موقع ورود متوجه شدم كه باز هم محسن آقا سوپري محل براي انجام كاري بيرون رفته و طبق معمول يكي از دوستان و افراد معتمد محل را جاي خودش گذاشته است. البته هميشه اين وضعيت برقرار است؛ چون به دليل صميميتي كه بين اين مغازهداران و هممحليهاي قديمي وجود دارد روزي چند بار با اين شرايط مواجه ميشوي. هر دفعه هم يكي از آنها پشت دخل هستند، در حالي كه مشغول خريد هستي و دقت ميكني تا چيزي از قلم نيفتد، بايد هر دقيقه براي سؤالاتشان يك جواب قانعكننده داشته باشي و بعد كلي پرسش و پاسخ توضيح بدهي. اين ليست مربوط به كداميك از اعضاي خانواده، در كدام طبقه ساختمان است و اگر نقد حساب نكني، بايد براي نوشتن در دفترحساب كمكش كني تا بيشتر از اين سؤال پيچ نشوي. من معمولاً عصرها زمان برگشتن از سركار چند باري به اين مغازه ميروم و با اين اتفاقات سر وكار دارم و هربار هم بايد جوابگوي اين كنجكاويهاي طبيعي باشم. اين هم از مزاياي زندگي در محله اجدادي، شناخته بودن و مسئول خريد ساختمان شدن است.
اصل ماجرا
داشتم ميگفتم كه روزي براي خريد رفتم و آقايي پشت دخل بود كه هميشه در جمع مغازهداران محله ديده بودم اما نميشناختم و به غير از يك سلام و عليك برخورد ديگري نداشتيم. من مشغول برداشتن اجناس بودم كه او شروع كرد از من سؤال كردن؛ دختر فلاني هستي، مادرت را از كوچكي ميشناسم، با يكي از دختران من همسن بود. چند سالي به خاطر كار پدربزرگت اينجا نبودند اما وقتي كه ازدواج كرد را به ياد دارم، پدرت همان جا مشغول است؟ اِ... واقعاً نميدانستم، خب حالا از كارخانه بازنشست شده، به سلامتي چند سال است؟! مادربزرگت قندش پايين نيامد، بهشون بگو صبحها اين چيزهايي كه ميگويم بخورد، پاي پدر بزرگت خوب نشد؟ چند روزي است نديدم براي خريد بيايد. اين پسر كوچولو كه هر روز با خودت ميآوري، امروز نيامده، پسر آن خالهات است كه طبقه پنجم مينشينند؟سهميه شير و بستني هر روزش را نميگيري؟ هنوز خبرگزاري ميروي؟ چرا محل كارت را عوض كردي؟ از كار جديدت راضي هستي؟
برايم جاي تعجب داشت كه اين همه اطلاعات از زندگي شخصي من را از كجا فهميدهاند؟! من كه صبح زود از خانه بيرون ميزنم و به غير از يك سلام و عليك ساده با كسي از هممحليها هم رفت و آمد آن چناني ندارم. هيچ كسي از اينكه من محل كارم را تغيير داده بودم خبر نداشت، خودم هم از اين مسئله تعجب كردم. بيخود نيست هر روز از صبح زود جلوي در مغازه سوپري مبل و صندلي ميچينند و گل ميگويند و گل ميشنوند. هر وقت و بيوقت كه از خانه بيرون ميروي دور هم نشستهاند، دو يا سه نفره در مغازههايشان ميزگرد دارند. وقتي كل ماجرا را براي همه اعضاي خانواده تعريف كردم از تعجب چشمهايشان گرد شده بود. البته اين اوضاع فقط در آن سوي محله برقرار نيست و همسايههاي آپارتماننشينمان هم دست كمي از اين جماعت آقايان ندارند. هر بار كه به بالا نگاه ميكني، هر وقتي از روز هم كه باشد، سرشان از پنجره بيرون است و كلاً آمار رفت و آمد ساختمان ما دستشان است.
نوع ديگر اين موارد همسايه ساكن در ساختمان خودمان است كه به ظاهر بيسر و صدا هستند اما هر وقت زن و شوهر خانه مجاور مشاجره و دعوا ميكنند، درون پنجره و راه پلهها ميآيند و پس از تمام شدن اين غائله به تكتك همسايهها زنگ ميزنند و در مورد چندوچون ماجرا كنجكاوي و به قول معروف فضولي ميكنند. چند باري هم وقتي براي رفتن به سركار در راه پلهها بودم متوجه شدم كه كسي از بالا حركاتم را نگاه ميكند و تا مسافتي مرا زير نظر دارد. اين تحت نظر بودن هم براي خودش داستاني دارد و لطف يكي از همسايهها شامل حالم ميشود، گاهي پايم به در خانه نرسيده، با تلفن ورودم را به خانواده اطلاع داده و اگر خريدي دارد از من ميخواهد كه آن را برايش تهيه كنم.
محله فضولها
من هميشه در جمع خانوادگي و شوخيهايمان ميگويم كه محله ما محله فضولهاست. از سر خيابان تا انتهاي آن همه دوست دارند از زيروبم زندگي هم سر در بياورند و اين اطلاعات را به سايرين هم منتقل كنند. ماشين ما كه از پاركينگ در ميآيد نگاه همه هم محلهايها به اين سمت است كه چه نفراتي از خانواده ما سوار ميشوند و با مهارت خاصي خودشان را نزديك ميكنند تا بالاخره متوجه شوند كجا ميرويم يا با سؤال كردن مستقيم در آخر خيالشان از اين بابت راحت ميشود. خدا نكند يكي از ما يا دسته جمعي بخواهيم مسافرت برويم، آن وقت است كه معناي فضولي را درك خواهيد كرد. بابت همين دلايل است كه من هميشه در جواب زيرسبيلي رد كردن بزرگترها ميگويم كه اين روابط و اتفاقات كنجكاوي نيست بلكه دخالت در امور شخصي و فضولي به تمام معنا است.
يكي از شگفتيهايي كه چند وقت پيش در محلهمان نمايان شد زماني بود كه مادربزرگم با خنده موضوعي را برايمان تعريف كرد. دقيقاً روزي اين اتفاق افتاد كه همه فاميل جمع بوديم و تا يكي دو ساعت بساط خندهمان به راه بود. چند ماهي نميشود كه در محلهمان مرغفروشي باز شده است و كل ساختمان فقط يكي دو باري از اين مغازه خريد كرده بوديم. از قضا مادربزرگم براي خريد ميگو و ماهي سري به اين مغازه ميزند. جالب اين بود كه در اين مدت كم با وجود رفت و آمد نه چندان زياد ما از آن سمت خيابان همه نفرات خانواده را يك به يك ميشناخت و اطلاعاتي داشت كه خودمان هم نميدانستيم از كجا به دست آورده است.
كنجكاوان آپارتماني
يادم ميآيد سالهاي بچگي در آپارتمانهاي سازماني زندگي ميكرديم و از آن موقع با انواع مدلهاي فضولي آشنا شدم. همبازيهايي داشتيم كه از اقسام راههاي كنجكاويهاي خانوادهشان ميگفتند و من و برادرهايم درعين سادگي براي مادرمان تعريف ميكرديم و مواقع بيكاري در اتاقهايمان با گذاشتن ليوان با هم حرف ميزديم يا از چشمي در براي هم شكلك در ميآورديم كه البته همه اين كارها را درون منزل و بالكن شخصي جلوي خانه امتحان ميكرديم. سرگرمي جالبي براي گذراندن اوقات ما بود اما در واقعيت كارهايي بودند كه صد درصد سرككشي غيرانساني در زندگي ديگران محسوب ميشدند. از گذاشتن ليوان به ديوار اتاق براي استراق سمع تا پاييدن همسايهها با چشمي روبهروي در آسانسور يا در پنجره سرك كشيدن 24 ساعته براي گرفتن جاي پارك يا ميزان استفاده همسايهها از آسانسور، شستوشوي درون و بيرون آپارتمان، شمردن تعداد دفعات پهن كردن لباسها و غيره چيزهايي بود كه به عينه ديده و شنيده بوديم. اكثر اين رفتارها و كارها نتيجه بيكاري افراد است و به دوران قديم هم ختم نميشود، بايد قبول كنيم كه در بين نسل جديد هم اين كارها ديده ميشود كه به دنبال سرككشي در زندگي ديگران، دخالت و فضولي در كارهاي آنها هستند. البته مدلهاي فضولي پيشرفت كرده و علاوه بر روشهاي قديمي، از طريقهاي ديگري وسواسشان در فضولي را ادامه ميدهند. آدم فضول هيچ سودي از اين كارهايش نميبرد و هميشه احساس تنهايي ميكند.