در روزهايي كه بر ماگذشت، يكي از ستارگان فروزان علم وجهاد درحوزه علميه خراسان غروب كرد و با ساكنان «حرم ستر و عفاف ملكوت» همنشين گشت. فقيد سعيد حضرت آيتاللهالعظمي سيدمحمدباقر شيرازي از نمادهاي علماي رباني در روزگار ما بود كه در عرصه علم و جهاد در دوران معاصر، حضوري نمايان و مؤثر داشت. به مناسبت اين رويداد اسفبار، با فرزند ارجمندش جناب حجتالاسلاموالمسلمين سيدمرتضي شيرازي گفتوشنودي انجام دادهايم كه ماحصل آن درپي ميآيد.
ضمن عرض تسليت به جنابعالي به مناسبت ارتحال حضرت آيتاللهالعظمي سيدمحمدباقر شيرازي و تشكر از اينكه در اين روزها پذيراي اين گفتوشنود شديد، لطفا در آغاز اين گفتوگو بفرماييد كه پيشينه مبارزاتي اين بزرگوار، به كدامين دوره تاريخي باز ميگردد؟
بسماللهالرحمنالرحيم. والد معظم مرحوم آيتاللهالعظمي حاج سيدمحمدباقر شيرازي، به اين دليل كه در دامان مرحوم جدمان مرحوم آيتاللهالعظمي حاج سيدعبدالله شيرازي پرورش يافته بودند، از همان آغاز نوجواني از گرايشات سياسي و مبارزاتي برخوردار بودند. جد بزرگوار ما، مرجع مجاهدي بود كه از دهها سالها قبل، از مقطع كشف حجاب در دوره رضاخان، نامشان در افواه عموم، به عنوان يك عالم و مرجع سياسي مطرح بود و در جريان مسجد گوهرشاد جزو چند مجتهدي بودند كه دستگير و به تهران منتقل شدند و حتي قبل از نهضت سال 42، در زمره كساني بودند كه در فضاي مبارزاتي حضور داشتند، لذا مرحوم والد ما نيز در آن فضا نشو و نما گرفتند و در نتيجه، روحيه مبارزاتي در وجود ايشان هم ريشه گرفت و باعث شد ايشان از همان ابتدا به عرصه مبارزات وارد شدند.
هنگامي كه فاجعه مسجد گوهرشاد در سال 1314 اتفاق ميافتد، مرحوم جد ما چند روزي در زندان قزلقلعه در تهران بودند و پس از تلاشهايي كه شد و از زندان بيرون آمدند، همچنان به مبارزه ادامه دادند اما چون شرايط براي ايشان خطرناك ميشود، مخفيانه از كشور خارج ميشوند. مرحوم والد ما ميگفتند:من پنج سال داشتم و چون نامم محمدباقر است، زندگيام هم خيلي شبيه امام محمدباقر(ع) است، از اين جهت كه امام محمدباقر(ع) در پنج سالگي در كربلا بودند و آن صحنهها را مشاهده فرمودند، لذا ميتوان گفت نقطه آغاز ورود به فضاي سياسي والد ما از همان ايام بوده است.
ظاهراً ايشان در نجف با شهيد نواب صفوي هم روابطي داشتند. در اينباره چه اطلاعات و خاطراتي وجود دارد؟
بله، بر اساس همين روحيه كه در ايشان نشأت ميگيرد، بهتدريج اين گرايشِ قوي در ايشان به وجود ميآيد كه در دفاع از دين و مذهب، نبايد كوتاه بيايند و تا جايي كه ميتوانند بايد در اين عرصه تلاش كنند و مسير زندگيشان در طول عمرشان هم به همين سمت بود. از جمله سوابقي كه ايشان داشتند مربوط به زمان كسروي ملعون است كه امام صادق(ع) را به سخره ميگرفت و قلب شيعيان را به درد ميآورد. مرحوم والد از شاگردان مرحوم علامه اميني بودند و ارتباط تنگاتنگي با ايشان داشتند. ميگفتند روزي همراه با مرحوم شهيد نواب صفوي و مرحوم شهيدسيدعبدالحسين واحدي در خدمت مرحوم علامه اميني بوديم و ايشان فرمودند: كسي بايد برود و كسروي را به درك واصل كند و شيعه را از دست او نجات بدهد! مرحوم نواب صفوي گفته بود: من حاضرم اين كار را انجام بدهم. حاجآقا نقل كردند من و مرحوم نواب صفوي به حرم اميرالمؤمنين(ع) رفتيم و او كفنش را به ضريح اميرالمؤمنين(ع) متبرك كرد و كلتي هم خريد، در مراسم بدرقه ايشان بودم كه به ايران آمد و مسائل بعدي و كشتن كسروي را هم در جريان بودم.
جدبزرگوارِ ما در زمانِ احمد حسن البكر، مبارزاتشان را عليه رژيم بعث آغاز كردند. مرحوم والد ما هم كه درآن مقطع به سن 24، 25 سالگي رسيده بودند هم مستقلاً مبارزاتي را عليه رژيم بعث عراق و هم به تبع والدشان در مبارزات شركت كردند. بعد ازدوران نهضت خرداد 42 وآغاز مبارزات درقم، به ايران آمدند و با بعضي از علما درباره وضعيت امام تماس گرفتند، سازمان امنيت عراق از اين ملاقاتها مطلع شد و به محض اينكه مرحوم والد به بغداد برگشتند، ايشان را دستگير كردند و به زندان بردند. زندانهاي مخوف بعث معروف است و در مدتي كه ايشان در زندان بودند، همه قطع اميد كرده بودند كه ايشان بيرون بيايد، چون هر كسي به آن زندان ميافتاد، ديگر برگشتي برايش نبود.
مرحوم والد خيلي به بنده علاقه داشتند. من متولد نجف هستم. خانه ما در نجف نزديك حرم اميرالمؤمنين(ع) بود. يك روز در همان عالم كودكي بالاي بام رفتم و دعا كردم كه خدايا! پدر ما از زندان رها شوند كه مرحوم والد به خانه برگشتند...
علت دستگيري ايشان چه بود؟
گفته بودند شما به چه مناسبت در مسائل سياسي ايران وحتي عراق دخالت كرديد؟ ابوي ميگفتند: من به مسئول سازمان اطلاعات عراق گفتم:به اين مناسبت كه مرحوم ميرزا حسن شيرازي كه عراق را از دست انگليس نجات دادند، ايراني بودند، اگر اين كار را نميكردند كه شما امروز حاكم بر عراق نبوديد!
اين ميگذرد تا رژيم شروع ميكند به بيرون كردن ايرانيها. مرحوم جد ما براي اينكه جلوي تعرض ناجوانمردانه به ايرانيها را بگيرند ـ كه رژيم بعث بيخبر ميريخت و آنها را با همان لباس تنشان بيرون و آواره بيابانها ميكرد ـ در اعتراض به اين رفتار، خودشان داوطلبانه به ايران مهاجرت كردند و خوشبختانه اين حركت ايشان مؤثر هم بود و باعث شد رژيم بعث پس از آن، اندكي رعايت كند. حدود سال 54 مرحوم والد ما به شيراز رفتند. من بچه بودم و يادم است.
چرا با پدر بزرگوارشان به مشهد نيامدند؟
مرحوم والد ما در شيراز از قديم سابقه تدريس و شاگرداني داشتند، مثلاً آقاي راشد يزدي شاگرد حاجآقاست. ايشان در آن موقع در حوزه شيراز و از شاگردان مبرز حاجآقا بودند، بنابراين ايشان در شيراز پيشينه داشتند، حتي مرحوم جد ما هم قرار بود در شيراز بمانند. آمدن مرحوم جد ما به ايران مصادف ميشود با فوت مرحوم آيتاللهالعظمي ميلاني و بزرگان مشهد ميآيند و از جد ما درخواست ميكنندكه درمشهد اقامت كنند و ايشان به مشهد تشريف ميآورند. مرحوم والد ما در شيراز ميمانند اما بين شيراز و مشهد در رفت و آمد بودند. آن طور كه نقل ميكردند، ميگفتند: يك بار به مشهد خدمت مرحوم والد آمده بودم و عموي ما ميآيند و به مرحوم جدمان ميگويند برخي از علماي مشهد براي ديدن شما آمدهاند. حاجآقا ميگفتند اخلاقاً احساس كردم بايد بروم. وقتي خواستم بروم، ديدم آيتالله خامنهاي، آيتالله مرواريد، آيتالله ميرزاجواد آقاتهراني، آيتالله طبسي، مرحوم شهيد هاشمينژاد و خلاصه اركان انقلاب آن زمان دارند وارد اتاق جدمان ميشوند. ايشان خداحافظي ميكنند. واردين ميپرسند كجا داريد ميرويد؟ برگرديد، اتفاقاً ما براي شما آمدهايم. از مرحوم جد ما خواهش ميكنند به والد ما تكليف كنند كه ايشان در مشهد بمانند. همين طور هم ميشود وتقريباً كل برنامههاي شيراز به هم ميخورد و ايشان به مشهد ميآيند. با اينكه حدود هفت، هشت سال بيشتر نداشتم، بسياري از صحنهها را يادم است كه ايشان نقش مستقيمي در حركتهاي انقلاب درمشهد داشتند.
تعاملات ايشان با رهبران حركتهاي انقلابي در مشهد، از قبيل آيتالله خامنهاي، آيتالله طبسي و شهيد هاشميناد چگونه بود؟ در اينباره چه خاطراتي داريد؟
مركزيت و محوريت انقلاب درمشهد، حسينيه مرحوم آيتالله العظمي سيدعبدالله شيرازي بود و حاجآقا هم محور اين فعاليتها بودند. حاجآقا بعضي وقتها شوخي ميكردند و ميفرمودند من بر آيتالله خامنهاي و آيتالله طبسي حق حيات دارم! ميپرسيدم:«چطور؟» جواب ميدادند:«يك روز برايم خبر آوردند ساواك ريخته و اين دو بزرگوار را دستگير كرده و به جاي نامعلومي برده است و هيچ اثري از آنها نيست». حاج آقا ميگفتند:«با آقاي هاشمينژاد، آقاي مرواريد و بقيه صحبت كردم و تحصن بيمارستان امام رضا(ع) را راه انداختيم و به عموي ما گفتند به وليان ـ استاندار وقت خراسان ـ زنگ بزن و بگويم 24 ساعت فرصت داري اينها را آزاد كني وگرنه من ميدانم با تو چه كار كنم!» وليان از روحيه مبارزاتي مرحوم والد ما كاملاً باخبر بود و قبلاً چندين بار موضعگيريهاي تند ايشان را ديده بود و از اين تهديدها، حساب كار دستش ميآمد. ايشان ميفرمودند: 24 ساعت نگذشته بود كه آقايان را آزاد كردند و خود آنها هم به تحصن آمدند. . .
مقام معظم رهبري در آنجا سخنراني هم كردند...
همين طور است. ميفرمودند: آقاي خامنهاي و آقاي طبسي ميگفتند ما را جايي برده بودند كه هيچ كسي از آنجا اطلاع نداشت و اصلاً نميدانستيم كجاست!
ايشان بعد از انقلاب هم همينطور دلسوزانه در هر جا كه احساس تكليف ميكردند، موضعگيري ميكردند و ميفرمودند:«چون براي اين انقلاب خون دل خورده و به زندان رفتهام، نميتوانم كمترين خدشهاي را به آن تحمل كنم!» به خاطرهاي ديگر اشاره كنم، يادم است بچه بودم و در منزلي اجارهاي در خيابان خسروي نو، روبهروي كوچه شوكتالدوله زندگي ميكرديم. يك شب تا صبح را در تاريكي و سكوت كامل به سر برديم و از ترس نفسمان درنميآمد.
چرا؟ علت چه بود؟
علتش اين بود كه آيتالله طبسي، آيتالله خامنهاي، آيتالله مرواريد و عدهاي ديگر تحت تعقيب ساواك بودند. كار ساواك اين طوري بود كه افراد را تكتك دستگير ميكرد، چون اگر جمعي ميگرفت، همان دستگيري تبديل به يك نهضت ميشد. اينها چون تحت تعقيب بودند، همه به منزل حاجآقا آمده بودند و ما براي اينكه كسي متوجه حضور آنها نشود، كل شب را در تاريكي و سكوت مطلق سپري كرديم.
