يادمان 300 شهيد و 500 مجروح گروه شهيد سيدمجتبي هاشمي به نام فدائيان اسلام. متن زير گزارشي كوتاه از بازديد خبرنگار «جوان» از منطقه بدون يادمان فدائيان اسلام در كيلومتر 9 جاده قفاص است كه خواندنش خالي از لطف نيست.
طبق روال هر ساله در ايام عيد به عنوان خبرنگار حوزه دفاعمقدس راهي استان خوزستان ميشويم تا اخبار و گزارشهاي مربوط به بزرگترين عمليات فرهنگي در سطح كشور و حوزه دفاعمقدس را تهيه و ارسال كنيم. در خرمشهر در حال حركت به سوي موزه جنگ خرمشهر هستيم كه تماسي از سوي سردار صادقي گرفته ميشود. بعد از صحبتهاي اوليه آدرس يادماني را به ما ميدهد كه هر چه در نقشههاي مربوط به يادمانهاي راهياننور دنبال آن ميگرديم، آن را پيدا نميكنيم؛ يادمان شهداي فدائيان اسلام. به هر حال قرار ميشود به همراه يكي از دوستان به زيارت اين يادمان برويم. از خرمشهر به سمت آبادان حركت ميكنيم. بعد از ميدان فرودگاه آبادان، ميداني است كه تابلويي در كنار آن نصب شده و روي تابلو نوشته شده است «به سمت اردوگاه ميثاق». بعد از گذشت از اردوگاه ميثاق وارد جادهاي ميشويم كه طبق اعلام عقربههاي ساعتم بعد از طي 15 دقيقه به ميداني ميرسيم. به اين ميدان شلوغ «سه راهي ايستگاه 7» ميگويند. چند تابلو در ين سهراهي نظرمان را به خود جلب ميكند، ماهشهر، اهواز. درست متوجه ميشويم اين جا سهراهي ايستگاه هفت است. همان سه راهي معروفي است كه زمان جنگ از آبادان به سوي ماهشهر اهواز محل تردد مردم جنگزده و رزمندگان بود.
برايم خيلي عجيب است بعد از 13 الي 14 سالي كه به خوزستان و مناطق عملياتي و مهمتر از همه به خرمشهر ميآييم چطور اين يادمان را زيارت نكردهام. هواي اينجا هم تعادل خود را از دست داده است. چند دقيقه آفتابي و چند دقيقه ناگهان ابري ميشود. كيلومتر ماشين دقيقاً روي عدد 9 ميايستد كه راننده ماشين را از جاده به سمت چپ منحرف ميكند. قبل از رسيدن تابلويي به چشمم خورد و نامي در ذهنم جا باز كرد «قفاص» نامي است كه در طول مسير بعد از گذشتن از سه راهي ايستگاه 7 در جاده مشاهده كرديم. در اين فكرها غرق شدهام كه ناگهان صداي سردار قاسم صادقي مرا متوجه خود ميكند كه ميگويد برادر اينجا دقيقاً كيلومتر 9 جاده قفاص است. با اولين نگاه خندهام ميگيرد. به حاجقاسم ميگويم، خب حاجآقا از صبح تا حالا ميفرموديد ميخواهيم امروز از يادمان شهيد تندگويان ديدن كنيم، ما هم به خدمتتان ميرسيديم. ديگر چرا به ما فرموديد يادمان بيش از 300 شهيد گروه فدائيان اسلام، اينجا كه يادمان شهيد تندگويان است. در جوابم چيزي جز سكوت دوستان و آدرسهايي كه حاجآقا به راننده ميدهد نميشنويم. در اين بين تذكرات سردار صادقي فضاي ماشين را به هم ريخته است. پشت هم ميگويد دكل برق را مواظب باشيد. از كنار دكل حركت كنيد . به هر حال گويي مقصدمان يادمان شهيد تندگويان نيست. اما ماشين از كنار يادمان ميگذرد و از كنار دكل به سمت پشت يادمان حركت ميكند. موضوع رفتهرفته برايمان جالب ميشود، انگار كه يادماني است و ما تا به امروز آن را زيارت نكردهايم. اولين چيزهايي كه مشاهده ميكنيم خاكريزي به ارتفاع يك متر و نيم و پرچمي قرمز رنگ سوار بر چوبي بلند در زمين است.
غريبتر از غريب
بعد از عبور از دكل، اولين چيزهايي كه مرا به خود مشغول ميكند خاكريزي در حد يك متر و نيم و پرچمي قرمز بر چوبي بلند و كمي قلدر كه بر موجهاي باد خوابيده و بازي ميكند. سكوت ميشكند. سردار صادقي ناگهان ميگويد برادر آن پرچم محل شهادت حر انقلاب، شهيد شاهرخ ضرغام است كه ما بعد از 33 سال در آنجا نصب كردهايم. خودروي ما ميايستد و همگي از ماشين پياده ميشويم. پخش ميشويم، اما از هم دور نميشويم. بعد از خاكريز تقريباً 50 متر جلوتر پرچم محل شهادت شهيد ضرقام مشاهده ميشود و بعد آب است و آب. در خصوص اين آب گرفتگي ميپرسيم كه متوجه ميشويم به علت بارش باران است. باراني كه 33 سال پيش بر خط مقدم مقابله با استكبار ميباريد. بله، اينجا خط مقدم بچههاي رزمنده به فرماندهي سيدمجتبي هاشمي ملقب به گروه فدائيان اسلام بود. در دشت ذوالفقاريه، در شمال رودخانه بهمنشير است. اما مگر ميشود منطقهاي كه دو سال محل خط مقدم گروه فدائيان بوده امروز هيچ نام و نشاني نداشته باشد. به هر حال بعد از اينكه همگي در كنار اين پرچم جمع ميشويم، سردار قاسم صادقي شروع به توضيح درباره منطقه ميكند.
از محل شهادت شاهرخ بعد از اينكه دقيقاً 100 متر در اين آبها حركت كنيم به خاكريز و خط مقدم اين بچهها ميرسيم. در كل مسئلهاي در فكر من جواب ندارد و آن علت و چرايي اين همه مظلوميت و مهجوريت اين فرزندان رشيد خميني است. در چند ده متري يادمان شهيد تندگويان محل شهادت بيش از 300 تن و مجروحيت 500 تن از فرزندان خميني قرار دارد اما مسئولان حتي يك پرچم در آن نصب نكردهاند. سؤال اصلي اينجاست اصلاً آيا مسئولان از وجود چنين منطقهاي مطلع هستند؟
زيارت به سبك راهياننور اما برعكس!
به صحبتهاي سردار صادقي گوش ميدهيم و در لابهلاي صحبتها متوجه ميشويم كه خانوادههاي اين شهدا و رزمندگان و جانبازان 24 اسفند توسط سردار صادقي به اين مناطق آورده و چهار روز در اينجا بودهاند. وقتي از چگونگي جمع كردن اين خانوادهها بعد از 33 سال سؤال ميكنيم، در جواب ميشنويم كه خانوادهها در قالب راهياننور به اينجا آمدهاند اما با يك فرق و آن اينكه در راهياننور خانوادهها به سراغ ثبتنام و شهدا ميروند اما در اين مورد ما به سراغ خانوادهها رفتهايم. سردار صادقي در اين خصوص ميگويد: بر سر قبور اين شهدا رفتهام و تكتك شماره نوشتم. اين خانوادهها كمي بعد تماس گرفتند تا توانستيم در نهايت تعداد دو اتوبوس از اين خانوادههاي به اين مناطق بياوريم. با تمام اين تفاسير توانستيم بعد از گذشت 33 سال پرچمي بر محل شهادت اين فرزندان خميني بنا كنيم كه خود اين كار زنگ هشداري به مسئولان امر است.
گلايه خانوادهها؛ سبد كالا نميخواهيم!
يكي از مسائلي كه خيلي مورد توجه ما قرار ميگيرد ديدن فيلمهاي سفر خانوادههاي شهداي فدائيان اسلام است كه با گذشت 33 سال از شهادت فرزندانشان، تقاضاهاي جالبي دارند. در فيلم ميبينيم كه خانوادههاي اين رزمندگان ميگويند سبد كالا و يارانه نميخواهيم. حتي حاضريم خانههايمان را به فروش برسانيم تا بتوانيم يادماني براي فرزندانمان در اين دشت بنا كنيم.
اما چرا تا به امروز يادمان دشت ذوالفقاريه و فدائيان اسلام اينقدر گمنام مانده است. جالب توجه ميباشد كه فرماندهي محترم سپاه پاسداران بعد از بررسي و رسيدگي اين عزيزان با ساخت يادمان اين رزمندگان بعد از 33 سال موافقت كرده و حتي اعلام آمادگي كرده كه هزينه آن را نيز متقبل شود و در كنار آن سردار كارگر نيز رسيدگي به اين موضوع را در اولويت قرار داده و اعلام آمادگي براي ساخت بناي يادبودي براي اين فرزندان خميني كرده است. اما چرا بايد محل شهادت و يادمان اين شيربچههاي آقاروحالله بيش از 33 سال اينگونه در غربت و مهجوريت بماند؟