربازي‌اش را در سپاه دانش در روستايي نزديك قزوين بود. وقتي آنجا با عناصر شاه مخالفت كرد و كدخداي ده او را لو داد، عباس هم فرار كرد، دو ماه بعد انقلاب شد، در بسيج فعاليتش را ادامه داد تا اينكه جنگ شد و او هم راهي شد.

پيكر شهدا را كه مي‌آورند، من و مادرش به شدت ناراحت مي‌شويم. اوايل كه اسرا مي‌آمدند ما مي‌رفتيم و از آنها سراغ عباس را مي‌گرفتيم، يكي گفته بود در زندان‌هاي «رماديه» ديده‌اند. يكي هم مي‌گفت: عراقي‌ها گرفتند و بردند و... هر‌كسي حرفي مي‌زند و در نهايت هم خبري نشد. رفتم پيش پدر شهيد محمد‌جواد تند‌گويان، او گفت: پسر تو مي‌آيد و پسر من نه! اما تقدير طور ديگري رقم زد، پيكر پسر او آمد و پيكر پسرم هنوز نيامده است.

فرزند عزيز است، اما عباس به هدفي كه مي‌خواست رسيد. من هرروز عباسم را مي‌بينم، عباسم قوي هيكل بود و قد بلند، هر زمان جواني را در هيئت و شكل عباسم مي‌بينم به وجد مي‌آيم. نزديك 33 سال است چشم انتظاريم اما خسته نشديم... هر چند بيماريم و براي تهيه نان تا سر كوچه هم سختي مي‌كشيم و... از اينجا هم براي همه زحمت‌كشان كشور دعا مي‌كنم...

 

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار