کد خبر: 641145
تاریخ انتشار: ۲۶ فروردين ۱۳۹۳ - ۱۳:۴۷
10شرط شهيد محمد قنبرلو براي ازدواج در گفت‌وگوي «جوان» با همسر شهيد
«من الان هم با محمد زندگي مي‌كنم. هر موقع دلم تنگ شود نامه‌اش را باز مي‌كنم و مي‌خوانم. هر وقت مشكلي داشته باشم با محمد درددل مي‌كنم و هميشه مشكلاتم را حل مي‌كند.» مهين سليمي، همسر شهيد محمد قنبرلو آرام و شمرده جملات بالا را مي‌گويد و از شهيدي ياد مي‌كند كه زنده است و نزد خدا روزي دارد. 9 صبح 22 فروردين ماه سال 66 و در عمليات كربلاي8 يك تركش از ناحيه پشت سر به محمد قنبرلو، نزديك‌ترين دوست شهيد مهدي باكري برخورد مي‌كند و او را به شهادت مي‌رساند. بعد از آن همسر شهيد يكه و تنها دو يادگار زندگي مشتركش، علي و حسين را بزرگ مي‌كند. سليمي در ايامي كه سالگرد شهيد قنبرلو است، در گفت‌وگو با «جوان» از روزگاري كه با شهيد گذرانده مي‌گويد.
آرمان شريف

آشنايي شما با شهيد قنبرلو چگونه صورت گرفت؟

در دوران دفاع‌مقدس آذربايجان غربي جزو مناطقي جنگي و ناامن كشور به حساب مي‌آمد و سال 59 شهيد قنبرلو آنجا فرمانده عمليات بود. من هم از خوي براي امدادگري به پيرانشهر اعزام شده بودم. گويا شهيد قنبرلو آنجا من را مي‌بيند و بعد از پيگيري و پرس‌وجو به خواستگاري مي‌آيد.

شهيدان فرشته نبودند كه از آسمان بيفتند ولي با گذشت و فداكاري، جنبه‌هاي ديگري از رفتارهاي انساني را نشان دادند و ماندگار شدند. آن زمان خانم‌ها شرايط سخت و جنگي رزمندگان و شهيدان را درك مي‌كردند يا به راحتي با اين موضوع كنار مي‌آمدند يا همراه همسرانشان مي‌شدند. كاش امروز جوانان از زندگي شهيدان درس بگيرند. اگر به تك‌تك زندگي شهيدان و همسرانشان نگاه كنيد، مي‌بينيد كه در هر شرايطي پابه‌پاي هم حركت كرده‌اند.

زندگي جوانان دهه 60 از سادگي خاصي برخوردار بود، مراسم خواستگاري شما چگونه برگزار شد و چه مسائلي مطرح شد؟

من براي ازدواج معيارهايي داشتم و مي‌خواستم همسر آينده‌ام آنها را داشته باشد. اصلي‌ترين معيارم ايمان و ديانت طرف مقابلم بود و علاقه شديدي داشتم كه با يك سپاهي ازدواج كنم. شهيد هم براي ازدواج شرايطي داشت. در ديدار روز بعد خواستگاري كه قرار بود يكديگر را ببينيم، شهيد 10 بند شرط را مطرح كرد و برايم نوشت. هميشه مي‌گفت شما باعث دلگرمي من هستيد تا بتوانم در جبهه به راحتي خدمت كنم و شما آنجا براي من آرامش ايجاد كرده‌ايد. بندبند نامه‌هاي شهيدان مانند يك كتاب پر از حرف و نكته دارد. از زمان ازدواج تا امروز خدا را بابت اينكه چنين آدمي را وارد زندگي‌ام كرده، شكر مي‌كنم. من اگر دوباره به سال 60 برگردم، همان آدم و همان شرايط را قبول مي‌كنم. با اينكه سختي‌هاي زيادي هم ديده‌ام. الان 27 سال از شهادت شهيد قنبرلو مي‌گذرد و پسر كوچك‌ترم پدر را به ياد نمي‌آورد.

شما مشكلي با شرايط شهيد نداشتيد؟

من كاملاً راضي بودم و تا آنجايي كه ممكن بود با آقا محمد همراه مي‌شدم. گاهي من را با خودش به منطقه مي‌برد. بقيه اوقات هم كنار خانواده همسرم مي‌ماندم. محمد تك پسر خانه بود و خدا اين پسر را با نذر و نياز به آنها داده بود و من هم قول داده بودم كه با پدر و مادرش زندگي ‌كنم. هر چند براي يك تازه عروس خيلي سخت است كه در يك خانه با پدر و مادر همسر زندگي كند ولي چون ايشان خيلي خوب بود همه سختي‌ها را قبول كردم.

كدام ويژگي اخلاقي شهيد قنبرلو براي شما خيلي مهم بود؟

صداقت شهيد برايم اهميت زيادي داشت. زماني كه در سپاه بود و به خواستگاري آمد هيچ نيازي براي انجام تحقيقات نبود، همه تأييدش كرده بودند. ايشان خودشان آمدند و با پدرم صحبت كردند. با لباس فرم سپاه آمد و گفت من هيچ چيز ندارم و فقط اين لباس را كه هم كفن و هم لباس دامادي‌ام است را از امام دارم، فقط دو هزار تومان از سپاه حقوق مي‌گيرم. بعضي بستگان مخالف اين وصلت بودند و مي‌گفتند الان شرايط جنگ است و كسي كه از الان وصيتنامه‌اش را نوشته است مرد خانه نمي‌شود.

پس شهادتش براي خانواده‌ خيلي سنگين بوده است؟

براي مادر و خانواده‌اش خيلي سخت بود. با گريه و زاري روز را شب و شب را روز مي‌كردند. الان پدر و مادر آقا محمد فوت كرده‌اند و بعد از فوت‌ آنها، من به تهران آمدم. خانواده‌هاي بسياري سختي‌هاي بيشتري را تحمل كرده‌اند و شكايتي ندارند. همشهري را مي‌شناسم كه هم مادر شهيد است و هم همسر شهيد. بعضي خانواده‌ها فداكاري‌هاي زيادي براي كشور انجام داد‌ه‌اند.

چگونه از شهادتش مطلع شديد؟

آن روز به همراه بچه‌ها دزفول و در منطقه بودم. آقا محمد عيد را خانه بود و 15 فروردين عازم خط شد. موقع رفتن‌ حال و هواي خاصي پيدا كرده بود. هنگام رفتن، علي، پسر بزرگم مي‌خواست با پدرش برود و به دست و پايش مي‌پيچيد. در حياط وقتي مشغول خداحافظي بوديم چهره‌اش تغيير كرده بود. خدا شاهد است كه تا آن روز شهيد قنبرلو را آنگونه نديده بودم. نور خاصي در چهره‌اش پيدا شده بود، به طوري كه به ايشان گفتم: محمد! يك جوري شدي و قيافه‌ات عوض شده؛ كه شهيد گفت نگاه تو عوض شده؛ خنديد و ادامه داد من همان محمدم. از حركاتش معلوم بود كه هم قصد رفتن دارد و هم نمي‌خواهد برود. انگار مي‌خواست مطلبي را بگويد ولي باز دلش نمي‌آمد كه حرفي بزند. آخر سر وسط حياط ايستاد و گفت: مي‌خواهد عمليات شروع شود و من بايد به خط بروم. حالا كه عازم هستم يك خواهش از شما دارم، اگر ديديد من بعد از عمليات برنگشتم از بچه‌هاي لشكر عاشورا دنبالتان آمدند با آنها برويد. حالا يا زخمي شده‌ام يا اتفاق ديگري افتاده كه نتوانسته‌ام بيايم و هر حرفي كه گفتند گوش كنيد. رفت و 18 فروردين زنگ زد و گفت فعلاً در منطقه هستم. بعد از آن يك روز در خانه ما را زدند. روز شهادت دوستانش آمدند و گفتند محمد زخمي است و آماده باشيد كه به مشهد برويد. در راه متوجه شدم كه جاي مشهد ما را به خوي مي‌برند. مي‌دانستم كه محمد شهيد شده ولي نمي‌خواستم باور كنم. بچه‌ها را پيش مادرم گذاشتم و به بنياد شهيد خوي رفتم. آنجا عكس شهيدان را آماده كرده بودند. آن روز در خوي 18 نفر شهيد شده بودند. من آلبوم را ورق مي‌زدم و عكسش را نمي‌ديدم. ولي عكس شهيد آنجا بود و متوجه نمي‌شدم. در صورتي‌كه بعدها كارمندان بنياد گفتند عكس شهيد اولين عكس بود و من آن را نمي‌ديدم.

گويا شهيد قنبرلو از دوستان مهدي باكري بوده و لحظه شهادت كنارش بوده است؟

محمد خيلي عاشق آقا مهدي باكري فرمانده لشكر عاشورا بود. در عمليات بدر با هم بودند و آقا مهدي در آغوش محمد به شهادت مي‌رسد. وقتي آقا مهدي تير مي‌خورد، محمد به زمين افتادن دوست و همرزمش را مي‌بيند. او اسلحه را كنار مي‌گذارد و چون مي‌خواسته پيكر شهيد باكري به دست عراقي‌ها نيفتد او را داخل قايق مي‌گذارد و در راه برگشت در نيزارها قايق را مي‌زنند. محمد و همراهش به داخل آب مي‌افتند و قايق آتش مي‌گيرد و پيكر شهيد باكري با چند زخمي ديگر در آتش مي‌سوزد. به همين دليل آقا مهدي مفقودالجسد مي‌شود. بعد از شهادت باكري، محمد ديوانه‌وار دنبال شهادت مي‌گشت. انگار گمشده‌اي داشت كه بايد آن را پيدا مي‌كرد.

ايشان به خودتان و بچه‌ها توصيه خاصي براي بعد از شهادت داشت؟

بله، برايم وصيتنامه نوشته و سفارشاتي كرده است. يك وصيتنامه خصوصي و يك وصيتنامه عمومي نوشته بود. در وصيتنامه خصوصي نوشته است كه در مورد علي و حسين به هر شكلي كه مي‌توانيد در تربيت آنها تلاش و كوشش كنيد و در ادامه تحصيل آنها تا سطح عالي بكوشيد تا ان‌شاءالله با آگاهي بيشتر سرباز خوبي براي اسلام و قرآن باشند. آنها را محبت كنيد ولي نازپرورده نباشند. در رابطه با پيدا كردن دوست خوب به فرزندانش توصيه كرده است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار