مثل بچهاي شده بود كه او را از مادرش جدا كرده باشند و پرسوجو كنان به دنبال مادري باشد كه از آن دور افتاده است. براي يافتن گمشدهاش، پس براي فروكش كردن بيتابياش و براي آرامش روح بيقرارش به سمت مطالعه دروس حوزوي رفت. اما باز هم آرام نشد، بيقراري ميكرد و چيزي در وجودش زبانه ميكشيد. بعد از آن 1200 روز را در سكوت شبهاي كردستان سپري كرد. در ميان آتش و دود، او خداي خود را خالصانه صدا ميكرد و نجواهاي شبانهاش گوشهاي كوه را پر ميكرد. 40 ماه عمرش را در جبهه كردستان، در غريبترين جاها مثل بانه، بوكان، سقز و سردشت گذراند. سعيد عاشقي بود كه به دنبال معشوق، سر به خرابات گذاشته بود و اين جستوجو هر لحظه او را عاشقتر از پيش ميكرد.
جنگ به پايان رسيد و سعيد در آزمون ورودي دانشگاه شركت كرد و دانشجوي نمونه رشته معماري دانشگاه علم و صنعت شد. حضور در دانشگاه و بر سر كلاسهاي درس، آتش وجودياش را خاموش و كمفروغ نكرده بود. به سرش هواي سفر به لبنان، كشوري كه دنبال آرامش و ثبات ميگشت، افتاده بود. بعد از سفري به لبنان عازم سوريه شد و در آخر به خاك داغ جنوب رسيد، به فكه. زمزمهاي آمد كه «بيا اي باغبان به باغ ارغوان.» چند روز بعد او در فكه همراه سيد مرتضي بود. لحظهاي كنار در ورودي ايستاد و گفت: «حاجي ميگويد ميخواهم امسال عاشورايي به پا كنم.» و عاشورا برپا شد، قطرات خون سرخ بر خاك تشنه چكيد و آسمان يكباره تيره و تار شد. يا ايتها النفسالمطمئنه، ارجعي الي ربك... و او پر گشود.
سعيد مفاتيحالجنان من بود!
بيستم فروردين كه ميشود در تقويم و تاريخ دفاع مقدس نام و ياد سيد اهل قلم شهيد «مرتضي آويني» چون گوهري درخشان ميدرخشد. بيشتر از 20 سال از شهادت آويني ميگذرد و هر روزي كه سپري ميشود بيشتر به ارزش و تأثيرگذاري او پي ميبريم. اما در فروردين 72 سيدمرتضي تنها نبود و دوست و همكارش براي تهيه برنامه روايت فتح او را همراهي ميكرد. حالا همه از آويني، آن مرد انديشه و خرد ياد ميكنند، قلم ميزنند و مينويسند و از همراه او در گروه روايت فتح كمتر ياد ميشود. مهندس «محمدسعيد يزدانپرست» كه همراه شهيد آويني در فكه بر اثر انفجار مين پيكرش چند متر آن طرفتر از شهيد آويني بر روي زمين افتاد و با بدني زخمي به شهادت رسيد و آسماني شد.
محمدسعيد آدم عجيبي بود. كساني مانند او كم پيدا ميشوند. شهيد يزدانپرست هنگام شهادت تازه داماد بود، 26 سال داشت. هرچند چهرهاش، سيماي مردي پخته و كامل را نشان ميداد. سردار سعيد قاسمي هنگام شهادت آويني و يزدانپرست همراهشان در فكه بود و نظارهگر لحظه شهادت دوستانش شد. او درباره شهيد يزدانپرست اينگونه ميگويد: «نميتوانستم به خودم بباورانم كه در چنين صحنهاي باشي و رفيقي را كه عاشقش بودي از دست بدهي. يك كسي را بعد از عمري پيدا كردي كه گوشات را ميگيرد و در گوشات چيزي را نجوا و تو را سر خط ميكند، عيبهايت را با لطايفالحيلي به تو ميگويد و آدم لذت ميبرد و دوستش دارد. سعيد چنين حالتي داشت. مثل پيري بود كه جلو ميرود و راه را به تو نشان ميدهد. آدم لذت اين تيپي ميبرد. هي دوست داري با او باشي تا نكات را به تو بگويد. بعد يك مرتبه چنين آدمي را از دست ميدهي و خلأ وحشتناكي در زندگيات پيش ميآيد و تو ديگر او را نداري. آدمي كه راجع به هر چيزي، خانمت، بچهات و كارت با او حرف ميزدي و او كوچكترين نكات را گوشزد ميكرد. با وجود چنين آدمي ديگر حال و حوصله كسي را نداري. تصورش را بكنيد يك آدم مفاتيحالجنان تو باشد. يكي باشد كه حواسش جمع كار تو باشد و اينها را به تو بگويد. تو بازيگوشي ميكني، ولي بعد ميفهمي عجب بركتي بود. خودش بود. همان آدمي بود كه مأمور بود به تو بگويد اين كار را نكن، آن كار را بكن. وقتي ميگويند يك پير گير بياور، هفتهاي يك بار كلاس آقاي حاجآقا تهراني برو، حاجآقا يكي دو نكته بگويد. تو هم بازيگوشي كن و تخمه و پسته بخور و اصلاً حواست نباشد. چه رسد به اينكه كسي رفيقت باشد و هر روز يك كلاس باشيد و سه چهار سال شبهاي امتحان با هم درس بخوانيد. اين آدم بايد ويژگيهايي درخور آسيدمرتضي داشته باشد كه اجازه بدهند همراهش بپرد كه قطعاً اين جوري بود.»