کد خبر: 652316
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۴:۴۴
گفت‌وگوي « جوان » با رزمنده جانباز حاج‌حميد دره‌وش
به سراغ هر كدام از بچه‌هاي جنگ كه مي‌روي، حرف‌هايش انبوهي از خاطرات و واگويه‌هاي بكر را مثل يك قاليچه مقابلت باز مي‌كند كه اگر ريزنگر باشي و ارزش گنجينه‌هاي سخنش را دريابي، نمي‌فهمي بايد به سراغ كدامين گل از كدامين نقش و نگار بروي و به كدامين بوي خوش شهيد يا رزمنده‌اي مست بشوي.

 همين اتفاق در گفت‌وگوي ما با جانباز شيميايي حاج‌حميد دره‌وش نيز افتاد. وقتي خواستيم با او از نحوه حضورش در جبهه و خط سيري كه دنبال كرده گفت‌وگو كنيم، نفهميديم چطور شد كه زندگي‌اش از روزهاي قبل از انقلاب را تعقيب كرديم و در اين رهگذر با مرحوم حاج‌عبدالحسين اميرخاني آشنا شديم و در مقطعي ديگر با برادر شهيدش محمود دره‌وش همراه شديم و گذري هم به حال و هواي شهيد رضا شريفي زديم كه تا سال 61 و يك ماه قبل از شهادتش حتي نحوه صحيح نماز خواندن را بلد هم نبود! متن زير تعقيب مسير مبارزه جواني از جوانان دهه شصت است كه شايد نمونه‌اي باشد از هزاران جوان آن دوره كه اعتقاد‌شان به جهاد و شهادت سخت‌ترين سد‌ها را در برابر انبوه تسليحات دشمن متجاوز فراهم آورده بود.

‌خط سيري كه جوانان نسل شما را به جبهه مي‌كشاند، برگرفته از نوع نگرشي بود كه با آن بار آمده بودند، چه عاملي باعث رفتن خود شما به جبهه شد؟

مسلماً خانواده‌هاي مذهبي كه به رهبري حضرت امام خميني اعتقاد داشتند، از قبل انقلاب مدافع نهضت اسلامي ايشان بودند و بعد از آن هم همين طور به مسير خودشان ادامه مي‌دادند. البته گاهي استثناهايي مثل شهيد رضا شريفي ـ اولين شهيد عمليات زين‌العابدين(ع) ـ هم ديده مي‌شود كه ماجراي عجيبش را بعداً تعريف مي‌كنم. به هر حال خانواده ما يك خانواده مذهبي بود كه بعد از جابه‌جايي محل زندگي‌مان از ميدان خراسان به نارمك، در آنجا با مرحوم حاج‌عبدالحسين اميرخاني و جلسات مذهبي‌اش آشنا شديم. ايشان پيرمرد باصفايي بود كه جلسات سخنراني و آموزش قرآنش خيلي روي بچه‌هاي محله تأثير مثبتي گذاشته بود. همين سبقه خانوادگي و حضور در معيت شخصي چون مرحوم اميرخاني باعث شد تا مسير زندگي ما به مبارزه انقلابي و سپس شركت در دفاع مقدس بيفتد.

جالب است يك پيرمرد با جلسات مذهبي‌اش اين طور شاگرداني را تربيت مي‌كند كه پاي كار ميدان‌هاي سخت جبهه مي‌شوند. اگر مي‌شود كمي از ايشان بگوييد.

جلسات هيئت حاج آقا اميرخاني به واقع تأثيرات خودش را روي امثال ما تا تمام عمر گذاشته است. هيئات او محفلي براي مبارزه عليه طاغوت بود. كم كم در اين جلسات پاي اعلاميه‌هاي امام باز شد و حتي يك بار اخوي بنده و آقاي اميرخاني دستگير شدند و آنها را به باغ شاه بردند. مرحوم اميرخاني انسان واقعاً معتقدي بود. يادم است ماه محرم حكومت نظامي بود و از ما خواستند هيئت را تعطيل كنيم. اصرار كرديم و گاردي‌ها به ما حمله كردند. ما كه جوانتر بوديم فرار كرديم اما بنده خدا حاج‌عبدالحسين را كه سن و سالي از او گذشته و چابكي ما را نداشت، گرفتند و خودم شاهد بودند كه تا جا داشت با باتوم كتكش زدند. بعد از پيروزي انقلاب و شروع جنگ هم ايشان همچنان پاي كار بود. با آن سن و سال داوطلبانه به جبهه اعزام شد. متأسفانه به درخواست خانواده‌اش، خودم رفتم و او را برگرداندم اما در همين زماني كه به تهران برگشته بود در يك تصادف رانندگي فوت كرد. در حالي كه در عشق شهادت مي‌سوخت و شايد همين تربيت شاگردان مؤمن و مقاومي مثل اخوي شهيدم، مقام او را از شهدا هم بالاتر ببرد.

‌بعد از انقلاب چه فعاليت‌هايي مي‌كرديد؟

ما هم مثل خيلي از جوانان و نوجوانان آن دوره به شكل داوطلبانه در تأمين امنيت محله‌ها شركت مي‌كرديم. توي كميته فعاليت مي‌كرديم و كارهايي از اين دست. وقتي هم كه غائله پاوه شروع شد و حضرت امام خميني(ره) دستور خارج ساختن اين شهر از محاصره ضد انقلاب را دادند، داوطلبانه به كردستان رفتم، اما چون آموزش نظامي نديده بودم، 15 روز بعد من را برگرداندند. در تهران بودم كه جنگ شروع شد و همان روز كه خبر بمباران مهرآباد را شنيديم، براي رفتن به جبهه اقدام كرديم. يك يا دو روز بعد محمود به مناطق جنگي رفت و من هم بعد از كسب اجازه از مادرم، به نظرم پنج يا شش روز بعد از شروع جنگ بود كه به جوانرود يعني محل اعزام برادرم رفتم.

‌اين احساس وظيفه از كجا ناشي مي‌شد كه تنها چند روز بعد از شروع جنگ خودتان را به مناطق عملياتي رسانديد؟

مردم ما انقلاب را از خودشان مي‌دانستند، برايش تلاش كرده بودند و به همين نسبت هم سعي مي‌كردند در ادامه همچنان از آن دفاع كنند. مثلاً يادم است همان روز بمباران مهرآباد، من و برادرم شهيد محمود دره‌وش راه افتاديم با پاي پياده به فرودگاه رفتيم تا از نزديك ببينيم چه اتفاقي افتاده است. مي‌خواهم بگويم احساس مسئوليت به قدري بالا بود كه حتي صبر نكرديم با وسيله نقليه خودمان را به آنجا برسانيم.

‌بعد هم كه حضور در جبهه‌ها را ادامه داديد؟ خودتان دوست داريد از كدام مقطع حضورتان در جبهه‌ها بگوييد؟

دوست دارم از مناطق غرب بگويم. خصوصاً در اوايل جنگ. ببينيد جبهه‌هاي غرب با وجود مظلوميتي كه دارند‌ يكي از سخت‌ترين آوردگاه‌هاي دفاع مقدس بودند. در آنجا صعب‌العبور بودن مناطق عملياتي باعث مي‌شد مهمات و ساير پشتيباني‌ها مثل غذا و نيازهاي اوليه رزمندگان به سختي به آنها برسد. اين موضوع سواي سختي‌هاي خود جنگ و رويارويي با دشمن بود. يادم است در همان اوايل جنگ به اتفاق شهيد منوچهر عباسي كه فرمانده سپاه نفت‌شهر بود به منطقه ضله‌زرد رفتيم. ما 15 نفر بوديم كه به دليل نبود امكانات چندين روز پياده‌روي كرديم. با كمترين تجهيزات به منطقه مورد نظر رسيديم و به زحمت و با دست خالي براي خودمان موضعي را درست كرديم. اما آب و غذا نداشتيم. كمي بعد براي‌مان با گوني نان خشك آوردند كه توي چند تاي‌شان موش بود. تقريباً اغلب نان‌ها هم كپك زده، يك آب باريكه از روي بلندي‌ها مي‌آمد كه اگر نبود از تشنگي هلاك مي‌شديم. در چنين شرايطي رزمنده‌ها جبهه‌هاي غرب را حفظ مي‌كردند. خيلي از عمليات‌هاي غرب هم مهجور مانده است. مثل عمليات زين‌العابدين كه به نوعي ايذايي عمليات والفجر مقدماتي بود. در اين عمليات من صحنه‌هاي واقعاً عجيبي ديدم.

‌ظاهراً شما در دورن دفاع مقدس چندين بار مجروح شده‌ايد، اما انگار تا الان درصد جانبازي نگرفته‌ايد، دليلش چيست؟

خيلي از رزمنده‌ها كه حداقل من مي‌شناسم، به دنبال اين چيزها نبودند. ما قصد داشتيم از كشورمان و اعتقادات‌مان دفاع كنيم و توقعي هم از كسي نداشتيم. من يك بار در سومار و يك بار ديگر هم در ايلام دچار موج‌گرفتگي شديدي شدم كه بعد از جنگ مدتي باعث شد تا در خانه بمانم و كمتر در انظار عمومي ظاهر شوم. يك بار هم در فاو به شدت مجروحيت شيميايي پيدا كردم كه تا همين چند وقت پيش با هزينه شخصي خودم را درمان مي‌كردم. اما متأسفانه وضعيت مجروحيتم طوري رقم خورده كه ديگر نمي‌توانم هزينه تهيه بعضي از دستگاه‌ها را تأمين كنم به همين خاطر اخيراً ناگزير شدم كه پرونده تشكيل بدهم و البته با نمونه‌برداري پزشكان صحت جانبازي شيميايي‌ام تأييد شده است. خدا شاهد است اگر توانايي مالي داشتم هرگز اقدام به تشكيل پرونده نمي‌كردم.

چرا نبايد اين كار را انجام بدهيد. به هرحال شما عمر و جواني‌تان را براي نسل ما و آيندگان فدا كرده‌ايد. در نظر خيلي از جوانان شما يك قهرمان هستيد.

(مي‌خندد) به نظرم قهرمان جوانان اين دوره و زمانه هستند كه همه شهر و محل زندگي‌شان رنگارنگ شده و با همه اين جلوه‌هاي مادي و فريب‌انگيز هنوز هم اعتقاد خود را حفظ كرده‌‌اند. در زمان ما از خانه كه بيرون مي‌آمدي يا اعلاميه شهيدي روي ديوار بود يا حرف‌هاي حضرت امام و شهدا و پرچم‌هاي مذهبي روي در و ديوار شهرها، ما در آن جو كمتر وسوسه مي‌شديم و مسيرمان را بهتر پيدا مي‌كرديم، اما جوانان اين دوره و زمانه چطور؟ به نظرم كار شاق را اينها انجام مي‌دهند نه ما.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
عباسی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۴۸ - ۱۳۹۳/۰۴/۲۰
0
0
مطالبتان جالبه .ما خانواده شهید منوچهر عباسی هستیم شماره حاج حمید دروش خواستیم چون اولین بار که با ایشان اشنا شدیم.شماره تماس ما091833621..و091883918..
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار