حتي ميتوانم بگويم قبل از حركت حدس ميزدم در ثارالله چه اتفاقاتي انتظارمان را ميكشد. حتماً جانباز نقاش عباس ساكي با آن هيكل ورزشياش حضور دارد و دور تا دور اتاقش پر از تابلوهاي نقاشياست. يا آن جانباز اهل بوكان كريم محمدي كه به دليل محروميت شهرش به تهران و مركز ثارالله پناه آورده هنوز از دلتنگي ميگويد و البته حاجموسي سلامت معروف به جانباز پرسپوليسي هم هست. او كه حتي نشستن روي ويلچر برايش چندان ميسر نيست و علاوه بر آن مشكل ناشنوايي دارد از جمله افرادي است كه حضور دائميشان در ثارالله تبديل به رسمي هميشگي شده...
2- دوستي از تماشاي مستندي ميگفت كه انگار دوربين كارگردانش 10 دقيقه تمام روي يك ديوار سفيد زوم كرده بود. تماشاگران خسته از اين همه تكرار و يكنواختي آواي رفتن سر ميدهند كه در همين لحظه، دوربين به سمت پايين حركت كرده و زير ديوار جانبازي قطع نخاعي نشان داده ميشود. مردي كه توان حركت ندارد و لاجرم مجبور است به ديواري سفيد نگاه كند كه جسم بيحركتش را در جانب آن قرار دادهاند. اينجاست كه گويندهاي ميگويد: شما تنها 10 دقيقه از زندگي يك جانباز را تجربه كرديد. زماني نه چندان زياد و نه چندان قابل تحمل!
3- شايد نيم ساعت هم طول نكشيد كه به آسايشگاه ثارالله رسيديم. حياط بزرگ خانه تيمسار طوفانيان كه اكنون مركز توانبخشي جانبازان ضايعه نخاعي شده، مثل هميشه سرسبز و آباد به نظر ميرسد. اين مسئله شايد به اين خاطر باشد كه هر بار در فصل بهار گذرم به ثارالله افتاده است. كريم بوكاني مثل دفعات قبلي در حياط نشسته و لبخند ميزند. هنوز هم مجرد و هنوز هم دلتنگ، كمي آن طرفتر جانباز نقاش عباس ساكي ديده ميشود. البته دو جانباز ديگر هم حضور دارند كه به همراه گروه گپي دوستانه با آنها ميزنيم. بعد مثل دفعات قبل اين اتاق مخصوص جانباز حاجموسي سلامت از طرفداران پروپا قرص تيم فوتبال پرسپوليس است كه به عنوان ديدنيترين بخش آسايشگاه به بچههاي روزنامه «جوان» معرفي ميشود.
4- عكسهاي روي ديوار و نفرات كنار حاجموسي مرتب عوض ميشوند. اينجا اتاق اختصاصي جانبازي است كه درون آن رنگ قرمز بيشتر از هر چيز ديگري به چشم ميخورد. همراهانم او را با نام جانباز پرسپوليسي ميشناسند و آنهايي هم كه به يادش نميآورند وقتي كه عكسهايش در كنار علي دايي، علي كريمي و چند پرسپوليسي ديگر را ميبينند، متوجه ميشوند حاجموسي مشهورتر از آن است كه شناخته نشود.
خود من مجذوب عكسهايي ميشوم كه شخصيتهاي مطرح و بزرگي چون سردار شهيد شوشتري و مرحوم ابوترابي را در كنار حاجموسي سلامت نشان ميدهند. سردار همداني و سردار فضلي از چهرههاي ماندگار دفاعمقدس هم ديده ميشوند. خيلي از آنها به اتاق مخصوص حاجموسي آمده و با او عكس گرفتهاند. خيليهايشان سمت عوض كرده يا حتي مثل شوشتري به مقام شهادت رسيدهاند. اما حاجموسي هنوز اينجاست. در مركز حكومت 12 مترياش با كامپيوتر و مانيتور نسبتاً بزرگي كه به وسيله آن وبلاگ «عاشق همت» را مديريت ميكند.
5- يك ساعت بعد ديدار از آسايشگاه ثارالله تمام ميشود. خداحافظيها بسيار كمتر از سلام و عليكها طول ميكشند و براي آخرين برنامه با آقاي عظيمي، مدير آسايشگاه گفتوگويي كوتاه انجام ميدهيم. ما ميرويم تا باز در روز ديگري، گروهي ديگر از راه برسند و همان مسيري را كه ما طي كردهايم طي كنند. همگي با حاجموسي كه بعد از گرفتن چند صد و شايد چندين هزار عكس با چهرههاي مختلف هنوز هم شوق اين كار را دارد، عكسي به يادگار مياندازيم و رهسپار ميشويم. كريم محمدي چند قدمي همراه ما ميآيد. او بدرقه كننده خوبي است. تا پيادهرو ميآيد و بعد از پشت شيشه مينيبوس كريم و تابلوي بالاي سرش كه نوشته مركز توانبخشي جانبازان ثارالله را از نظر ميگذرانيم و ميرويم...
6- در راه به اين فكر ميكنم كه همه چيز در عين تغيير تكراري است. البته همه جانبازاني كه در ثارالله حضور دارند كار و زندگي و حتي تحصيل خود را دارند. مثل حاجموسي پرسپوليسي كه هر ازگاهي به ورزشگاه ميرود و تيم محبوبش را تشويق ميكند يا عباس ساكي هنر نقاشياش را ارتقا ميدهد و برنامه ورزشياش را دنبال ميكند. اما چيزي يا شايد حسي در ميان اين همه تغيير تكراري به نظر ميرسد. شايد به اين خاطر كه اينجا تنها يك خانه نيست. يك بيمارستان، يك مراقبتگاه و محلي است كه به خاطر تشنجهاي گاه و بيگاه جانبازان قطع نخاعي آمادگي لازم براي مداوايشان را دارد. همچنين پرستاراني شيفتي كه مراقب زخم بسترهاي آنها باشند و... شايد تكرار در همين الزام حضور يك جانباز در آسايشگاه است. در اينكه آنها هر كجا كه بروند بايد به اينجا برگردند.
اما احساسي ميگويد كه مشكل اين همه تكرار در اين چيزها نيست. خيلي از جانبازان بيرون از محوطه 13هزار متري آسايشگاه وجود دارند كه مثل شهروندان عادي فعاليت ميكنند. مثلاً مدير يك خبرگزاري را ميشناسم كه به اتفاق چند همكارش همگي از جانبازان قطع نخاعي هستند و نوشتههايشان گاهي تن مسئولان بنياد شهيد را هم ميلرزاند. يا جانبازي استاد دانشگاه و ورزشكار المپيكي و خيليهاي ديگر. يا همين آقاي عظيمي - مدير مركز- از حضور بيش از 100 جانباز در ثارالله خبر داد كه به مرور زمان همگي غير از 32 نفر مرخص شدهاند. اغلب اين 32 نفر هم دائماً در آسايشگاه نيستند و هر از گاهي تنها براي مداواي مقطعي به مركز توانبخشي ميآيند و ميروند. پس مشكل تكرار از كجاست؟
7- دوستي ميگفت شايد جانباز توي آن فيلم و زير ديوار سفيد خودش به آنجا نرفته بود. شايد او را به آنجا برده بودند تا تصويري غالباً كليشهاي از زندگي كم تحرك يك جانباز قطع نخاع گردني به تماشاگران نشان دهند. شايد ثارالله هم تنها براي اين نيست كه گروههاي خبري يا مردمي براي ديدار با جانبازان به آنجا بروند. شايد اين ما هستيم كه عادت كردهايم به ديدن يك تصوير كليشهاي و تكراري از يك جانباز. اينكه بگوييم به ديدار بندگان خدايي رفتهايم كه به خاطر ما روي ويلچر افتادهاند. برايشان گل و شيريني برديم و كلي متأسف شديم... بعد هم از اينكه سختيهاي زندگي يك جانباز را درك كردهايم به خودمان آفرين بگوييم و بعد سال بعدي همين احساس را تكرار كنيم. شايد اين تكرار در نگاه خود ما باشد. در ابراز تأسفها و در عادت تصور يك جانباز غمگين روي يك ويلچر چرخدار.