ايشان در مورد احكام اسلام، مكتب تشيع، انقلاب و مبارزات، از هيچ كوششي دريغ نداشتند. البته ميگفتند: من براي خودم، هيچ توقعي از انقلاب ندارم و وظيفه خودم را انجام دادهام، اما براي اين انقلاب از قبل از 15 خرداد تا حالا خون دل خوردهام، لذا براي حفظ نظام وجلوگيري از آسيبهاي آن، كوتاه نميآمدند و آنچه را كه وظيفهشان بود انجام ميدادند.
در سالهاي آخر دغدغهها و دلمشغوليهاي ايشان در باره مقولههاي فرهنگي و سياسي چه بود؟
يكي از چيزهايي كه ذهن حاجآقا را خيلي مشغول كرده بود، مباحث فرهنگي، حجاب و مظاهر فساد در كشور بود و هر كدام از مسئولان كه خدمتشان ميآمدند، ميگفتند: به داد جوانها برسيد، اگر جوانان به اين شكل در معرض انحراف قرار بگيرند، خداي ناكرده انقلاب از مسير خودش خارج ميشود. يادم هست زماني كه بحث «كنترل نسل» شروع شد، حاجآقا شديداً در برابر اين فكر ايستادند و گفتند: اين يك تهديد است، توطئه اسرائيل و وهابيت است، اينها ميخواهند شيعيان زياد نشوند تا كم كم در شيعيان نفوذ كنند. خيلي با اين فكر مبارزه ميكردند و در هر مقطعي به هر شكلي كه بود در مقابل اين قضيه موضع ميگرفتند و حالا ميبينيم كه بعد از حدود 20 سال حتي خود مقام معظم رهبري هم ميفرمايند تداوم اين سياست، اشتباه بوده است. اين چيزي كه بعد از 20 سال مشخص شد كه اشتباه است، ايشان از همان 20 سال قبل آن را توطئه اسرائيل و وهابيت ميدانستند. يادم است سر چهارراه شهدا تابلوهاي تبليغاتي زده بودند كه فرزند كمتر، زندگي بهتر! هر وقت حاجآقا اين تابلوها را ميديدند، بهشدت عصباني ميشدند.
دغدغه بعدي ايشان اختلافات بين مسئولان بود. اولين جلسه تقريب مذاهب فِرق اسلامي كه تشكيل شد، بعضي از مسئولان خدمت ايشان آمدند و حاجآقا فرمودند: خوب است يك مجمع تقريب هم بين علماي شيعه و همين طور مسئولان كشور تشكيل شود تا اين تقريب، اول بين خودمان اتفاق بيفتد، در ادامه ميفرمودند: اين اختلافها به نظام ضربه ميزند و نظام را دچار چالش ميكند و امروز ميبينيم هر ضربهاي كه ميخوريم از همين اختلافات است.
در بحث جنگ هم ايشان تا جايي كه در توانشان بود، كمكرساني به جبههها و نيز اتمام سريع جنگ را ترغيب ميكردند. زماني كه پاپ از طرف واتيكان گروهي را براي ميانجيگري ميان ايران و عراق فرستاد و امام قبول نكردند، آقاي هاشمي رفسنجاني و چند نفر ديگر نزد آقا آمدند تا از مرحوم جد ما بخواهند همراه با مرحوم آيتالله گلپايگاني، مرحوم آيتالله نجفي مرعشي و علماي تراز اول با امام صحبت و جنگ را تمام كنند، چون معتقد بودند اين جنگ آسيبهايي را به كشور و نظام ميزند كه خيلي از آنها غيرقابل جبران است. ايشان با هر عاملي كه براي نظام ايجاد تنش كند، مخالف بودند. ميفرمودند: اين نهضت در كره زمين از نظر پاكي كماً و كيفاً در همه زمين نظير ندارد و بر همه لازم است از اين نظام و اين نهضت به هر شكلي كه ميتوانند حمايت كنند، منتها معني حمايت از اين نظام اين نيست كه از رويدادهاي جاري، انتقاد سازنده نكنيم، همان طور كه دفاع از نظام را بر خود واجب ميدانم، انتقاد سازنده را هم واجب شرعي ميدانم. ايشان در اين زمينه در بين علما معروف بودند. آيتاللهالعظمي صافي گلپايگاني در پيامي كه به مناسبت رحلت ايشان صادر فرمودند، به اين موضوع اشاره ميكنند. يا در بحث دفاع قاطع از مكتب اهلبيت(ع) و مسئله آقاي محمدحسين فضلالله كه در باره حضرت زهرا(س) تشكيكي را مطرح كرد، حتي قبل از آيتالله وحيد خراساني و آيتالله تبريزي، موضعگيري كردند.
از ارتباطات و مشاورههاي ايشان به رهبر معظم انقلاب، در دوران رهبري ايشان چه خاطراتي داريد، با عنايت به اينكه شما در برخي ديدارها نيز با ايشان همراه بودهايد؟
بله، دراين باره خاطرات متعددي وجود دارند كه به يك مورد از آنها اشاره ميكنم. در سال 73 همراه حاجآقا به ديدار مقام معظم رهبري رفتيم. برايم هنوز آن صحنهها بسيار زنده و لذتبخش است. بسيار صحنههاي زيبايي بودند، فضاي بسيار صميمانهاي كه ميان مرحوم ابوي و مقام معظم رهبري بود را واقعاً نميتوانم توصيف كنم. حاجآقا بهتازگي كتابي به نام «مجمعالرسائل» تأليف كرده بودند. مقام معظم رهبري فرمودند: از اين كتاب شما بسيار لذت بردم و استفاده كردم و جزو معدود كتبي است كه در بحث خارج هر روز از آن استفاده ميكنم، اي كاش همه مراجع كتابهايشان را اين طور مينوشتند كه در كنار نظرات خودشان، نظرات علماي گذشته را هم ميآوردند.
موقعي كه ميخواستيم خداحافظي كنيم مقام معظم رهبري فرمودند: «آقا! اگر سخني و نكتهاي داريد؛ بفرماييد». حاجآقا فرمودند: «ما سلامتي شما را ميخواهيم و اگر مطلبي هم به عنوان انتقاد مطرح كردهايم، هيچ وقت نفع شخصي در بين نبوده و همواره حفظ نظام مد نظر ما بوده است». باز رهبري اصرار كردند. بالاخره حاجآقا گفتند حالا كه امر ميفرماييد، به دو نكته اشاره ميكنم، يك موضوع ِ خاص است و ديگري موضوعي عام. موضوع خاص اين است كه فرمودند: يادتان هست در جريان انقلاب همه با هم متحد بوديم؟ بعد به موضوع مرحوم آيتالله قمي اشاره كردند كه ازسوي ايشان يا اطرافيان ايشان، ممكن است خطاهايي هم شده باشد، اما اين براي نظام خوب نيست كه ايشان در حصر باشند. رهبري فرمودند: ما نسبت به خود ايشان مسئلهاي نداريم، ولي برخي اطرافيان ايشان كساني هستند كه ايشان را به زحمت مياندازند و بعضاً نيات خوبي در رفتارهايشان ندارند. حاجآقا فرمودند: پيشنهاد من اين است كه در را باز كنيد، اما رفت و آمدها را كنترل كنيد، اگر آقاي قمي در همين حالت حصر فوت كنند، قطعاً به نظام ضربه خواهد خورد و دشمنان سوءاستفاده ميكنند... لذا برداشتن حصر منزل آيتالله قمي با پيشنهاد حاجآقا بود. نكته دوم اين است كه فرمودند: معروف است علماي هر بلدي در تقسيم شهريه، به طلاب شهر خودشان، دو برابر شهريه ميدهند. تعجب ميكنم شمايي كه مشهدي هستيد چطور شهريهتان در مشهد نصف تهران، قم و جاهاي ديگر است؟ رهبري تبسم فرمودند و گفتند: «واقعاً اين طور است؟ به تهران ميروم و به اين موضوع رسيدگي ميكنم» و واقعاً هم يك هفته طول نكشيد كه هر دو موضوع حل شدند و الان شهريه طلبههاي مشهد به اندازه طلبههاي قم است و خلاصه نصف آن را مديون تلاش حاجآقا هستند!
پس از ايشان براي اداره مؤسسات زير نظر ايشان و نيز نشر آثارشان چه برنامهاي داريد؟
تصميم بر اين است كه با تلاش مضاعفي، فعاليت اين مؤسسات ادامه يابد. پيشبيني اين حادثه را نميكرديم. تا زماني كه ايشان بودند تابع ايشان بوديم و الان بايد برنامههايي را طراحي كنيم كه انشاءالله بهتر از قبل اداره شوند.